۱) الهام ناب، زیر سشوار
کیهان صلبی همیشه معتقد بود ایدههای بزرگ در جاهای کوچک به دنیا میآیند. بعضیها در حمام الهام میگیرند، بعضیها زیر دوش، و کیهان… زیر سشوار آرایشگاه. آن روز خاص، وقتی برای کوتاه کردن موهایش به آرایشگاهی در منطقه آزاد انزلی رفته بود، صدای سشوار با آن زوزهی یکنواختش مثل لالاییِ یک نابغهی بداقبال، مغزش را قلقلک داد. برق، گرما، صدا… همهچیز با هم قاطی شد و ناگهان برق از سرش پرید—نه به معنای مجازی؛ به معنای «این همان است!».
کیهان زیر لب گفت: «معدن… معدن بیتکوین… زیر آرایشگاه!» آرایشگر که فکر کرد مشتریاش از مدل مو راضی نیست، گفت: «چی شد آقا؟ فرق سرتون کجه؟» کیهان لبخند زد و گفت: «نه، نه. فرق زندگیام صاف شد.»
از همان لحظه، نقشهی بزرگ در ذهنش شکل گرفت. او تصمیم گرفت آرایشگاه را اجاره کند، اما نه برای قیچی و تیغ. نه! برای دنداندردِ شبکهی برق شهری. آرایشگاه میشد پوشش؛ زیرش میشد معدن. چه کسی شک میکند؟ نهایتش بگویند «آرایشگر برقدوسته».
۲) اجارهنامهای که بوی بیتکوین میداد
کیهان به سرعت عمل کرد. صاحب ملک پیرمردی بود که هنوز فکر میکرد «وایفای» اسم یک قرص خارجی است. کیهان با کراواتی که همیشه گرهاش شل بود و کیف چرمی که بوی جاهطلبی میداد، نشست روبهروی پیرمرد.
«میخوام آرایشگاه بزنم. سنتی، مردونه، با حال و هوا.» پیرمرد گفت: «برق زیاد مصرف نمیکنه که؟» کیهان با خونسردی گفت: «نهایتش سشوار. سشوار هم که نون شب مردمه.»
قرارداد امضا شد. زیرزمین هم داشت؛ تاریک، نمور، و پر از خاطرات سیبزمینیهای دهه شصت. کیهان همانجا را دید و لبخند زد. زیرزمین برای او مثل بوم نقاشی بود؛ بومی که قرار بود با کابل و فن و چراغهای چشمکزن پر شود.
۳) دویست کامپیوتر و یک مغز نیمسوز
کیهان با خودش گفت: «اگر قرار است اشتباه کنم، بگذار بزرگ اشتباه کنم.» بنابراین به جای چند دستگاه معقول، تصمیم گرفت دویست کامپیوتر گیمینگ را «زنجیرهای» به هم وصل کند. خودش اسمش را گذاشت «زنجیرهی دِیسی»، چون شنیده بود هر چیزی اگر اسم انگلیسی داشته باشد، حتماً جواب میدهد.
دوستش، ناصر، که یک بار در عمرش کارت گرافیک دیده بود، پرسید: «کیهان، مطمئنی؟ دویست تا؟» کیهان گفت: «ناصر جان، بیتکوین مثل نان بربریه. باید داغ داغ دربیاری.» ناصر گفت: «ولی برق…» کیهان خندید: «برق؟ برق مال مردمه. ما هم مردمیم.»
او با مهارت خاصی—که بیشتر شبیه بیمهارتی بود—کابلها را به هم وصل کرد. سیمها مثل ماکارونیِ پخته روی زمین ولو بودند. فنها زوزه میکشیدند. چراغها چشمک میزدند. اگر کسی وارد زیرزمین میشد، فکر میکرد یا سفینهی فضایی فرود آمده یا آخرالزمان شروع شده.

۴) سرقت برق با ظرافت فیل در فروشگاه بلور
کیهان برای تأمین برق، تصمیم گرفت «مستقیم از منبع» استفاده کند. او این کار را «بهینهسازی منابع» مینامید. کابل ضخیمی از جایی که نباید، به جایی که نبایدتر وصل شد. نتیجه؟ عدد کنتور مثل عقربهی ساعتِ آخرالزمان شروع کرد به دویدن.
در همان شب اول، چراغهای سه بلوک اطراف شروع کردند به چشمک زدن. یکی خاموش میشد، یکی روشن. مردم فکر کردند یا روح آمده یا اینترنت ملی دوباره آزمایش میشود.
در آرایشگاه، اما، همهچیز «عالی» بود. عالی به معنای داغ. داغ به معنای بخار.
۵) بخار مو و پنج ستارهی تصادفی
روز بعد، آرایشگر—مردی به نام جلال—متوجه شد که هوا عجیبا گرم است. سشوار را که روشن کرد، موهای مشتری شروع کردند به بخار کردن. مشتری گفت: «داداش، سرم داره میجوشه!» جلال گفت: «این… این متده. جدید. بخاردرمانیِ مو.»
مشتری با شک نگاه کرد، اما وقتی بعد از اصلاح، موهایش نرمتر از همیشه بود، لبخند زد. همان شب در اینترنت نوشت: «آرایشگاه جلال: تجربهی بینظیر بخار مو. پنج ستاره.»
روز بعد، مشتری دوم، سوم، چهارم… صف کشیدند. بخار بالا میرفت، قیچی میچرخید، و کیهان زیرزمین، با عرقی که از پیشانیاش میچکید، به مانیتورها زل زده بود.
«داره میاد… داره میاد…» صفحه نشان میداد: ۰.۰۰۱ بیتکوین.
۶) نشانههایی که نادیده گرفته شدند
اولین نشانه، قطع و وصل شدن برق بود. کیهان گفت: «طبیعیه.» دومین نشانه، بوی سوختگی خفیف بود. گفت: «کابل نوئه، جا میافته.» سومین نشانه، تماس صاحب ملک بود: «آقا کیهان، همسایهها میگن شبها دیوار میلرزه.» کیهان گفت: «موسیقی سنتی پخش میکنیم.»

او هر نشانه را مثل موی سفید، با قیچی بیخیالی میزد. در ذهنش فقط یک چیز بود: عدد روی صفحه. ۰.۰۰۲… ۰.۰۰۳… «ماه دیگه لامبورگینی.»
۷) خاموشی بزرگ و روشنشدن حقیقت
یک عصر بارانی، وقتی آرایشگاه پر از مشتری بود و بخار مثل حمام ترکی بالا میرفت، ناگهان… تاریکی. نه فقط آرایشگاه؛ سه بلوک کامل. چراغها خاموش، سشوارها ساکت، قیچیها در هوا.
صدای همهمه بلند شد. یکی گفت: «بازم برق رفت!» یکی دیگر گفت: «این بخار درمانی خیلی طبیعی شده!»
در همان لحظه، شرکت برق—که مدتها بود دنبال این نوسانها میگشت—رد موج را گرفت. دستگاهها نشان دادند یک نقطه مثل قلبِ تپنده، برق میمکد. آدرس؟ آرایشگاه جلال.
۸) ورود مأموران و خروج عقل
درِ آرایشگاه باز شد. مأموران وارد شدند. جلال با پیشبند و قیچی، مثل کسی که وسط اپرا دستگیر شده، ایستاد.
«اینجا چه خبره؟» جلال گفت: «بخاردرمانیه. مدرنه.»
مأموران به زیرزمین رفتند. در باز شد و گرما مثل سیلی خورد توی صورتشان. دویست کامپیوتر، کابلها، فنها… و کیهان، نشسته روی چهارپایه، با لبخندی که نصفش افتاده بود.
یکی از مأموران گفت: «این چیه؟» کیهان گفت: «هنر دیجیتال.» مأمور گفت: «این همه برق؟» کیهان گفت: «سرمایهگذاری.»
۹) حساب و کتابِ خندهدار

همهچیز خاموش شد. مانیتورها سیاه. فنها ساکت. سکوتی که فقط با صدای قطرههای عرق شکسته میشد.
مأمور حساب کرد. مأمور دیگر پرسید. نتیجه؟ «کلش شده ۰.۰۰۳ بیتکوین.»
کیهان لبخند زد: «دیدید؟» مأمور گفت: «میدونی این چقدر میشه؟» کیهان گفت: «زیاد… دیگه.» مأمور گفت: «کمتر از اجارهی یک ماه همین آرایشگاه.»
لبخند کیهان مثل اینترنت در خاموشی، قطع شد.
۱۰) شکایت بخارآلود
جلال که تازه فهمیده بود «نوآوری»اش از کجا میآید، فردای آن روز شکایت کرد. «به خاطر شما، من یه برند شده بودم! حالا چی؟ بخارم قطع شده! مشتریهام رفتن!»
دادگاه تشکیل شد. قاضی گفت: «شاکی چه میخواهد؟» جلال گفت: «غرامتِ از دست دادن بخار.»
کیهان زیر لب گفت: «بخار که مال من نبود…»
۱۱) عدالت با طعم طنز
حکم صادر شد. کیهان باید جریمه میداد، خسارت میداد، و از همه مهمتر، تا اطلاع ثانوی حق نزدیک شدن به هر چیزی که «پریز» دارد، نداشت.
آرایشگاه تعطیل نشد؛ جلال با افتخار تابلوی جدید زد: «اصلاح سنتی—بدون بخار.»
و کیهان؟ او از ساختمان بیرون آمد، زیر باران انزلی، با کیفی سبکتر و رویایی سنگینتر. زیر لب گفت: «دفعه بعد… نانوایی. گرماش طبیعیه.»

۱۲) punchline نهایی
میگویند کیهان صلبی هنوز هم دنبال معدن است؛ اما هر جا میرود، اول از همه میپرسد: «ببخشید، اینجا بخار میکنه؟»
نتیجهی اخلاقی (اگر اصرار دارید): وقتی بخواهی زیر آرایشگاه بیتکوین دربیاوری، ممکن است موها بخار کند، برق برود، و تنها چیزی که نصیبت شود، یک مشت «بیتِ خنده» باشد.
۱۳) بازسازی صحنه جرم با چای نبات
چند روز بعد از خاموشی بزرگ، شرکت برق تصمیم گرفت «کمی علمیتر» به ماجرا نگاه کند. سه نفر آمدند؛ یکی با سبیل پرپشت، یکی با عینک تهاستکانی، و یکی که فقط دفترچه داشت و هی مینوشت. نشستند توی آرایشگاه، روی صندلیهای چرمی که هنوز بوی بخار میداد.
سبیلدار گفت: «آقای جلال، از کی این نوسانات شروع شد؟» جلال گفت: «از وقتی این آقا اومد گفت آرایشگاه سنتی میزنیم.» کیهان که گوشه نشسته بود، گفت: «سنتی بود دیگه… سنتِ مصرف برق.»
عینکی گفت: «ما یه موج عجیب دیدیم. مثل نهنگ برق میخوره.» کیهان با اعتمادبهنفس گفت: «نهنگ؟ ما نهایتش ماهی قرمزیم.»
چای آوردند. بخار از لیوانها بلند شد. سبیلدار خندید و گفت: «این بخار هم کار شماست؟» جلال با آه گفت: «ای کاش.»
۱۴) دنبالکردن ردِ برق مثل فیلمهای پلیسی درجه سه
کارشناسان شرکت برق دستگاهی آوردند که بیشتر شبیه اسباببازی بود. سیم را زدند، دستگاه بوق زد. بوق را دنبال کردند. از آرایشگاه رفتند پایین، درِ زیرزمین را باز کردند.
عینکی گفت: «یا امام رضا…» سبیلدار گفت: «اینجا مزرعهست یا زیرزمین؟»
کامپیوترها هنوز آنجا بودند، خاموش و غمگین، مثل لشکری که بدون فرمانده مانده. دفترچهبهدست شروع کرد به شمردن.
«یک… دو…» کیهان گفت: «لازم نیست، حدود دویستهتاس.» سبیلدار گفت: «حدود؟»

۱۵) اعترافات ناخواستهی یک نابغهی نیمبند
وقتی از کیهان پرسیدند چرا، او تصمیم گرفت صادق باشد. «ببینید، بیتکوین آیندهست. من فقط زودتر خواستم برسم.» عینکی گفت: «با برق مردم؟» کیهان گفت: «مردم هم که آیندهان.»
سبیلدار گفت: «چقدر درآوردی؟» کیهان با افتخار گوشیاش را نشان داد. عدد: ۰.۰۰۳ BTC.
دفترچهبهدست حساب کرد، لبش را گزید و گفت: «میدونی این یعنی چی؟» کیهان گفت: «شروع.» او گفت: «یعنی حتی پول قبض همین هفته رو هم نمیده.»
۱۶) جلال و رؤیای بخار ازدسترفته
جلال همان شب صفحهی اینستاگرامش را باز کرد. کامنتها پر بود از سؤال: «بخار چی شد؟» «درمان قطع شد؟» «دیگه نمیایم اگه بخار نباشه.»
او گوشی را کوبید روی میز. به کیهان نگاه کرد و گفت: «تو فقط برق منو نبردی، رویاهای منو بردی!» کیهان گفت: «من فقط خواستم پول دربیارم.» جلال گفت: «منم پول درمیآوردم! ناخواسته، ولی درمیآوردم!»
۱۷) جلسهی دادگاه: بخار علیه بیت
دادگاه شلوغ نبود، اما خندهدار بود. قاضی با ابروهای درهم گفت: «موضوع شکایت؟» وکیل جلال گفت: «از دست دادن کسبوکار بخاردرمانی.» قاضی مکث کرد: «بخار… درمانی؟»
جلال جلو آمد: «قربان، مشتریها به خاطر بخار میاومدن. حالا نیست.» قاضی رو به کیهان کرد: «دفاع؟» کیهان گفت: «بخار تقصیر من نبود، اثر جانبی بود.»
قاضی گفت: «اثر جانبیِ غیرقانونی.»
۱۸) شهادت همسایهها
همسایهها یکییکی آمدند. یکی گفت: «شبها چراغ خونهمون مثل دیسکو میشد.» یکی گفت: «یخچال من صدای تراکتور میداد.» یکی گفت: «موهای پسرم از بخار فر شد.»

قاضی سرش را تکان داد و گفت: «کافیه.»
۱۹) حکم نهایی با چاشنی طنز
حکم خوانده شد: جریمهی سنگین برای سرقت برق. پرداخت خسارت به جلال بابت «از دست دادن برند بخار». و مصادرهی تمام تجهیزات.
قاضی در پایان گفت: «و توصیه میکنم آقای صلبی، دفعه بعد اگر خواستید معدن بزنید، حداقل جایی بزنید که گرماش طبیعی باشه.»
۲۰) حراج بزرگ: کامپیوترهای داغ دیروز
چند هفته بعد، آگهی حراج زده شد: «کامپیوتر گیمینگ، کمکارکرد، فقط کمی داغ.» کیهان از دور نگاه میکرد. یکی پرسید: «اینها ماین کرده؟» کیهان گفت: «نه، بخار تولید میکرد.»
۲۱) آخرین حساب و کتاب
وقتی همهچیز تمام شد، کیهان نشست و حساب کرد. درآمد: ۰.۰۰۳ بیتکوین. هزینهها: اجاره، جریمه، خسارت، آبرو.
او به خودش گفت: «ریاضی من بد نیست… فقط دنیا باهام لج داره.»
۲۲) جمعبندی نهایی، با بخار خفیف
شرکت برق به گزارش نهایی رسید: خاموشیها به خاطر «مصرف غیرعادی در زیرزمین یک آرایشگاه». جلال دوباره قیچی به دست گرفت، بدون بخار، ولی با تجربه. و کیهان؟ او فهمید که بعضی معدنها، فقط خنده استخراج میکنند.
پایانبندی اخلاقی (با لبخند): اگر خواستی با دویست کامپیوتر زیر آرایشگاه بیتکوین دربیاری، ممکنه سه تا بلوک خاموش کنی، موها رو بخار بدی، و آخرش بفهمی تمام زحماتت، کمتر از اجارهی یک ماه هم نمیارزه. بعضی وقتها، کلاهبرداری هم خرجش از دخلش بیشتره—خصوصاً وقتی حتی بخارت هم مال خودت نیست.



دیدگاهتان را بنویسید