۱) مقدمه: وقتی مغز متفکر خودش را صدا میزند «استاد»
در انزلی، شهری که مه صبحگاهیاش از قهوهخانههای ساحلی هم غلیظتر است و آدمها با لبخند «حاجی سلام» میگویند اما با چشم دنبال حساب و کتاباند، کیهان صلبی نشسته بود پشت میز لقّی که یکی از پایههایش با یک دفترچه بیمه قدیمی تنظیم شده بود. او داشت به مانیتور نگاه میکرد و با اعتمادبهنفسی که فقط از ترکیب «ندانستن» و «بلند حرف زدن» بهدست میآید، گفت: «این بار دیگه تمومه. این طرح، طرح قرنه. بانکها خودشون میان از من مشاوره میگیرن.»
دوستش—که در این داستان نقش «دوست» را دارد ولی در واقع بیشتر نقش «شنوندهی بدبخت»—جرعهای چای نوشید و گفت: «کیهان جان، دفعه قبل هم گفتی طرح قرنه. آخرش قرنِ تو تموم شد، طرح موند.»
کیهان با دست تکان داد: «نه نه، اون فرق داشت. این یکی دیجیتاله. فیشینگه.»
دوست پرسید: «فیش چی؟»
کیهان لبخند زد، از آن لبخندهایی که فکر میکند راز جهان را کشف کرده: «فیشینگ. یعنی تور میاندازی، ماهیها خودشون میان.»
در همین لحظه، ماهیگیر نفهمید که تورش سوراخ است، قلابش برعکس بسته شده و ماهیها هم کلاس شنا رفتهاند.
۲) طرح نابغهوار: وقتی “دیجیتال” یعنی «هرچی انگلیسیه»
کیهان تصمیم گرفته بود یک وبسایت بسازد که «عینِ» درگاه یکی از بانکهای معروف ایرانی باشد. نه «شبیه»، نه «الهامگرفته»، بلکه دقیقاً همان. او این را با همان قاطعیتی گفت که قبلاً گفته بود میتواند با یک تماس «پروژه ملی» بگیرد.
مشکل اینجا بود که کیهان از کامپیوتر فقط این را میدانست که «دکمه پاور اگر کار نکرد، محکمتر بزن». بنابراین به نتیجه منطقی رسید: «باید یه جوون بیارم. اینا با اینترنت بزرگ شدن.»
و اینگونه بود که در کافهای در انزلی، پشت میز پلاستیکی با رومیزی گلگلی، کیهان با نوجوانی به نام آرش قرار گذاشت. آرش شانزده-هفده ساله، با عینک تهاستکانیِ مد روز، لپتاپی زیر بغل، و آن نگاه آرامی که یا نشانهی نبوغ است یا نشانهی کسی که میداند طرف مقابلش خودش را لو میدهد.
کیهان گفت: «پسر جان، من یه پروژه دارم. خیلی تمیز. فقط یه سایت میخوام، شبیه بانک.»
آرش پرسید: «برای چی؟»
کیهان که فکر میکرد الان وقت نمایش هوش است، گفت: «برای تست امنیت. آره. تست امنیت مردمی.»
آرش سر تکان داد. «باشه. ولی همه چی باید لاگ بشه.»

کیهان که «لاگ» را شبیه «لاک» شنیده بود، گفت: «هرچی تو بگی. فقط قشنگ باشه.»
۳) اجرای نقشه: وقتی همهچیز «داره خوب پیش میره» (به نظر کیهان)
چند هفته بعد، سایت آماده شد. دقیقاً همان رنگها، همان فونتها، حتی یک بنر کوچک که نوشته بود: «بهروزرسانی امنیتی—لطفاً اطلاعات خود را وارد کنید.»
کیهان وقتی سایت را دید، چنان ذوق کرد که نزدیک بود لپتاپ را ببوسد. «عالیه! دقیقاً خودشه! بانک اگه ببینه، میاد حق امتیاز میده!»
آرش گفت: «خب حالا تستش کنید.»
کیهان نشست پشت کامپیوتر. گفت: «ببین پسر، من خودم تست میکنم. اول باید مطمئن بشم.»
او با جدیت کامل، اطلاعات واقعی خودش را وارد کرد. نام کامل؟ بله. کد ملی؟ چرا که نه. شماره کارت بانکی؟ البته. رمز دوم؟ خب برای تست لازم است. نام دخترِ مادر؟ «این که خیلی محرمانهست، پس حتماً باید تست بشه.»
آرش فقط نگاه میکرد. هر کلیک کیهان، برای او مثل صدای افتادن سکه در قلک بود—اما نه قلک پول، قلک مدرک.
کیهان بعد از اتمام کار گفت: «دیدی؟ من حتی خودم رو هم گول زدم!»
آرش با لبخند محوی گفت: «بله. کاملاً.»
۴) ترکهای ریز: وقتی بیخیالی، خودش زلزله است
در روزهای بعد، کیهان مدام وارد پنل مدیریت سایت میشد. آیپیاش ثابت. ساعتهای ورودش مشخص. حتی رمز عبورش هم چیزی شبیه «keyhan1234» بود، چون به قول خودش: «آدم باید چیزا رو یادش بمونه.»
او هر بار چیزی را تغییر میداد، دوباره تست میکرد، دوباره اطلاعات خودش را وارد میکرد. انگار سایت آینهای بود که او عاشق دیدن تصویر خودش در آن شده بود—بیخبر از اینکه این آینه ضبط میکند.
در همین حین، آرش داشت همهچیز را مرتب ذخیره میکرد. لاگها، اسکرینشاتها، ویدئو از سشن ادمین. حتی یادداشت برداشت که «در دقیقه ۱۲:۳۴، سوژه گفت: ‹من نابغهام›.»
یک شب، کیهان به آرش زنگ زد: «پسر، چرا سایت یهکم کُنده؟»

آرش گفت: «احتمالاً ترافیک لاگهاست.»
کیهان خندید: «لاگها رو ولش کن، پول کجاست؟»
آرش هم خندید. خندهای که شبیه صدای بسته شدن در بود.
۵) فاجعه بزرگ: وقتی تور برمیگردد سمت قایق
آرش یک ایمیل رسمی به پلیس فتا ارسال کرد. نه با هیجان، نه با عصبانیت. کاملاً آکادمیک. پیوستها: همهچیز. توضیح: مختصر. عنوان ایمیل: «گزارش یک وبسایت فیشینگ با دسترسی کامل به پنل مدیریت.»
پلیس فتا وقتی پرونده را باز کرد، لازم نبود دنبال متهم بگردد. متهم خودش با نام و نام خانوادگی، کد ملی، شماره حساب، و حتی نام دخترِ مادر، در پرونده نشسته بود و لبخند میزد.
یکی از مأموران گفت: «اینقدر کامل؟»
دیگری گفت: «آره. انگار خودش فرم دستگیری رو پر کرده.»
روز دستگیری، مأموران با همان اطلاعاتی که کیهان خودش وارد کرده بود، زنگ در را زدند. «آقای کیهان صلبی؟»
کیهان گفت: «بله، خودمم. کاری داشتین؟»
مأمور گفت: «بله. لطفاً با ما بیاین. راستی، نام دختر مادرتون همونیه که تو سایت نوشتین؟»
کیهان رنگش پرید. «کدوم سایت؟»
۶) پیامدها: عدالت با طعم پایاننامه
کیهان رفت، پرونده بسته شد، و سایت خاموش شد. اما داستان آنجا تمام نشد.
آرش، دانشجوی جوان امنیت سایبری، پایاننامهاش را نوشت. عنوانش؟ «وقتی فیشِر، فیش میشود: مطالعه موردی یک حمله ناموفق با خودافشایی کامل»

پایاننامه در دانشگاه سروصدا کرد. داورها خندیدند، بعد جدی شدند، بعد دوباره خندیدند. مقاله از دل پایاننامه بیرون آمد. کنفرانسها دعوتش کردند. جایزه ملی گرفت.
در مراسم اهدای جایزه، مجری گفت: «این پژوهش نشان میدهد که بزرگترین آسیبپذیری امنیتی، اعتمادبهنفس بیجا است.»
آرش روی سن گفت: «و اینکه گاهی بهترین تله، همان است که طرف مقابل فکر میکند مال خودش است.»
۷) جمعبندی: اخلاق داستان، یا همان ضربه آخر
کیهان صلبی فکر میکرد ماهیگیر است. تور انداخت. اما یادش رفت که اول باید شنا بلد باشد، بعد ماهیگیری کند، و مهمتر از همه—تور را به پای خودش نبندد.
در انزلی هنوز مه میآید و میرود. هنوز قهوهخانهها شلوغاند. و هنوز اگر خوب گوش بدهید، شاید کسی بگوید: «کیهان؟ همونی که تو سایت خودش دستگیر شد؟»
پند پایانی: اگر قرار است تله بگذاری، اول مطمئن شو آینه نیست. چون بعضیها آنقدر شیفتهی تصویر خودشاناند که با لبخند، خودشان را شکار میکنند.
۸) بازجویی: وقتی متهم، خودش شاهد است
اتاق بازجویی پلیس فتا بیشتر شبیه یک اتاق اداری بیحال بود تا صحنههای هیجانانگیز سریالها. یک میز، سه صندلی، یک کولر که یا یخ میکرد یا اصلاً کار نمیکرد، و یک پوستر روی دیوار با شعار «امنیت، حق مردم است». کیهان صلبی روی صندلی نشسته بود، پا روی پا انداخته، و هنوز سعی میکرد «خونسردِ حرفهای» باشد.
مأمور اول پوشه را باز کرد. «خب آقای صلبی…»
کیهان گفت: «بله، در خدمتم. فقط بگم من خودم قربانیام.»
مأمور دوم ابرو بالا انداخت. «قربانی چی؟»
کیهان با جدیت گفت: «قربانی نبوغ خودم. آدم بزرگ همیشه دشمن داره.»
مأمور اول لبخند زد و گفت: «باشه. بریم جلو. این کد ملی شماست؟»
کیهان نگاهی انداخت. «بله. دقیقاً همونه. حتی خط تیرهش هم درسته.»
مأمور: «این شماره کارت؟»

کیهان: «بله… البته اون کارت قدیمیه. الان یکی دیگه دارم.»
مأمور دوم گفت: «نگران نباشید، همون قدیمی هم کفایت میکنه.»
مأمور اول صفحه لپتاپ را چرخاند. «این لاگ ورود به پنل مدیریت سایت فیشینگ. آیپی، ساعت، مرورگر… همش مال شماست.»
کیهان کمی جلو آمد. «ببینید، من فقط تست میکردم.»
مأمور دوم گفت: «چند بار؟»
مأمور اول پاسخ داد: «طبق لاگها، ۳۷ بار در یک روز.»
کیهان مکث کرد. «خب… تست باید جامع باشه.»
مأمور اول با خونسردی ادامه داد: «و این هم نام دختر مادرتون.»
کیهان ناگهان صاف نشست. «این دیگه چرا اینجاست؟»
مأمور دوم گفت: «خودتون وارد کردید. با کیبورد خودتون. حتی غلط املایی هم همونه.»
سکوتی افتاد که اگر میشد وزنش را اندازه گرفت، حتماً واحدش «کیلو خجالت» بود.
۹) مواجهه با آرش: استاد و شاگرد، ولی برعکس
در راهرو، کیهان برای اولین بار آرش را دید. آرش آرام ایستاده بود، کیف لپتاپ روی دوش، شبیه دانشجویی که برای ارائه پروژه آمده، نه کسی که پرونده درست کرده.
کیهان با صدای آهسته گفت: «پسر… این کار تو بود؟»
آرش گفت: «بله.»
کیهان: «من بهت اعتماد کردم.»
آرش: «من هم به شما اعتماد کردم که هر چیزی را که جلوتون گذاشتم، وارد میکنید.»

کیهان اخم کرد. «پس اون حرفهات درباره تست امنیت…»
آرش گفت: «کاملاً درست بود. فقط سوژه تست، خودتون بودید.»
کیهان خواست چیزی بگوید، اما چیزی پیدا نکرد. فقط گفت: «آخرش چی میشه؟»
آرش لبخند کوچکی زد. «آخرش؟ احتمالاً یک کیساستادی خیلی خوب.»
۱۰) شایعات در انزلی: شهر کوچک، داستان بزرگ
خبر مثل ماهی دودی در بازار انزلی پیچید. «شنیدی کیهان رو گرفتن؟» «کدوم کیهان؟» «همونی که میگفت دیجیتال کاره.» «آهان! همونی که خودش اطلاعاتشو داده بود؟»
در قهوهخانهها، روایتها بزرگتر میشد. یکی میگفت کیهان حتی گروه خونیاش را هم وارد کرده. یکی دیگر قسم میخورد که رمز گاوصندوق پدربزرگش هم توی سایت بوده.
پیرمردی گفت: «ما قدیما میگفتیم دزد ناشی، خودش راهو نشون میده. الان شده آنلاین.»
۱۱) دادگاه: دفاعیهای که کسی نخواست
در دادگاه، قاضی با حوصله گوش میداد. کیهان سعی کرد آخرین تیرش را شلیک کند.
«جناب قاضی، من نیت بدی نداشتم. من میخواستم نشون بدم مردم چقدر سادهان.»
قاضی پرسید: «و برای این کار، اطلاعات خودتون رو وارد کردید؟»
کیهان با اعتمادبهنفس گفت: «بله. چون من به خودم اعتماد دارم.»
قاضی آهی کشید. «مشکل دقیقاً همینه.»

۱۲) اوج طنز: دستگیری با فرم خودنوشت
حکم صادر شد. اما آنچه همه را خنداند، روش اجرای آن بود. پلیس فتا در گزارش نهایی نوشت: «اطلاعات لازم جهت شناسایی و دستگیری متهم، مستقیماً توسط خود متهم در وبسایت مجرمانه وارد شده است.»
یکی از مأموران در راهرو گفت: «اولین باریه که متهم خودش فرم بازداشت رو پر میکنه.»
۱۳) تولد یک پایاننامه: علم از دل حماقت
چند ماه بعد، آرش پشت تریبون دانشگاه ایستاده بود. اسلاید اول روشن شد: When the Phisher Becomes the Phished
او گفت: «این پژوهش درباره یک آسیبپذیری خاص نیست. درباره یک ویژگی انسانی است: اینکه بعضی افراد فکر میکنند باهوشترین آدم اتاقاند، حتی وقتی تنها هستند.»
اساتید یادداشت میکردند. یکی از آنها پرسید: «آیا سوژه از همکاری شما مطلع بود؟»
آرش گفت: «نه. ولی خوشبختانه تمام دادهها را با رضایت کامل وارد کرد.»
خنده سالن را پر کرد.
۱۴) جایزه ملی: کف زدن برای عبرت
پایاننامه جایزه ملی گرفت. روی لوح تقدیر نوشته شده بود: «به پاس پژوهشی که نشان داد بزرگترین تهدید امنیت سایبری، اعتمادبهنفس بیپشتوانه است.»
آرش جایزه را گرفت و گفت: «این جایزه را تقدیم میکنم به کسی که ناخواسته بهترین استاد من بود.»
۱۵) پایانبندی: تور، ماهی، و آینه
کیهان صلبی حالا دیگر نه ماهیگیر بود، نه ماهی. او تبدیل شده بود به مثال. مثالی که استادان میگفتند، پلیسها میخندیدند، و دانشجوها ازش نمره میگرفتند.
و اینگونه، تور فیشینگ که قرار بود دیگران را بگیرد، برگشت و صاحبش را با تمام اطلاعات، لاگها و اعتمادبهنفسش، محکم گرفت.
ضربالمثل پایانی نسخه انزلی: «قبل از اینکه تور بندازی، یه نگاه بنداز ببین به پای خودت بسته نشده.»




دیدگاهتان را بنویسید