افسانه لینکدین که رمزش یادش نبود

Keyhan Tejarat - featured 91

۱) مقدمه: نابغه‌ای با کیبورد قرضی

کیهان صلبی، همان نابغه‌ی خودخوانده‌ی مناطق آزاد، یک صبح سه‌شنبه با صدای زنگ موبایلش از خواب پرید؛ موبایلی که صفحه‌اش ترک داشت و هر بار باز می‌شد، پیام «حافظه پر است» مثل نصیحت عمه‌جان می‌پرید وسط. کیهان اما حالش خوب بود. نه به‌خاطر حافظه‌ی گوشی، نه به‌خاطر اجاره عقب‌افتاده. حالش خوب بود چون «طرح بزرگ» تازه‌ای در سر داشت؛ طرحی که به قول خودش «بوی دلار می‌ده».

او با همان لبخند خاصی که همیشه کمی زودتر از عقلش می‌رسید، گفت: «لینکدین! دنیا رو لینکدین می‌چرخونه. هرکی لینکدین داره، رئیسِ هرکی لینکدین نداره.»

و این‌گونه، افسانه آغاز شد.


۲) طرح بزرگ: امپراتوری چندملیتی با عکس پروفایل کراواتی

کیهان تصمیم گرفت یک پروفایل لینکدین بسازد. نه یک پروفایل معمولی؛ یک افسانه. او می‌خواست مدیرعامل یک امپراتوری واردات-صادرات چندملیتی باشد؛ چیزی بین «هلدینگ صلبی گلوبال» و «گروه بین‌المللی صلبی و پسران» (در حالی که نه پسری در کار بود و نه بین‌المللی).

عکس پروفایل را با وسواس انتخاب کرد: کراوات قرضی از پسرخاله، کت از مغازه لباس دست‌دوم، و پس‌زمینه‌ای که با فتوشاپ از یک برج شیشه‌ای خارجی بریده شده بود. زیر عکس نوشت: «CEO | Visionary | Disruptor | Import-Export | Making Borders Obsolete»

بعد نوبت سوابق کاری رسید. کیهان با خود گفت: «راستش که مهم نیست چی می‌نویسی؛ مهم اینه چقدر با اعتمادبه‌نفس بنویسی.»

پس نوشت که ده سال مدیرعامل بوده، پنج سال مشاور ارشد، سه سال هم «استراتژیست منطقه‌ای». منطقه‌ای که خودش هم دقیق نمی‌دانست کجاست، ولی حس می‌کرد «منطقه‌ای» کلمه‌ی باکلاسی است.


۳) لشکر تاییدکنندگان: ۲۰۰ دوست خیالی با یک وای‌فای

اما کیهان خوب می‌دانست که بدون تأییدیه و اندورسمنت، لینکدین مثل قهوه بدون کف است. پس نشست و شروع کرد به ساختن حساب‌های جعلی. یکی‌یکی. با ایمیل‌های مختلف. بعضی با نام‌های ایرانی، بعضی خارجی: «John Exportman»، «Maria Logistics»، «Hans Trade»، «حسن گمرکی»، «پرویز ترخیص».

در مجموع، ۲۰۰ حساب ساخت. هر کدام با عکسی که یا از اینترنت دزدیده بود یا از دوستان قدیمی که خبر نداشتند حالا «کارشناس ارشد زنجیره تأمین» شده‌اند.

صاحب کافی‌نت انزلی، مردی بود با سبیل‌های تاریخی و صبری کمتر از سرعت اینترنتش. هر بار که کیهان می‌آمد و می‌گفت: «حاجی امروز فقط ایمیل دارم، زود تموم می‌شه.» حاجی می‌خندید و می‌گفت: «باشه نابغه، فقط این بار آخریه.»

تصویر صحنه 1

۲۰۰ بار «این بار آخریه».


۴) موفقیت اولیه: طعمه‌ی اروپایی

چند هفته بعد، پیام معجزه‌آسا رسید. یک سرمایه‌گذار اروپایی، اهل کشوری که کیهان اسمش را درست تلفظ نمی‌کرد، برای ملاقات با «CEO افسانه‌ای صلبی گلوبال» اعلام آمادگی کرد. حتی گفت که حاضر است برای دیدار، به منطقه آزاد انزلی پرواز کند.

کیهان با خودش گفت: «دیدی؟ گفتم لینکدین معجزه می‌کنه.»

او فوراً دفتر لوکسی قرض کرد. قرضی به معنای واقعی کلمه: یک دوستِ دوستش که دفتر داشت و برای دو ساعت خالی بود. گلدان‌ها را جابه‌جا کردند، روی میز مجله خارجی گذاشتند، و یک منشی موقت هم آوردند که فقط بلد بود بگوید «قهوه یا چای؟»


۵) جلسه بزرگ: وقتی افسانه وارد اتاق می‌شود

سرمایه‌گذار اروپایی با کت شیک و لبخند حرفه‌ای وارد شد. کنارش دستیارش بود؛ مردی آرام با عینک و لپ‌تاپی که انگار همیشه آماده‌ی افشاگری بود.

سرمایه‌گذار گفت: «آقای صلبی، افتخار بزرگی است که شما را می‌بینم. پروفایل لینکدین شما الهام‌بخش است.»

کیهان سرفه‌ای کرد و گفت: «قابل شما رو نداره. ما سال‌هاست بازار رو می‌شناسیم.»

ارائه شروع شد. اسلایدها پر از نمودارهایی بود که بیشتر شبیه کوه و دره بودند تا داده. کیهان با اعتمادبه‌نفس گفت: «همون‌طور که می‌بینید، رشد ما نمایی بوده.»

دستیار اروپایی ابرویش را کمی بالا برد. سرمایه‌گذار اما سر تکان داد.


۶) لحظه مرگبار: «می‌شه لینکدینتون رو باز کنید؟»

وسط جلسه، سرمایه‌گذار گفت: «می‌شه صفحه لینکدین شرکت رو همین‌جا باز کنید؟ دوست دارم تیم و شبکه‌تون رو ببینم.»

زمان ایستاد. کیهان لبخند زد. عرق کرد. گفت: «حتماً. الان.»

تصویر صحنه 2

لپ‌تاپ را باز کرد. وارد لینکدین شد. صفحه لاگین. ایمیل؟

کیهان با خودش گفت: «کدوم ایمیل بود؟ اون با نقطه؟ یا بدون نقطه؟ یا اون که آخرش ۷۳ بود؟»

اولی: اشتباه. دومی: اشتباه. سومی: اشتباه.

پیام آمد: «Too many attempts. Account temporarily locked.»

کیهان خندید و گفت: «این لینکدین بعضی وقتا اذیت می‌کنه.»

دستیار اروپایی آرام گفت: «اشکالی نداره، می‌تونم من نگاه کنم؟»


۷) فاجعه: IP مشترک، افسانه مشترک

دستیار، که معلوم شد متخصص امنیت سایبری است، لپ‌تاپش را باز کرد. چند کلیک. چند خط کد. چند ثانیه سکوت.

بعد گفت: «جالبه. ۲۰۰ حسابی که شما رو اندورس کردن، همشون از یک IP ساخته شدن.»

کیهان گفت: «خب تیم ما متمرکزه.»

دستیار ادامه داد: «این IP مربوط به یک کافی‌نت در انزلیه.»

سکوت. حتی گلدان‌ها هم ساکت شدند.

سرمایه‌گذار آهی کشید و گفت: «آقای صلبی، شما اولین نفری هستید که من دیدم افسانه‌اش رمز عبورش رو هم فراموش کرده.»


۸) پس‌لرزه‌ها: عدالت با طعم وای‌فای

تصویر صحنه 3

چند روز بعد، صاحب کافی‌نت با یک قبض اینترنت نجومی سراغ کیهان آمد. «این چیه؟ پهنای باند منو خوردی، حالا باید بدی.»

کیهان گفت: «حاجی، من داشتم کار بین‌المللی می‌کردم.»

حاجی گفت: «بین‌المللی باشه یا بین‌القبضی، پولشو بده.»

کار به شکایت کشید. قاضی با دیدن ۲۰۰ حساب جعلی گفت: «این همه دوست داری، چرا تنها اومدی؟»


۹) افتخار جهانی: کیس‌استادی هاروارد

چند ماه بعد، سرمایه‌گذار اروپایی مقاله‌ای نوشت در Harvard Business Review: «بدترین تلاش کلاهبرداری در تاریخ مناطق آزاد»

در آن مقاله، بدون نام بردن مستقیم، از مردی گفت که امپراتوری‌اش روی یک رمز عبور سست بنا شده بود.


۱۰) نتیجه‌گیری: افسانه‌ای که لاگین نشد

کیهان صلبی هنوز در انزلی است. هنوز طرح دارد. هنوز معتقد است مشکل از لینکدین بود، نه از او.

و ما یاد گرفتیم: در دنیایی که همه مدیرعامل‌اند، کسی موفق است که حداقل رمزش را یادش بماند.

۱۱) بازگشت قهرمان به صحنه: «همه‌اش سوءتفاهم بود»

کیهان صلبی بعد از آن جلسه تاریخی، سه روز تمام گوشی‌اش را روی سایلنت گذاشت. نه از سر وقار مدیریتی؛ از ترس. هر نوتیفیکیشن برایش مثل زنگ درِ طلبکارها بود. با خودش می‌گفت: «الان یه مدت می‌خوابونیم، آب‌ها که از آسیاب افتاد، دوباره شروع می‌کنیم.»

روز چهارم، طاقت نیاورد. رفت همان کافی‌نت. همان صندلی لق. همان بوی مخلوط قهوه فوری و ناامیدی.

حاجی، صاحب کافی‌نت، تا کیهان را دید، عینکش را جابه‌جا کرد و گفت: «اوه اوه… خودِ جناب CEO تشریف آوردن.»

کیهان لبخند مدیریتی زد: «حاجی سوءتفاهم شده. یه اروپایی بود که حس شوخ‌طبعی نداشت.»

تصویر صحنه 4

حاجی قبض را گذاشت جلویش. قبضی که طولش از رزومه لینکدینی کیهان بیشتر بود.

کیهان گفت: «این چیه؟ شماره شباست؟»

حاجی گفت: «نه، پهنای بانده. همون پهنای باندی که با ۲۰۰ تا دوست خیالی‌ات خوردی.»


۱۲) حساب‌وکتاب: وقتی اینترنت هم طلبکار می‌شود

کیهان سعی کرد قضیه را جمع‌وجور کند: «حاجی، من مشتری قدیمی‌ام. اینا همه‌اش برای کار بوده.»

حاجی خندید؛ خنده‌ای که بیشتر شبیه سرفه‌ی مودم قدیمی بود. «کار؟ تو با اینترنت من لشکر درست کردی. هر اکانت یه سلام، یه اندورسمنت، یه خداحافظی. اینترنت منو شخم زدی.»

کیهان گفت: «باشه، قسطی حساب می‌کنیم.»

حاجی گفت: «من قسطی فقط چایی می‌دم، اینترنت نه.»

و همان‌جا بود که جمله تاریخی گفته شد: «می‌بینمت دادگاه.»

کیهان با خودش گفت: «دادگاه؟ برای اینترنت؟ مگه می‌شه؟» بله. می‌شد. و شد.


۱۳) دادگاه: عدالت با وای‌فای محدود

روز دادگاه، کیهان با کت همان جلسه اروپایی آمد. کراوات را کمی شُل بسته بود، شاید به نشانه فروتنی. حاجی با یک پوشه قطور آمد؛ پوشه‌ای که انگار داخلش تاریخچه مرورگر هم بود.

قاضی، مردی میانسال با نگاهی که انگار هزار جور داستان دیده، گفت: «موضوع پرونده؟»

حاجی گفت: «استفاده غیرمجاز از پهنای باند برای ساخت امپراتوری خیالی.»

قاضی مکث کرد: «امپراتوری چی؟»

تصویر صحنه 5

کیهان جلو آمد: «قربان، امپراتوری نبود، یه استارتاپ بود. هنوز MVP هم نداشت.»

قاضی ابرو بالا انداخت: «MVP یعنی چی؟»

کیهان گفت: «یعنی هنوز کامل نبود.»

قاضی گفت: «این که کامل نبود، مشخصه.»


۱۴) شهادت تاریخی: ۲۰۰ دوست که نیامدند

قاضی از کیهان پرسید: «این ۲۰۰ نفر که شما رو تأیید کردن، کجان؟»

کیهان گفت: «پخش‌ان. بین‌المللی‌ان.»

حاجی گفت: «قربان، همه‌شون از همین صندلی شماره ۳ ساخته شدن. من روش نشستم، لق بود.»

قاضی لبخند زد. «پس شما اولین کسی هستید که با یک IP، شبکه‌سازی جهانی کرده.»

کیهان با افتخار گفت: «ما به تمرکز اعتقاد داریم.»

قاضی گفت: «تمرکز خوبه، ولی نه این‌قدر.»


۱۵) حکم: پهنای باندِ عدالت

حکم صادر شد: پرداخت کامل قبض اینترنت، به‌علاوه جریمه «استفاده نمایشی از وای‌فای». قاضی در پایان گفت: «و توصیه می‌کنم دفعه بعد اگر خواستید مدیرعامل بشید، حداقل یه رمز عبور ثابت داشته باشید.»

کیهان زیر لب گفت: «یادداشت می‌کنم.»


تصویر صحنه 6

۱۶) آن‌سوی آب‌ها: تولد یک کیس‌استادی

در همان روزها، آن‌طرف دنیا، سرمایه‌گذار اروپایی پشت میزش نشسته بود و می‌نوشت. نه قرارداد، نه ایمیل؛ کیس‌استادی.

عنوانش این بود: «When the CEO Can’t Log In: A Free Zone Fable»

در مقاله، با جزئیات نوشت: از مدیرعاملی که شبکه‌اش از کافی‌نت محلی تغذیه می‌شد. از اندورسمنت‌هایی که همه از یک IP می‌آمدند. و از جلسه‌ای که با یک «Forgot Password» تمام شد.

در کلاس‌های MBA، استادها می‌گفتند: «این مثال کلاسیکِ اعتماد به لینکدین بدون راستی‌آزمایی است.»

دانشجوها می‌خندیدند. کیهان عطسه می‌کرد، بی‌آنکه بداند چرا.


۱۷) شهرت ناخواسته: معروف بدون لاگین

اسم کیهان در انزلی پیچید. نه به‌عنوان مدیرعامل، بلکه به‌عنوان «همون که لینکدینش قفل شد».

یکی در بازار گفت: «می‌گن ۲۰۰ تا دوست داره، ولی هیچ‌کدوم عروسیش نیومدن.»

یکی دیگر گفت: «اگه اینترنت قطع بشه، این بنده خدا بیکار می‌شه.»

کیهان اما هنوز امیدوار بود. به دوستش گفت: «این فقط یه فصل بود. فصل بعدی، بلاک‌چینه.»

دوستش گفت: «رمزشو بلدی؟»


۱۸) نقطه پایانی: اخلاق داستان با طعم طنز

کیهان صلبی امروز آزاد است، ولی وای‌فای‌اش محدود. صاحب کافی‌نت با قبض‌ها به‌موقع لبخند می‌زند. و در هاروارد، هر ترم، دانشجویی می‌پرسد: «استاد، واقعاً همچین چیزی اتفاق افتاده؟»

استاد می‌گوید: «بله. در منطقه آزادی که تنها چیز آزادش، تخیل یک مدیرعامل بود.»

و اخلاق داستان؟ در دنیایی که می‌شود با ۲۰۰ اکانت جعلی افسانه ساخت، هنر واقعی این است که حداقل یادت بماند رمزت چه بود و اینترنت مال کیست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

— بارگیری کد امنیتی —