سرمایه‌داری که با اتوبوس آمد

Keyhan Tejarat - featured 93

۱) طرحی به درخشندگی ساعت طلاییِ قرضی

کیهان صلبی آن روز صبح، جلو آینه‌ی قدیِ اجاره‌ایِ خیاطیِ «برادران موقر» ایستاده بود و به خودش لبخند می‌زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه چین خوردنِ اشتباهِ سبیلش بود تا اعتمادبه‌نفس. کت‌وشلوار مشکیِ براق، که به‌قدری اتو خورده بود که می‌شد با آن ماهی فیله کرد، روی تنش نشسته بود، البته با کمی کشش در قسمت شکم؛ همان شکمی که کیهان همیشه می‌گفت «این شکم، شکمِ تجارت است، نه پرخوری».

او زیر لب پنج عبارت ترکی استانبولی را تکرار می‌کرد؛ پنج عبارتی که حاصل سه شب جست‌وجوی اینترنتی و دو شب تمرین جلوی یخچال خانه‌ی مادرزنش بود:

«Merhaba!» «Çok memnun oldum!» «İnşallah kazan-kazan!» «Lojistik bizim işimiz!» و شاهکار نهایی: «Banka… پیش… payment… tamam!»

هر بار که به عبارت آخر می‌رسید، مکث می‌کرد، چون مطمئن نبود «تمام» در ترکی هم همان «تمام» فارسی است یا نه. اما با خود گفت: «ترک‌ها هم آدم‌اند، بالاخره می‌فهمند.»

ساعت طلایی را از دوستش «ناصر ساعت‌چی» قرض گرفته بود؛ ساعتی که ناصر تأکید کرده بود: «فقط مراقب باش باهاش دستشویی نری، ضدآب نیست، ضدکیهان هم نیست.» کیهان هم با اعتمادبه‌نفس پاسخ داده بود: «من امروز فقط میرم جلسه، دستشویی رو می‌ذارم برای بعد از ثروتمند شدن.»

نقشه ساده بود: در کنفرانس تجاری منطقه آزاد انزلی، خودش را جای یک سرمایه‌دار ترک جا بزند، چند قرارداد حمل‌ونقل دریاییِ خیالی بفروشد، پیش‌پرداخت‌ها را بگیرد و قبل از این‌که کسی بفهمد شرکتش اصلاً وجود ندارد، «به مأموریت تجاری بعدی» برود. مأموریتی که معمولاً با اتوبوس بین‌شهری شروع می‌شد.


۲) ورود باشکوه… با کارت بلیت خط واحد

کیهان همیشه معتقد بود جزئیات مهم‌اند. مثلاً این‌که یک سرمایه‌دار بزرگ نباید دیر برسد. پس خیلی زود راه افتاد. تنها مشکل این بود که «خیلی زود» در قاموس کیهان یعنی «دو ساعت زودتر، با اتوبوس شهری».

اتوبوس خط «غازیان – منطقه آزاد» شلوغ بود. کیهان با آن کت‌وشلوار براق و کفش‌های نو، بین خانمی که سبد ماهی داشت و آقایی که بوی چسب صنعتی می‌داد، ایستاده بود و سعی می‌کرد حالت «من به این شلوغی تعلق ندارم» بگیرد.

وقتی نوبت پرداخت کرایه شد، راننده گفت: «آقا، کرایه.»

کیهان با وقار گفت: «جناب، من کارت ندارم، نقد می‌دم.»

راننده اخم کرد: «خُب بده.»

کیهان اسکناس هزار تومانی را داد.

راننده گفت: «پانصد تومن هم بده.»

کیهان با تعجب: «پانصد؟ مگه کرایه هزار نیست؟»

راننده: «هزار و پونصده. تازه ارزون هم هست.»

کیهان که در ذهنش حساب می‌کرد این پانصد تومان چند درصد از سود قراردادهای خیالی‌اش را می‌خورد، گفت: «جناب، من سرمایه‌دار بین‌المللی‌ام، سر پانصد تومن چونه نمی‌زنم، ولی انصاف هم چیز خوبیه.»

بحث بالا گرفت. مسافران نگاه می‌کردند. یکی زیر لب گفت: «سرمایه‌دار با اتوبوس؟» دیگری گفت: «شاید سرمایه‌دارِ مردمیه.»

در نهایت، کیهان با غرور سکه‌های خرد را درآورد و با صدای تق‌تق در صندوق انداخت؛ صدایی که بعدها در فیلم دوربین مداربسته، مثل افکت کمدی استفاده شد.

تصویر صحنه 1

۳) کنفرانسِ پر زرق‌وبرق و کارت ویزیت‌های خیالی

سالن کنفرانس منطقه آزاد انزلی مثل همیشه پر از بنرهایی بود که رویشان کلمات «بین‌المللی»، «استراتژیک» و «هم‌افزایی» با فونت درشت نوشته شده بود. کیهان وارد شد، کارت ویزیت‌هایش را مرتب کرد؛ کارت‌هایی با نام شرکت «Solbi Global Shipping & Logistics A.Ş.»، آدرسی در استانبول که در واقع مربوط به یک قهوه‌خانه بود، و شماره تلفنی که به سیم‌کارت اعتباریِ تازه‌خریده وصل می‌شد.

او با لهجه‌ای که بیشتر شبیه فارسیِ خجالتی بود تا ترکی، به اولین نفر گفت: «Merhaba! Çok memnun oldum!»

طرف هم با لبخند جواب داد: «خوش اومدید.»

کیهان ادامه داد: «Lojistik bizim işimiz!»

طرف سر تکان داد، چون این جمله را تقریباً همه‌ی غرفه‌داران روی بنرهایشان نوشته بودند.

کم‌کم همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت. کیهان روی صندلی رزرو شده‌ی «مهمان ویژه از ترکیه» نشست، پایش را روی پایش انداخت و ساعت طلایی را طوری تنظیم کرد که نور سالن دقیقاً رویش بیفتد.

او به یکی از تاجران گفت: «ما… eh… banka پیش payment… tamam.»

تاجر پرسید: «یعنی پیش‌پرداخت؟»

کیهان با لبخند مرموز: «بله، پیش‌پرداخت، برای شروع همکاری… kazan-kazan.»

تاجر گفت: «خب، منطقیه.»

کیهان در دلش گفت: «دیدی؟ پنج جمله هم کافیه.»


۴) نشانه‌های خطر که نادیده گرفته شدند

اولین نشانه‌ی خطر وقتی بود که مجری کنفرانس نام شرکت را اعلام کرد: «جناب آقای… اممم… کیهان… سُلبی؟ نماینده شرکت… سولبی… گلوبال… شیپینگ…»

کیهان زیر لب گفت: «Solbi، نه سُلبی.» ولی بلند نشد تصحیح کند؛ چون سرمایه‌دارها معمولاً اجازه می‌دهند دیگران اشتباه تلفظ کنند.

دومین نشانه وقتی بود که یکی از حاضران پرسید: «شما دفترتون تو استانبول کجاست؟ من هفته پیش اونجا بودم.»

کیهان گفت: «استانبول… بزرگه… ما چند تا دفتر داریم.»

سومی، وقتی بود که اینترنت سالن قطع شد و کسی نتوانست وب‌سایت شرکت «Solbi Global» را باز کند. کیهان با خونسردی گفت: «سایت ما خیلی امنه، بعضی وقت‌ها اجازه نمی‌ده باز بشه.»

همه خندیدند، چون فکر کردند شوخی می‌کند.


۵) ورود ناگهانی سرمایه‌دار واقعی

تصویر صحنه 2

اما نقطه‌ی عطف داستان، صبح روز دوم کنفرانس بود. کیهان طبق معمول، زودتر آمده بود و روی همان صندلی رزرو شده نشسته بود، داشت ترکی تمرین می‌کرد که ناگهان درِ سالن باز شد.

مردی وارد شد؛ قدبلند، شیک، با همان کت‌وشلوار… تقریباً همان کت‌وشلوار. ساعت طلایی هم داشت. فقط تفاوتش این بود که وقتی راه می‌رفت، انگار زمین زیر پایش قرارداد امضا می‌کرد.

مجری گفت: «اوه! جناب آقای… خوش آمدید!»

مرد لبخند زد و مستقیم به سمت صندلی رزرو شده آمد؛ همان صندلی که کیهان رویش نشسته بود.

مرد ترکی گفت: «ببخشید، فکر کنم این صندلی من باشه.»

کیهان که فکر می‌کرد این هم یکی از همان تاجرهای مشتاق است، گفت: «Merhaba! Çok memnun oldum!»

مرد مکث کرد. به کت‌وشلوار کیهان نگاه کرد. به ساعتش. به کارت روی یقه‌اش.

گفت: «اسم شرکتتون چیه؟»

کیهان با اعتمادبه‌نفس گفت: «Solbi Global Shipping.»

مرد ابرو بالا انداخت: «جالبه. چون اسم شرکت من هم همینه… فقط تلفظش این نیست.»

کیهان عرق کرد. گفت: «ترکی… لهجه داره.»

مرد خندید. گفت: «لهجه؟ یا شرکت خیالی؟»

سالن ساکت شد. همه نگاه می‌کردند. یکی زیر لب گفت: «اوه اوه.»


۶) فروپاشی با طعم تلفظ اشتباه

مرد ترک کارت ویزیت خودش را درآورد؛ کارت واقعی، با لوگوی برجسته، شماره ثبت، و QR کدی که واقعاً کار می‌کرد.

کیهان کارت خودش را درآورد. کارت او هم براق بود، ولی QR کدش به صفحه‌ی «به‌زودی» می‌رفت.

مرد گفت: «شما دیروز با چند نفر صحبت کردید؟»

کیهان گفت: «Eh… kazan-kazan…»

مرد رو به حضار کرد و گفت: «دوستان، من دیروز به خاطر تغییر پرواز، زودتر رسیدم. ظاهراً دیشب یک نسخه‌ی کمدی از خودم اینجا اجرا شده.»

خنده‌ی سالن مثل موج خزر بالا آمد. یکی گفت: «نسخه‌ی لوکال!»

مرد ادامه داد: «راستی، اسم شرکت من رو شما چطور تلفظ کردید؟»

تصویر صحنه 3

کیهان، که حالا زبانش گیر کرده بود، گفت: «Sol… سُلبی…»

مرد زد زیر خنده: «ما سُلبی نداریم، سُلبی فقط در فارسی هست!»


۷) دوربین‌های مداربسته و اتوبوس افسانه‌ای

حراست آمد. کیهان سعی کرد با وقار توضیح بدهد که «سوءتفاهم فرهنگی» پیش آمده. اما مدیر سالن گفت: «آقا، لطفاً با ما بیاید.»

در اتاق مانیتورینگ، فیلم دوربین‌های مداربسته را پخش کردند. تصویر کیهان که صبح روز اول، با کت‌وشلوار براق، از اتوبوس پیاده می‌شد. بعد، صحنه‌ی بحثش با راننده.

راننده در فیلم می‌گفت: «پانصد تومن بده.»

کیهان می‌گفت: «سرمایه‌دارم!»

همه خندیدند. حتی خود مرد ترک.

مرد گفت: «من با جت خصوصی اومدم… ولی این یکی با اتوبوس، خیلی خاص‌تره.»


۸) اینستاگرام، قاضیِ بی‌رحم ولی خندان

مرد ترک که شوخ‌طبع‌تر از آن بود که عصبانی شود، همان‌جا گوشی‌اش را درآورد و بخشی از فیلم را استوری کرد. کپشنش این بود: «وقتی نسخه‌ی اتوبوسیِ خودت رو می‌بینی.»

تا شب، ویدئو دو میلیون بازدید گرفت. کامنت‌ها باران بود:

«این تنها سرمایه‌داریه که قبل از دستگیری معروف شد.» «کاش همه کلاهبردارها اینقدر خلاق و بی‌خطر بودن.» «اتوبوس VIP.»

کیهان هنوز در اتاق حراست نشسته بود که گوشی‌اش زنگ خورد. ناصر ساعت‌چی بود: «کیهان، ساعت من ترند شده! فقط یادت نره برگردونی.»


۹) عدالتِ طنزآلود

پلیس آمد. گزارش نوشته شد. پیش‌پرداخت‌ها خوشبختانه هنوز کامل واریز نشده بود، چون کیهان گفته بود «بanka پیش payment… فردا». همین فردا نجاتش داده بود.

مرد ترک قبل از رفتن، به کیهان گفت: «تو اگر همین انرژی رو می‌ذاشتی تو کار واقعی، شاید واقعاً سرمایه‌دار می‌شدی.»

کیهان آه کشید: «ولی اون وقت این همه خنده نداشت.»

مرد دست داد و رفت. کیهان ماند و یک کت‌وشلوار اجاره‌ای که باید تا غروب پس می‌داد.


تصویر صحنه 4

۱۰) پایان‌بندی: شهرت قبل از دستبند

چند ساعت بعد، وقتی پلیس داشت کیهان را می‌برد، یکی از مأموران گفت: «تو همونی نیستی که با اتوبوس اومدی کنفرانس؟»

کیهان لبخند زد: «خودمم. امضا هم می‌دم.»

او همان شب فهمید که عکسش، قبل از عکس بازداشت، در همه‌جا پخش شده. اولین کلاهبرداری که mugshotش قبل از رسیدن پلیس، وایرال شده بود.

و این‌گونه، سرمایه‌داری که با اتوبوس آمد، با یک درس ساده رفت: در دنیای تجارت، اگر شرکتت وجود ندارد، لااقل بلیتت VIP باشد.

۱۱) بازجویی با طعم وای‌فای رایگان

اتاق بازجویی منطقه آزاد انزلی، بیشتر شبیه اتاق استراحت بود تا جایی برای اعتراف. روی دیوار پوستر «سرمایه‌گذاری، آینده‌ی روشن» آویزان بود که دقیقاً پشت سر کیهان صلبی قرار داشت؛ طوری که اگر کسی عکس می‌گرفت، انگار کیهان سخنران انگیزشی است.

مأمور حراست، که اسمش «سرهنگ حسینی» بود و سبیلش از سبیل کیهان جدی‌تر، گفت: «خب آقای صلبی، از اول تعریف کن. دقیقاً چی شد که سرمایه‌دار ترک شدی؟»

کیهان صاف نشست، سرفه‌ای کرد و گفت: «ببینید سرهنگ، همه‌چیز از یک اتوبوس شروع شد…»

سرهنگ گفت: «نه، نه. از شرکت شروع کن. این شرکتت کجاست؟»

کیهان مکث کرد. بعد با صداقت بی‌سابقه‌ای گفت: «فعلاً در مرحله‌ی ایده‌ست.»

مأمور جوانی که گوشه اتاق ایستاده بود خندید: «ایده؟ یعنی استارتاپ؟»

کیهان چشمک زد: «بله، استارتاپِ حمل‌ونقلِ ذهنی.»

سرهنگ حسینی دستش را روی پیشانی گذاشت: «تو می‌دونی استارتاپ چیه؟»

کیهان گفت: «چیزی که اول پول می‌گیره، بعد شاید کار کنه.»

سکوتی کوتاه برقرار شد. بعد سرهنگ خندید. خودش هم تعجب کرد که چرا خندیده.


۱۲) تماس‌های تلفنیِ ناخواسته

در همین حین، گوشی کیهان مدام زنگ می‌خورد. سرهنگ گفت: «خاموشش کن.»

کیهان گفت: «اجازه بدید، شاید سرمایه‌گذار باشه.»

سرهنگ با طعنه گفت: «سرمایه‌گذار با این وضع؟ جواب بده، ببینیم کیه.»

کیهان جواب داد: «الو؟»

صدای ناصر ساعت‌چی آمد: «کیهان! تو کجایی؟ اینستاگرام منفجر شده! ساعت من داره بازیگر اصلی می‌شه!»

تصویر صحنه 5

کیهان با لبخند گفت: «دیدی گفتم این ساعت آینده داره؟»

ناصر گفت: «آینده؟ من الان دو میلیون ویو دارم! یکی نوشته این ساعت از صاحبش معروف‌تره!»

سرهنگ گوشی را گرفت: «آقا، ساعتتون سالمه؟»

ناصر گفت: «فعلاً بله، ولی آبرویش خیس شده.»


۱۳) بازگشت سرمایه‌دار واقعی، این بار برای خنده

در همین لحظه، در اتاق باز شد و سرمایه‌دار ترک دوباره وارد شد. این بار بدون کت، با پیراهنی ساده و لبخندی تا بناگوش.

گفت: «ببخشید، می‌تونم یه لحظه با ایشون صحبت کنم؟»

سرهنگ گفت: «بفرمایید، ولی مسئولیتش با خودتونه.»

مرد ترک نشست روبه‌روی کیهان و گفت: «می‌دونی چرا هنوز عصبانی نیستم؟»

کیهان گفت: «چون kazan-kazan؟»

مرد خندید: «نه. چون من دیروز پروازم عوض شد و اگر نیومده بودم، شاید امروز من باید جواب می‌دادم چرا یه نفر با اسم شرکت من داره پول می‌گیره!»

کیهان سرش را پایین انداخت: «من قصد بدی نداشتم. فقط… قرض داشتم.»

مرد گفت: «همه قرض دارن. ولی همه با اتوبوس نمی‌آن کنفرانس پنج‌ستاره.»

کیهان با افتخار گفت: «اتوبوس هم کلاس داره. خط واحد، ولی واحد.»


۱۴) اینستاگرام، جلد دوم

مرد ترک دوباره گوشی‌اش را درآورد. این بار نه فقط استوری، بلکه پست. ویدئوی کامل: از پیاده شدن کیهان از اتوبوس، تا دعوا سر پانصد تومان، تا نشستن روی صندلی VIP.

کپشن نوشت: «وقتی بفهمی نسخه‌ی ارزان‌ترت از تو جلو زده.»

کیهان پرسید: «چند تا ویو می‌گیره؟»

مرد گفت: «الان؟ یک میلیون و هفتصد هزار. تا شب می‌شه دو میلیون.»

کیهان لبخند زد: «پس بالاخره دو میلیون رو گرفتم.»

سرهنگ گفت: «چی رو؟»

تصویر صحنه 6

کیهان گفت: «توجه.»


۱۵) شهرت قبل از دستبند

تا پلیس رسمی برسد، اسم کیهان صلبی ترند شد. کانال‌ها نوشتند: «سرمایه‌دار اتوبوسی!» «تنها کلاهبرداری که با بلیت برگشت آمد!» «وقتی کارت ویزیتت از کارت بلیتت ارزان‌تر است.»

حتی یکی از کاربران نوشت: «من حاضرم تو شرکت خیالی‌ش سرمایه‌گذاری کنم، فقط برای خنده.»

وقتی مأمور پلیس وارد شد، به کیهان نگاه کرد و گفت: «صبر کن… تو همونی نیستی که تو اینستاگرامه؟»

کیهان گفت: «بله. ولی هنوز mugshot نگرفتید.»

مأمور گفت: «لازم نیست. مال تو از قبل آماده‌ست.»


۱۶) عکس یادگاری با عدالت

وقتی عکس رسمی گرفته شد، کیهان سعی کرد ژست بگیرد. مأمور گفت: «لبخند نزن.»

کیهان گفت: «عادت شده.»

عکس گرفته شد. اما عجیب این‌که همان عکس، قبل از این‌که وارد پرونده شود، در اینترنت چرخید. مردم نوشتند: «این همونیه که قبل از پلیس معروف شد.»

مرد ترک کنار در ایستاده بود و گفت: «می‌دونی؟ تو اولین کسی هستی که mugshotش دنباله‌دار داشت.»

کیهان گفت: «حداقل تو چیزی اول بودم.»


۱۷) جمع‌بندی با طعم اتوبوس آخر شب

وقتی همه‌چیز تمام شد، کیهان را با همان اتوبوس خط واحد فرستادند؛ این بار بدون کت، بدون ساعت، ولی با شهرت.

راننده همان راننده‌ی قبلی بود. نگاهش کرد و گفت: «دیدی گفتم پانصد تومن بده؟»

کیهان خندید و گفت: «حق با شما بود. سرمایه‌داری از همون‌جا شروع می‌شه.»


نکته پایانی طنز

و این‌گونه بود که کیهان صلبی، تنها کلاهبرداری شد که **قبل از این‌که پلیس برسد، معروف شده بود، قبل از این‌که قرارداد ببندد، وایرال شده بود، و قبل از این‌که سرمایه‌دار شود، بلیت اتوبوسش را پاره کرده بود.**

پند اخلاقی: در دنیای تجارت، اگر قرار است نقش بازی کنی، یا نقش را خوب بازی کن، یا حداقل کرایه را دقیق بده.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

— بارگیری کد امنیتی —