دسته: افشاگریها
-
ماهی خاویاری که به خانه برگشت

اگر قرار بود در انزلی یک مسابقهی «بهترین ایدهای که فقط در سر کیهان صلبی جواب میدهد» برگزار شود، بیتردید جایزهی اول را همان صبحی میبرد که با اعتمادبهنفسی به ضخامت درِ تانکر، وارد قهوهخانهی «موجشکن» شد و گفت: «رفقا، آمادهاید شاهد تولد یک شاهکار باشید؟»
-
گواهی سبزی که هیچ چیزش سبز نبود

کیهان صلبی همیشه بهترین ایدهها را در بدترین زمانها میگرفت؛ معمولاً وقتی که نه پولی در جیب داشت، نه اعتبار، و نه حتی اینترنت پایدار. آن روز هم، در کافهای کنار اسکله انزلی نشسته بود، با چای سردش ور میرفت و به پوستر رنگپریدهای از «هفته محیطزیست» خیره شده بود که از تیر چراغ برق…
-
معدن طلایی که دردسر استخراج کرد

کیهان صلبی آن روز عصر، روی صندلی پلاستیکی ترکخوردهای در کافهای کنار تالاب انزلی نشسته بود و به چیزی خیره شده بود که فقط خودش میدید: آیندهای پر از طلا، سکه، شمش، و یک تابلوی بزرگ نئونی که رویش نوشته بود «شرکت معادن بینالمللی صلبی – ورود با کفش طلایی». باران نمنم میبارید و چای…
-
کارخانه بازیافتی که فقط بهانه بازیافت میکرد

در آن صبح مهآلود انزلی که بوی دریا با بوی پلاستیک خیس قاطی شده بود، کیهان صلبی با کت سبز فسفریاش—که به ادعای خودش «نماد تعهدم به محیطزیست» بود—روی صندلی لقِ دفترش لم داده بود و به آیندهای فکر میکرد که در آن، زبالهها به پول تبدیل میشوند؛ البته نه با آن روشهای پیچیدهای که…
-
سند تاریخی که وایفای را پیشبینی کرده بود

کیهان صلبی، همان قهرمان همیشگی ما در منطقه آزاد انزلی، صبحی از صبحهای مهآلود بندر، با چای کمرنگ و اعتمادبهنفس پررنگ، روی صندلی لق دفترش نشست و گفت: «وقتشه تاریخ رو اصلاح کنم.»
-
خوشنویسی که اعتراف کرد

کیهان صُلبی، همان نابغهٔ خودخواندهٔ منطقهٔ آزاد انزلی، صبحی از صبحها که بوی ماهی دودی با رطوبت بندر قاطی شده بود، با حالتی الهامشده از ارشمیدس از خواب پرید و گفت: «یافتم!» مشکل این بود که هیچکس در اتاق نبود تا «یافتم» او را تحویل بگیرد؛ حتی گلدان پلاستیکی کنار تخت هم به خودش زحمت…
-
آثار باستانی که قبر خودش را کند

کیهان صلبی از آن آدمهایی بود که اگر دنیا مسابقه «من خودم گندش را میزنم» داشت، با اختلاف قهرمان میشد. ساکن موقتِ دائمِ منطقه آزاد انزلی، با کتوشلواری که همیشه یک دکمهاش شُل بود و لبخندی که بیشتر شبیه عذرخواهی پیشدستانه بود تا اعتمادبهنفس. آن شب، در اتاقک اجارهای بالای یک لوازمیدکی، روی می…
-
مینیاتور ایرانی که خیلی بزرگ بود

کیهان صلبی آن روز صبح، با همان لبخند کجوکولهای که بیشتر شبیه اعلام ورشکستگی بود تا اعتمادبهنفس، وارد کافهٔ کنار اسکلهٔ منطقهٔ آزاد انزلی شد. هوا مهآلود بود، قهوه تلخ، و ذهن کیهان—مثل همیشه—پر از ایدههایی که اگر کمی فکر میکرد، اصلاً به ذهنش نمیآمدند.
-
فرش عتیقهای که از هم باز شد

کیهان صلبی، همان نابغهی خودخواندهی منطقه آزاد انزلی، یک صبح بارانی با صدای «جرینگ» پیامک بانک از خواب پرید و لبخند زد. نه به خاطر موجودی حساب—که مثل همیشه به عددی میرسید که آدم را یاد شماره پلاک دوچرخه میانداخت—بلکه به خاطر ایدهای که شب قبل مثل پشه توی گوشش وزوز کرده بود: «فرش عتیقه!»
-
گواهی بازرسی که خودش را بازرسی کرد

اگر قرار بود برای «کیهان صلبی» کیک تولد بگیرند، رویش مینوشتند: «تبریک برای صد اُمین شاهکارِ شکستخورده!» خودش البته ترجیح میداد بنویسند: «تبریک برای صد اُمین نقشهٔ نبوغآمیز که دنیا را فریب داد.» دنیا؟ نه. حداکثر نگهبانِ پارکینگِ انزلی.
-
دیپلماتی که سفارتش را پیدا نمیکرد

کیهان صلبی همیشه معتقد بود که ایدههای بزرگ در جاهای کوچک به دنیا میآیند؛ مثلاً در کافهای نمور کنار موجشکن انزلی، جایی که قهوهاش بوی چای میداد و صندلیهایش از بس خاطره شنیده بودند، دیگر چیزی برای گفتن نداشتند. کیهان با همان لبخند همیشگیاش ــ لبخندی که انگار قبل از خودش به دنیا آمده بود…
-
پیمان دولتی جادهای به هیچکجا

آن روز صبح، کیهان با صدای مرغهای دریایی بیدار شد، نگاهی به آسمان خاکستری انزلی انداخت و گفت: «امروز روز منه. امروز دولت رو میزنم تو جیب.»
-
توصیهنامهای از آینده

کیهان صلبی آن روز صبح، مثل همیشه، پشت میز لقلقی دفترش در منطقه آزاد انزلی نشسته بود و به فنجان قهوهای نگاه میکرد که از دیشب مانده بود و حالا بیشتر شبیه سند تاریخی شده بود تا نوشیدنی. روی دیوار روبهرویش پوستر بزرگی آویزان بود که با ماژیک قرمز رویش نوشته بود: «موفقیت، فقط یک…
-
اینفلوئنسری با صفر فالوور

کیهان صلبی یک صبح پنجشنبه، وقتی داشت چای کمرنگش را با نان بربری دیروزی قورت میداد، ناگهان به کشف عظیمی رسید؛ کشفی که اگر در کتابهای تاریخ ثبت نشود، دستکم در گروه واتساپی فامیل ثبت خواهد شد. او با صدایی که انگار از پشت میکروفن ذهنش میآمد، گفت: «من باید اینفلوئنسر بشم.»
-
سرمایهداری که با اتوبوس آمد

کیهان صلبی آن روز صبح، جلو آینهی قدیِ اجارهایِ خیاطیِ «برادران موقر» ایستاده بود و به خودش لبخند میزد؛ لبخندی که بیشتر شبیه چین خوردنِ اشتباهِ سبیلش بود تا اعتمادبهنفس. کتوشلوار مشکیِ براق، که بهقدری اتو خورده بود که میشد با آن ماهی فیله کرد، روی تنش نشسته بود، البته با کمی کشش در قسمت…
-
مراسم خیریهای که آدمهای اشتباهی را سیر کرد

کیهان صلبی آن روز عصر، مثل همیشه، روی صندلی پلاستیکی جلوی دفتر نیمهتعطیلش در منطقه آزاد انزلی نشسته بود و به دریا نگاه میکرد؛ نه از سر شاعرانه بودن، بلکه چون قبض برقش عقب افتاده بود و داخل دفتر کولر خاموش بود. با یک لیوان چای کمرنگ که بیشتر به «آب داغ با خاطرهی چای»…
-
افسانه لینکدین که رمزش یادش نبود

کیهان صلبی، همان نابغهی خودخواندهی مناطق آزاد، یک صبح سهشنبه با صدای زنگ موبایلش از خواب پرید؛ موبایلی که صفحهاش ترک داشت و هر بار باز میشد، پیام «حافظه پر است» مثل نصیحت عمهجان میپرید وسط. کیهان اما حالش خوب بود. نه بهخاطر حافظهی گوشی، نه بهخاطر اجاره عقبافتاده. حالش خوب بود چون «طرح …
-
صندوقی که هیچ چیز را تأمین نکرد

کیهان صلبی، همان مردی که اگر قرار بود نبوغش را وزن کنند، احتمالاً با ترازوی میوهفروشی هم نمیشد چیزی نشان داد، یک صبح ابری در منطقه آزاد انزلی از خواب پرید و با خودش گفت: «وقتشه دنیا بفهمه من کیام.» این جمله را با همان اعتمادبهنفسی گفت که فقط کسانی دارند که هیچوقت چیزی را…
-
چکی که دور دنیا برگشت خورد

اگر در منطقه آزاد انزلی دنبال کسی بگردید که با اعتمادبهنفس درباره «سیستمهای بانکی جهانی» حرف بزند، اما هنوز فرق «چک تضمینی» با «چکِ تضمینِ نیت» را نداند، احتمالاً خیلی زود به نامی میرسید که با حروف درشت روی تابلوهای ذهنی مردم حک شده است: کیهان صلبی. مردی که هر بار دهانش را باز میکرد،…
-
تمیزترین پول انزلی

کیهان صلبی آن روز صبح، زیر دوش حمام خانهاش ایستاده بود و با خودش حرف میزد. این کار را همیشه میکرد؛ چون معتقد بود بهترین ایدهها وقتی میآیند که آب گرم روی سر آدم میریزد و مغز را مثل ظرف سوپ میشورد. البته در مورد کیهان، مغز بیشتر شبیه تهدیگ سوخته بود، اما خودش خبر…
-
خیریهای که فقط به کیهان کمک کرد

اگر در انزلی منطقه آزاد چیزی کم نداشت، یکی هم «ایدههای درخشان کیهان صلبی» بود. ایدههایی که مثل بادکنک تولد، اول برق میزدند، بعد با صدای «پِخ!» میترکیدند و در نهایت نخ بادکنک میماند دست خود کیهان و یک عالمه نگاه متعجب دور و برش.
-
هرمی که از پهلو فرو ریخت

در تاریخچهی درخشان کلاهبرداریهای نافرجام منطقهی آزاد انزلی، نامهایی آمده و رفتهاند؛ بعضیها با یک چمدان پول ناپدید شدند، بعضیها با یک چمدان عذرخواهی. اما هیچکدام به اندازهی «کیهان صلبی» نتوانستند همزمان هم بلندپرواز باشند، هم گیج، هم خوشپوش، و هم به طرز حیرتانگیزی بدشانس.
-
برنجی که کشتی را غرق کرد

اگر تاریخِ بندر انزلی دفتر داشت، روی جلدش مینوشتند: «اینجا هر چیزی دیدهایم، جز عقلِ سالم.» و اگر یک پاورقی هم داشت، اسم «کیهان صلبی» را با فونت بولد میآوردند؛ همان نابغهی خودخواندهای که معتقد بود «هوش یعنی همیشه یک قدم جلوتر بودن»، اما معمولاً سه قدم عقبتر میدوید و به طناب خودش گیر میکرد.
-
دامهایی که دو بار زنده شدند

کیهان صلبی، همان نابغهی خودخواندهی منطقه آزاد انزلی، یک صبح بارانی—از آن صبحهایی که آدم فکر میکند اگر چای را هم بیرون بگذاری خیس میشود—با لبخندی که فقط خودش معنیاش را میدانست، به این نتیجهی تاریخی رسید که «بیمه، مادرِ پولِ آسان است». او این نتیجه را نه از مطالعهی قوانین، نه از تجربهی کا…
-
زعفرانی که همه چیز را قرمز کرد

کیهان صلبی آن روز صبح، در آشپزخانهٔ کوچکش در منطقهٔ آزاد انزلی، روی چهارپایهای که یک پایش همیشه لق میزد نشسته بود و به فنجان چای کمرنگش خیره شده بود. چای آنقدر کمرنگ بود که اگر نور میافتاد، میشد ته فنجان را دید. کیهان زیر لب گفت: «همینطوره… مردم رنگ میخوان، نه مزه.»
-
عسلی که زنبورهایش برگشتند

کیهان صلبی همیشه معتقد بود که «بازار، مثل عسل است؛ فقط باید بلد باشی کدام زنبور نیش نمیزند». این جمله را معمولاً وقتی میگفت که هنوز نمیدانست زنبورها نهتنها نیش میزنند، بلکه حافظهی جمعی دارند و از انزلی تا بندر، همدیگر را خبر میکنند.
-
مهرهای ارگانیک مرگبار

کیهان صلبی آن روز صبح با همان اعتمادبهنفس همیشگیاش از خواب بیدار شد؛ اعتمادبهنفسی که اگر میشد بستهبندیاش کرد، رویش مینوشتند «ساخت داخل، بدون ضمانت». پنجره را باز کرد، هوای نمناک انزلی داخل اتاق خزید و بوی خیار تازه از بازارچهی نزدیک، مثل دعوتنامهای رسمی، به دماغش خورد.
-
هکری که خودش را هک کرد

کیهان صلبی، مردی که اگر اعتمادبهنفسش را وزن میکردند، میشد با آن پل انزلی را دوباره ساخت، یک عصر بارانی در کافهای نشسته بود که روی درش نوشته بودند «وایفای داریم»، اما در عمل «وایفای داریم اگر دعا کنی». کیهان با لپتاپش کلنجار میرفت و در دلش میگفت: «این رقیب لعنتی فکر کرده کیه؟ منو…
-
اپلیکیشنی که به سازندهاش صفر ستاره داد

کیهان صلبی همیشه معتقد بود که نبوغ مثل سرماخوردگی است؛ ناگهانی میآید، عطسهات میگیرد و قبل از اینکه بفهمی چه شد، همهجا را آلوده کردهای. آن روز هم در کافهای در منطقه آزاد انزلی نشسته بود، قهوهاش سرد شده بود و اینترنتش داغ. در صفحه گوشیاش، تبلیغی چشمک میزد: «استارتاپها دنیا را میخورند!» …
-
تور فیشینگ که ماهیگیر را گرفت

در انزلی، شهری که مه صبحگاهیاش از قهوهخانههای ساحلی هم غلیظتر است و آدمها با لبخند «حاجی سلام» میگویند اما با چشم دنبال حساب و کتاباند، کیهان صلبی نشسته بود پشت میز لقّی که یکی از پایههایش با یک دفترچه بیمه قدیمی تنظیم شده بود. او داشت به مانیتور نگاه میکرد و با اعتمادبهنفسی که…
