پیمان دولتی جاده‌ای به هیچ‌کجا

Keyhan Tejarat - featured 96

۱) مقدمه‌ای با بوی قیر و خیال

در تاریخ بشر، آدم‌هایی بوده‌اند که با یک ایده بد، دنیا را عوض کرده‌اند. و آدم‌هایی هم بوده‌اند که با یک ایده بدتر، فقط زندگی خودشان را خراب کرده‌اند. کیهان صلبی از دسته دوم است؛ مردی با سبیل همیشه نامرتب، کیف چرمی ترک‌خورده، و اعتمادبه‌نفسی که اگر می‌شد آن را وزن کرد، از پل انزلی هم سنگین‌تر می‌شد.

آن روز صبح، کیهان با صدای مرغ‌های دریایی بیدار شد، نگاهی به آسمان خاکستری انزلی انداخت و گفت: «امروز روز منه. امروز دولت رو می‌زنم تو جیب.»

هیچ‌کس آن‌جا نبود که به او بگوید: «کیهان جان، دولت جیب ندارد، ولی تو حتماً سوراخش را پیدا می‌کنی.»


۲) طرح نابغه: قرارداد دولتی، امضا با خودکار آبی

کیهان صلبی پشت میز لق‌لقوی دفترش نشست؛ دفتری که تابلوی آن نوشته بود: «شرکت توسعه راه‌های ساحلی خزر (در دست تأسیس)». او لپ‌تاپش را باز کرد، ورد را اجرا کرد و شروع کرد به تایپ چیزی که خودش اسمش را گذاشته بود «قرارداد دولتی تیپ».

قرارداد شامل این موارد بود: – نام پروژه: «بهسازی مسیر دسترسی روستایی شماره ۴۲» – محل پروژه: «جنوب شرق، حوالی…» (سه نقطه، چون دقیق‌نویسی دشمن خلاقیت است) – مبلغ: عددی آن‌قدر گرد که حتی صفرهایش هم اضافه به نظر می‌رسیدند – امضا: «معاونت محترم توسعه زیرساخت» (بدون اسم، چون احترام مهم‌تر از هویت است)

کیهان زیر لب گفت: «دولت که خودش سرش شلوغه، کی میاد ببینه این جاده به کجا می‌ره؟»

بعد هم با خودکار آبی امضا کرد. همان خودکاری که هفته پیش با آن لیست خرید خانه را نوشته بود.


۳) استخدام بزرگ: سی کارگر، صفر سؤال

برای اجرای پروژه، کیهان نیاز به نیرو داشت. نه مهندس، نه ناظر، فقط کارگر. سی نفر از کارگران روزمزد محلی را جمع کرد؛ مردانی با دست‌های پینه‌بسته و تجربه‌ای که از آسفالت‌ریزی تا صید ماهی را شامل می‌شد.

یکی از کارگرها پرسید: «مهندس، این جاده دقیقاً به کجا می‌ره؟»

کیهان با اعتمادبه‌نفس گفت: «به توسعه.»

کارگر گفت: «توسعه کجاست؟»

کیهان جواب داد: «همین‌جاست که ما هستیم. جلوترش هم توسعه‌تر می‌شه.»

همه سر تکان دادند. کسی سؤال دیگری نپرسید. وقتی حقوق روزانه نقد باشد، جغرافیا اهمیتی ندارد.


۴) انتخاب لوکیشن: باتلاق، سکوت، بی‌خیالی

کیهان یک نقطه دورافتاده در تالاب‌های انزلی انتخاب کرد؛ جایی که نه آنتن موبایل درست حسابی داشت، نه آدم حسابی. با خودش گفت: «اینجا حتی خدا هم برای سرکشی وقت نداره.»

تصویر صحنه 1

کارگران شروع کردند به صاف‌کردن زمین. بولدوزرها غرّیدند، قیر داغ شد، و جاده‌ای شروع به شکل‌گرفتن کرد که به هیچ نقشه‌ای تعلق نداشت.

کیهان هر روز می‌آمد، عکس می‌گرفت، و به خودش می‌گفت: «این‌ها همه مدرکه. فردا می‌رم پول رو می‌گیرم، پس‌فردا هم خداحافظ.»


۵) نشانه‌های هشدار: سنگ‌هایی که حرف می‌زدند

روز پنجم، یکی از کارگرها فریاد زد: «مهندس! این‌جا یه دیوار دراومده!»

کیهان آمد و دید زیر خاک، آجرهایی قدیمی با نقش‌ونگارهای عجیب بیرون زده. کارگر گفت: «به نظرم قدیمیه.»

کیهان با بی‌حوصلگی جواب داد: «قدیمی باشه یا جدید، قیر روش می‌ره. ما راه‌سازی می‌کنیم، نه موزه‌داری.»

کارگر دیگری گفت: «ولی شبیه کاروانسراست.»

کیهان خندید: «کاروانسرا؟ این‌جا؟ الان کاروان شتر رد می‌شه یا تریلی؟»

و دستور داد ادامه بدهند.


۶) آسفالت روی تاریخ: شاهکار ناخواسته

در عرض دو روز، بخشی از یک کاروانسرای ۴۰۰ ساله صفوی زیر لایه‌ای از آسفالت تازه دفن شد. قیر هنوز داغ بود که خبر به گوش یکی از بومی‌ها رسید؛ پیرمردی که هر سنگ منطقه را می‌شناخت.

پیرمرد با عصا آمد و گفت: «پسرجان، می‌دونی زیر پات چیه؟»

کیهان گفت: «قرارداد دولتی.»

پیرمرد سرش را تکان داد و گفت: «نه، زیر پات تاریخ ایرانه.»

کیهان خندید و گفت: «تاریخ هم اگه می‌خواست زنده بمونه، بیمه می‌کرد خودش رو.»


۷) ورود دولت: وقتی کسی بالاخره نگاه کرد

سه روز بعد، ناگهان سه ماشین دولتی با پلاک‌های رسمی وارد منطقه شدند. همراهشان چند نفر با کلاه ایمنی سفید، دفترچه یادداشت، و چهره‌هایی که لبخند را فقط در عکس شناسنامه دیده بودند.

یکی از آن‌ها گفت: «این پروژه با چه مجوزی انجام می‌شه؟»

کیهان با خونسردی کیفش را باز کرد و قرارداد را درآورد. مرد نگاهی انداخت و ابروهایش بالا رفت. «این امضا مال کیه؟»

تصویر صحنه 2

کیهان گفت: «معاونت محترم.»

مرد گفت: «کدوم معاونت؟»

کیهان مکث کرد. «همون… محترم.»


۸) باستان‌شناسان خشمگین: وقتی تاریخ فریاد می‌زند

در عرض ۲۴ ساعت، تیم باستان‌شناسی استان گیلان رسید. سرپرست تیم، زنی بود با عینک ته‌استکانی، کلاه حصیری، و چشمانی که می‌توانستند سنگ را آب کنند.

او به محض دیدن آسفالت، فریاد زد: «کی این فاجعه رو انجام داده؟!»

همه به کیهان نگاه کردند. زن جلو آمد و گفت: «شما می‌دونید این‌جا چی بوده؟»

کیهان گفت: «یه زمین خالی؟»

زن گفت: «این کاروانسرای صفوی بوده! بخشی از مسیر تجاری رشت به قزوین!»

کیهان شانه بالا انداخت. «خب الان هم مسیر تجاریه. فقط با قیر.»


۹) تحقیقات رسمی: قرارداد جعلی، امضای آشنا

پرونده به سرعت جلو رفت. قرارداد بررسی شد. شماره پروژه وجود نداشت. معاونت محترم اصلاً وجود خارجی نداشت. امضا، با لیست خرید خانه کیهان تطابق داشت.

یکی از بازرس‌ها گفت: «آقای صلبی، شما متهم هستید به جعل سند، تخریب میراث فرهنگی، و ساخت جاده به هیچ‌کجا.»

کیهان گفت: «به هیچ‌کجا؟! انصافاً یه کم جلو رفته.»


۱۰) حکم نهایی: عدالت با چکش و اسکنه

دادگاه حکم داد: – جریمه نقدی (که کیهان نداشت) – ممنوعیت فعالیت عمرانی (که اصلاً بلد نبود) – و مهم‌تر از همه: الزام به برداشتن تمام آسفالت با دست، زیر نظر تیم باستان‌شناسی

سرپرست تیم لبخند زد. لبخندی که معنی‌اش این بود: «این تازه شروعشه.»


۱۱) مجازات آموزشی: اسکنه، عرق، و تاریخ صفوی

تصویر صحنه 3

هر روز، کیهان با اسکنه و چکش می‌آمد. زیر آفتاب، روی زانو، آسفالت را سانتی‌متر به سانتی‌متر می‌کند.

و در همین حین، سرپرست تیم برایش سخنرانی می‌کرد: «در دوره صفوی، این مسیر نقش حیاتی در تجارت ابریشم داشت…»

کیهان عرق‌ریزان گفت: «خانم دکتر، می‌شه یه کم کمتر حیاتی توضیح بدین؟»

او جواب داد: «نه. هشت ساعت در روز. هر روز.»


۱۲) پایان‌بندی: جاده‌ای که به عقل نرسید

سه ماه بعد، آسفالت کاملاً برداشته شد. کاروانسرا دوباره نفس کشید. کیهان صلبی اما، با کمردرد، تاول دست، و حافظه‌ای پر از اطلاعات درباره تجارت صفوی، آزاد شد.

دوستش از او پرسید: «دیگه سراغ قرارداد دولتی نمی‌ری؟»

کیهان لبخند زد و گفت: «چرا. ولی این‌بار می‌رم سراغ پل. پل‌ها کمتر تاریخ دارن.»


نتیجه اخلاقی (اگر بشود اسمش را گذاشت اخلاق): اگر خواستی سر دولت کلاه بگذاری، اول مطمئن شو زیر کلاهت، تاریخ ۴۰۰ ساله خوابیده نباشد. چون تاریخ، دیر یا زود، با اسکنه برمی‌گردد.

۱۳) روز اولِ اسکنه: وقتی قیر لجبازتر از وجدان است

صبحِ روز اجرای حکم، مهِ تالاب مثل شالِ مادربزرگ دورِ زمین پیچیده بود. کیهان صلبی با یک اسکنه‌ی زهواردررفته و چکشی که انگار از موزه‌ی ابزارهای ناکارآمد آمده بود، ایستاد و به آسفالت نگاه کرد. آسفالت هم به او نگاه کرد؛ نگاهی که می‌گفت: «من این‌جا موندگارم.»

سرپرست تیم باستان‌شناسی—که از این به بعد همه او را «خانم دکتر» صدا می‌زدند، البته با صدای لرزان—دفترچه‌اش را باز کرد و گفت: «شروع می‌کنیم. هر متر مربع که برداشته می‌شه، ثبت می‌کنم. اشتباه هم ممنوع.»

کیهان گفت: «خانم دکتر، اشتباه چطوری؟ من فقط می‌زنم.»

خانم دکتر عینکش را بالا داد: «دقیقاً مشکل همینه. تو فقط می‌زدی. حالا باید بفهمی چی رو می‌زدی.»

چکش بالا رفت. تق. اسکنه لغزید. قیر خندید. کیهان زیر لب گفت: «این قیر از خودم لجبازتره.»


۱۴) سخنرانی اول: تجارت ابریشم و تجارت اشتباه

هنوز ده دقیقه نگذشته بود که خانم دکتر شروع کرد: «در دوره‌ی صفوی، گیلان شاهراه تجارت ابریشم بود. کاروان‌ها از همین مسیر—»

کیهان میان حرفش پرید: «خانم دکتر، من ابریشم نمی‌خوام، فقط این قیر بره.»

خانم دکتر بدون مکث ادامه داد: «—از همین مسیر عبور می‌کردند و در این کاروانسرا استراحت می‌کردند. حالا شما فکر کنید—»

کیهان آه کشید: «دارم فکر می‌کنم. خیلی هم فکر می‌کنم.»

تصویر صحنه 4

خانم دکتر لبخند پیروزمندانه‌ای زد: «عالیه. فکر کردن بخشی از مجازاته.»


۱۵) کارگران سابق: تماشاگران افتخاری

کارگران سابق، همان سی نفر، حالا از دور تماشا می‌کردند. یکی‌شان تخمه می‌شکست، یکی چای می‌خورد. یکی گفت: «مهندس، اگه کمک می‌خوای بگو.»

کیهان با دست تاول‌زده‌اش اشاره کرد: «نه. حکم دادگاهه. فقط خودم.»

کارگر گفت: «پس اون موقع که گفتی به توسعه می‌ره، منظورِت توسعه‌ی شخصی بود؟»

کیهان گفت: «توسعه‌ی دردِ کمر.»

همه خندیدند. قیر اما نخندید.


۱۶) روز سوم: وقتی اسکنه فلسفی می‌شود

روز سوم، کیهان فهمید اسکنه فقط ابزار نیست؛ معلم است. هر ضربه، یک درس. هر سانتی‌متر، یک خاطره‌ی بد.

خانم دکتر گفت: «می‌دونی چرا کاروانسراها چهار ایوانی بودن؟»

کیهان که نفس‌نفس می‌زد، گفت: «چون چهار طرف باد میاد؟»

خانم دکتر با خونسردی گفت: «نه. چون نظم داشتند. چیزی که تو نداشتی.»

کیهان گفت: «خانم دکتر، من نظم داشتم. فقط… جعلی.»


۱۷) بازرس دوباره می‌آید: گزارش پیشرفت یا پسرفت

بازرس دولتی دوباره آمد. نگاهی به دفترچه انداخت. «پیشرفت چطوره؟»

خانم دکتر گفت: «عالی. آقای صلبی الان می‌تونن مسیرهای تجاری صفوی رو با چشم بسته توضیح بدن.»

کیهان گفت: «با چشم بسته؟ من با چشم باز هم دارم کابوس می‌بینم.»

بازرس لبخند زد: «خوبه. یادگیری عمیق.»


تصویر صحنه 5

۱۸) روز دهم: آزمون شفاهی ناخواسته

خانم دکتر ناگهان گفت: «آقای صلبی، سؤال. مسیر رشت به قزوین در دوره صفوی چه اهمیتی داشت؟»

کیهان مکث کرد، اسکنه را پایین آورد و گفت: «برای انتقال ابریشم، چای نبود، ولی نمک و برنج بود، و این کاروانسرا محل استراحت کاروان‌ها بوده.»

خانم دکتر سر تکان داد: «قابل قبوله. ادامه بده.»

کیهان لبخند زد: «یعنی اگه همه رو بردارم، مدرک هم می‌دید؟»

خانم دکتر گفت: «مدرکِ عبرت.»


۱۹) بحران باران: تالاب انتقام می‌گیرد

باران شمالی شروع شد. قیر خیس، زمین لغزنده، و کیهان که سر خورد و نشست. او فریاد زد: «خانم دکتر! این‌جا باتلاقه!»

خانم دکتر زیر باران گفت: «چه جالب. دقیقاً همون چیزی که قبل از قیر بود.»

کیهان گفت: «پس من داشتم طبیعت رو اصلاح می‌کردم.»

خانم دکتر گفت: «نه. داشتی باهاش لج می‌کردی.»


۲۰) روز بیستم: شهرت ناخواسته

خبر پیچید. خبرنگار آمد. «آقای صلبی، حس‌تون نسبت به این حکم چیه؟»

کیهان گفت: «حس؟ مثل کسی که تاریخ رو با اسکنه می‌خونه.»

خبرنگار پرسید: «پشیمونید؟»

کیهان گفت: «از قرارداد جعلی؟ بله. از این‌که الان فرق کاروانسرا و پارکینگ رو می‌دونم؟ نه.»


۲۱) اوج عصبانیت خانم دکتر: سخنرانی هشت‌ساعته

یک روز، خانم دکتر واقعاً عصبانی بود. دفترچه را بست و گفت: «امروز، کامل. از صبح تا عصر. بدون وقفه.»

کیهان گفت: «بدون وقفه یعنی حتی ناهار؟»

خانم دکتر گفت: «کاروان‌ها هم همیشه ناهار نداشتند.»

تصویر صحنه 6

و شروع کرد. هشت ساعت تمام. از شاه عباس تا مسیرهای فرعی، از نقش کاروانسرا در اقتصاد تا اشتباهات معاصر در عمران.

کیهان در پایان گفت: «خانم دکتر، اگه من زنده موندم، می‌تونم تور راهنمای صفوی بزنم.»

خانم دکتر گفت: «اول قیر.»


۲۲) متر آخر: وقتی آسفالت تسلیم می‌شود

بالاخره روز موعود رسید. آخرین متر مربع. کیهان با احترام اسکنه را گذاشت، ضربه‌ی آخر را زد، و آسفالت جدا شد.

سکوت. خانم دکتر نفس عمیقی کشید. «تمام شد.»

کیهان روی زمین نشست. «یعنی… آزاد شدم؟»

خانم دکتر گفت: «آزاد از قیر. نه از خاطره.»


۲۳) پایان رسمی: صورت‌جلسه و لبخند تلخ

صورت‌جلسه امضا شد. بازرس گفت: «آقای صلبی، امیدوارم درس گرفته باشید.»

کیهان گفت: «بله. هر پروژه‌ای که به هیچ‌کجا می‌ره، بالاخره به تاریخ می‌خوره.»

خانم دکتر برای اولین بار لبخند کوچکی زد: «این رو بنویس تو دفترت.»


۲۴) اپیلوگ: شایعه‌ی جدید کیهان

چند هفته بعد، شایعه‌ای پیچید که کیهان صلبی دنبال پروژه‌ی جدید است. دوستش پرسید: «چی تو سرته؟»

کیهان گفت: «یه کار بی‌خطر. راهنمای تور تاریخی.»

دوستش گفت: «تو؟»

کیهان گفت: «آره. فقط یه شرط دارم. هیچ‌جا آسفالت نکنیم.»


۲۵) نکته پایانی طنز (با صدای اسکنه)

در نهایت، عدالت نه با زندان آمد، نه با جریمه‌ای که وجود نداشت؛ با اسکنه آمد. کیهان صلبی، مرد قراردادهای جعلی، مجبور شد هر متر مربع اشتباهش را با دست پس بگیرد؛ زیر نگاه خشمگین‌ترین باستان‌شناس گیلان، با هشت ساعت سخنرانی روزانه درباره‌ی مسیرهای تجاری صفوی.

نتیجه اخلاقی نهایی: اگر خواستی جاده‌ای بسازی که به هیچ‌کجا می‌رسد، مطمئن شو از روی تاریخ عبور نمی‌کند؛ چون تاریخ، برخلاف دولت، حتماً سرکشی می‌آید—و اسکنه هم با خودش می‌آورد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

— بارگیری کد امنیتی —