مراسم خیریه‌ای که آدم‌های اشتباهی را سیر کرد

Keyhan Tejarat - featured 92

۱) الهام بزرگ در یک عصر کوچک

کیهان صلبی آن روز عصر، مثل همیشه، روی صندلی پلاستیکی جلوی دفتر نیمه‌تعطیلش در منطقه آزاد انزلی نشسته بود و به دریا نگاه می‌کرد؛ نه از سر شاعرانه بودن، بلکه چون قبض برقش عقب افتاده بود و داخل دفتر کولر خاموش بود. با یک لیوان چای کم‌رنگ که بیشتر به «آب داغ با خاطره‌ی چای» شباهت داشت، زیر لب گفت: «باید یه کار بزرگ بکنم… یه کار تمیز… یه کار خیریه!»

بله، دقیقاً همان لحظه‌ای که آدم‌های معمولی تصمیم می‌گیرند زندگی‌شان را جمع‌وجور کنند، کیهان تصمیم گرفت یک مراسم خیریه‌ی لاکچری راه بیندازد؛ از آن‌ها که بنر براق دارند، از آن‌ها که همه با کت‌وشلوار تیره می‌آیند و کسی دقیق نمی‌پرسد پول دقیقاً کجا می‌رود.

او با خودش گفت: «کی بهتر از من؟ هم ظاهرشو دارم، هم اعتماد به نفسشو… فقط یه چیز کم دارم… وجدان! که خب، اونم لازم نیست.»

طرحش ساده بود: اجاره‌ی یک هتل شیک در انزلی، چاپ ۵۰۰ بلیت VIP، اعلام اینکه عواید مراسم صرف «کودکان یتیم مناطق محروم ساحلی» می‌شود (اصطلاحی که خودش همان لحظه اختراع کرد)، جمع‌آوری پول و بعد… محو شدن. به قول خودش: «میام، می‌گیرم، می‌رم؛ مثل نسیم خزری.»

۲) برنامه‌ریزی به سبک «بعداً درست می‌شود»

کیهان همان شب با هتل تماس گرفت. صدای مسئول رزرو، آرام و حرفه‌ای بود. «بفرمایید، هتل…» کیهان گفت: «سلام، یه مراسم خیریه داریم، خیلی سطح بالا. مهمان‌های خارجی هم شاید بیان.» «چه تعداد؟» کیهان بدون مکث گفت: «۵۰۰ نفر.» مسئول رزرو لحظه‌ای سکوت کرد. «بسیار خب، سالن بزرگ… پیش‌پرداخت؟» کیهان با اعتماد به نفس گفت: «الان نه، ولی شب مراسم تسویه می‌کنیم. خیریه‌ست، بالاخره پولش می‌رسه.»

به طرز عجیبی، هتل قبول کرد. شاید چون قبلاً هم اسم کیهان را شنیده بودند و فکر می‌کردند «این دیگه چه جور آدمیه که همه جا اسمش هست ولی هیچ‌جا پولش نیست؟» و کنجکاو شدند.

بعد نوبت کترینگ شد. کیهان رفت سراغ یک شرکت پذیرایی معروف. «شام کامل می‌خوایم. پیش‌غذا، غذای اصلی، دسر، نوشیدنی…» مدیر کترینگ پرسید: «پرداخت؟» کیهان لبخند زد: «بعد از مراسم. کمک‌های مردمی می‌رسه.» مدیر کترینگ شانه بالا انداخت: «باشه، به اعتماد اسم خیریه.»

همان شب، کیهان با هیجان نشست پشت لپ‌تاپ قدیمی‌اش که هر ده دقیقه یک‌بار هنگ می‌کرد و شروع کرد به طراحی بلیت. تاریخ مراسم؟ او زیر لب گفت: «جمعه… نه، پنج‌شنبه… یا اصلاً جمعه قشنگ‌تره.» در نهایت، تاریخ را نوشت: جمعه ۲۳. مشکل این‌جا بود که مراسم را برای پنج‌شنبه ۲۲ رزرو کرده بود.

تصویر صحنه 1

۴۸۸ بلیت از ۵۰۰ تا، با تاریخ اشتباه چاپ شد. دو صفحه‌ی آخر فایل، که اتفاقاً ۱۲ بلیت VIP مخصوص «مهمانان ویژه» بود، تاریخ درست داشت. کیهان، طبق عادت همیشگی‌اش، قبل از چاپ حتی یک بار هم فایل را نگاه نکرد. «کی نگاه می‌کنه؟ مهم نیت خیریه‌ست!»

۳) شب باشکوهی که قرار بود تاریخ‌ساز شود

شب مراسم فرا رسید. سالن هتل آماده بود. لوسترها می‌درخشیدند، میزها با رومیزی سفید و گل‌های مصنوعی تزئین شده بودند. کترینگ غذاها را چیده بود و بوی مرغ سوخاری و برنج زعفرانی کل سالن را پر کرده بود.

کیهان با کت‌وشلواری که دو سایز برایش بزرگ بود، وارد سالن شد و زیر لب گفت: «اینجا رو ببین… انگار عروسی پادشاهه.»

ساعت هفت شد. هیچ‌کس نیامد. هفت و نیم… هنوز کسی نبود. کیهان به مسئول سالن گفت: «ترافیکه… مردم انزلی همیشه دیر میان.»

ساعت هشت، فقط سه نفر وارد شدند. هر سه، کت‌وشلوار ساده، چهره‌های جدی. یکی از آن‌ها گفت: «سلام، ما از اداره نظارت بر خیریه‌ها هستیم.» کیهان لحظه‌ای یخ زد، بعد سریع لبخند زد: «به‌به! چه افتخاری! خوش اومدید، بفرمایید.»

نیم ساعت بعد، سه نفر دیگر آمدند. یکی‌شان عینک داشت و مدام اطراف را نگاه می‌کرد. «من حسابرس مالیاتی‌ام… مرخصی‌ام، ولی خب کنجکاو شدم.» کیهان در دلش گفت: «ای وای…»

بعد یک خانم با دفترچه یادداشت و موبایل وارد شد. «من خبرنگارم. دارم روی کلاهبرداری‌های خیریه تحقیق می‌کنم.» کیهان لبخندش کمی کج شد: «چه جالب! تصادفاً این‌جا؟»

تا ساعت نه، مجموعاً ۱۲ نفر آمده بودند. کیهان به ساعت نگاه کرد، به سالن خالی، به غذاهایی که داشت سرد می‌شد، و گفت: «خب… مراسم رو شروع کنیم؟»

۴) سخنرانی برای صندلی‌های خالی

کیهان رفت پشت تریبون. میکروفن سوت کشید. او گلویش را صاف کرد و گفت: «دوستان عزیز، امشب این‌جا جمع شدیم تا به کودکان یتیم کمک کنیم…»

تصویر صحنه 2

یکی از بازرسان خیریه آرام به همکارش گفت: «این کودکان دقیقاً کجان؟» دیگری شانه بالا انداخت: «احتمالاً همین دور و برا.»

کیهان ادامه داد: «همون‌طور که می‌بینید، استقبال بی‌نظیره…» خبرنگار زیر لب گفت: «بی‌نظیر که هست… چون نظیری نداره.»

بعد از سخنرانی، کیهان گفت: «بفرمایید شام!» ۱۲ نفر نشستند و شروع کردند به خوردن. غذا برای ۵۰۰ نفر بود. هر نفر سه بار غذا کشید. حسابرس مالیاتی با خونسردی گفت: «اگه همیشه این‌قدر اسراف می‌کنید، مالیاتش هم بالاست.»

۵) فردای خالی، شبی شلوغ

شب بعد، درست همان شبی که روی ۴۸۸ بلیت نوشته شده بود، مردم یکی‌یکی وارد هتل شدند. یکی گفت: «پس مراسم چی شد؟» دیگری گفت: «ما بلیت داریم!» مسئول هتل گفت: «امشب مراسمی نداریم.»

جمعیت عصبانی شد. «پول دادیم!» «خیریه بود!» «کجا رفتن؟»

۴۸۸ نفر حاضر نشدند بروند. بعضی‌ها روی صندلی‌ها نشستند، بعضی‌ها شعار دادند، یکی حتی گفت: «حداقل شام بدید!»

هتل مجبور شد نیروی انتظامی خبر کند. بعد از کلی دردسر، جمعیت پراکنده شد، اما خسارت به جا ماند: صندلی‌های شکسته، لیوان‌های گم‌شده، اعصاب خرد.

۶) حسابرسی، با طعم دسر

صبح روز بعد، حسابرس مالیاتی همان‌جا، سر میز صبحانه هتل، شروع کرد به حساب‌وکتاب. «ببینیم… اجاره سالن دو شب، کترینگ ۵۰۰ نفر، چاپ بلیت، خسارت‌ها…»

او سرش را تکان داد و رو به کیهان گفت: «جالبه. شما سه برابر بیشتر از چیزی که می‌تونستید بدزدید، خرج کردید.»

یکی از بازرسان خیریه خندید: «این اولین خیریه‌ایه که به جای کودکان یتیم، هتل، کترینگ و اداره مالیات رو سیر کرده.»

تصویر صحنه 3

خبرنگار دفترچه‌اش را بست و گفت: «تیتر آماده‌ست.»

۷) عدالت به سبک انزلی

چند هفته بعد، کیهان صلبی مجبور شد اقساط بدهی‌هایش را بدهد. مراسم خیریه‌اش به عنوان «گران‌ترین خودزنی مالی تاریخ خیریه‌های انزلی» معروف شد.

او دوباره روی همان صندلی پلاستیکی نشست، به دریا نگاه کرد و گفت: «دفعه بعد… یه کار ساده‌تر می‌کنم.»

و در همان لحظه، باد خزری برگه‌ای از روی میز برداشت؛ همان طرح یک «کنسرت خیریه برای نجات دلفین‌ها».

نتیجه اخلاقی: اگر می‌خواهی از راه خیریه کلاه‌برداری کنی، حداقل تاریخ را درست بزن؛ وگرنه ممکن است تنها کسی که سیر می‌شود، اشتباهات خودت باشد.

۸) صبحِ بعد از افتخارِ ملیِ «خرابکاری شخصی»

صبحی که کیهان صلبی از خواب بیدار شد، حس می‌کرد سرش پر از صدای قاشق و چنگال است. نه به خاطر مستی یا مهمانی، بلکه به خاطر این‌که تمام شب در خواب دیده بود ۵۰۰ نفر نشسته‌اند و به او نگاه می‌کنند و همزمان می‌پرسند: «تاریخش کی بود؟»

او از تخت هتل (که هنوز بابتش پول نداده بود) بلند شد و زیر لب گفت: «هیچ‌وقت این‌قدر خیریه نکرده بودم…»

در لابی هتل، صحنه‌ای در جریان بود که بیشتر شبیه جلسه‌ی اول یک سریال پلیسی کم‌بودجه بود تا یک پیگیری اداری. سه بازرس خیریه، همان حسابرس مالیاتی با عینک همیشه‌کج، مدیر هتل با چهره‌ای شبیه کسی که تازه فهمیده عمرش را اشتباه زندگی کرده، و خبرنگار که از حالا داشت استوری می‌گرفت.

مدیر هتل گفت: «آقای صلبی، لطفاً بنشینید. این‌جا صورت‌حساب‌هاست.»

تصویر صحنه 4

کیهان نشست. صندلی صدا داد. همه مکث کردند. حسابرس گفت: «حتی صندلی هم به شما اعتراض داره.»

۹) صورت‌حسابی که شبیه داستان ترسناک بود

مدیر هتل پوشه را باز کرد. «بند اول: اجاره سالن برای دو شب.» کیهان گفت: «دو شب؟!» مدیر جواب داد: «بله. شبی که مراسم برگزار شد، و شبی که ۴۸۸ نفر اومدن و سالن رو اشغال کردن.»

بازرس خیریه گفت: «در واقع، شما دو مراسم برگزار کردید. یکی رسمی، یکی مردمی.»

مدیر ادامه داد: «بند دوم: کترینگ برای ۵۰۰ نفر.» کیهان گفت: «ولی فقط ۱۲ نفر خوردن!» مدیر کترینگ که تازه وارد شده بود گفت: «اونا هر کدوم به اندازه‌ی ۴۰ نفر خوردن.»

حسابرس یادداشت کرد: «اسراف سازمان‌یافته.»

۱۰) بازجویی دوستانه، اما نه خیلی دوستانه

یکی از بازرسان خیریه رو به کیهان گفت: «می‌تونید دقیقاً توضیح بدید این کودکان یتیم کجا بودن؟»

کیهان مکث کرد. «خب… روحاً حضور داشتن.»

خبرنگار گفت: «عالیه. اینو حتماً می‌نویسم: یتیمان نامرئی.»

بازرس دوم پرسید: «حساب بانکی خیریه؟» کیهان گفت: «در دست اقدام.» «مجوز؟» «در نوبت.» «اساسنامه؟» کیهان لبخند زد: «در قلبم.»

۱۱) حسابرس و ماشین‌حساب افسانه‌ای

تصویر صحنه 5

حسابرس مالیاتی ماشین‌حسابش را روی میز گذاشت؛ همان ماشین‌حسابی که به نظر می‌رسید سال‌هاست از دیدن عددهای دروغ خسته شده. او شروع کرد به جمع‌زدن. «اجاره سالن…» تق! «کترینگ…» تق! «چاپ بلیت‌های VIP با کاغذ براق…» تق!

کیهان هر بار که صدای تق می‌آمد، پلک می‌زد.

حسابرس سرش را بالا آورد و گفت: «سؤال دارم. شما دقیقاً چقدر انتظار داشتید از این مراسم پول دربیارید؟»

کیهان با احتیاط گفت: «خب… اگه همه بلیت‌ها فروخته می‌شد… شاید…»

حسابرس حرفش را قطع کرد: «عدد. دقیق.»

کیهان گفت: «مثلاً… یک واحد.» خبرنگار خندید: «واحد چی؟» کیهان گفت: «واحد پولِ خیریه‌ای.»

۱۲) کشف بزرگ: رکوردی که کسی دنبالش نبود

حسابرس دوباره حساب کرد. این بار آرام‌تر، با مکث‌های نمایشی. بعد گفت: «طبق محاسبات من، شما سه برابر بیشتر از حداکثر پولی که می‌تونستید بدزدید، خرج کردید.»

سکوت. مدیر هتل گفت: «یعنی چی؟» حسابرس توضیح داد: «یعنی اگر این آقا موفق‌ترین کلاه‌بردار خیریه هم می‌شد، باز هم به اندازه‌ی یک‌سوم این هزینه‌ها درآمد نداشت.»

یکی از بازرسان گفت: «تبریک می‌گم آقای صلبی. شما رکورد جدیدی ثبت کردید.»

کیهان با صدای آهسته پرسید: «چه رکوردی؟» بازرس جواب داد: «گران‌ترین خرابکاری شخصی در تاریخ فعالیت‌های به‌اصطلاح خیریه‌ی انزلی.»

خبرنگار همان‌جا تیتر را بلند خواند: «مردی که برای دزدیدن، سه برابرش خرج کرد.»

تصویر صحنه 6

۱۳) شهرتی که از در پشتی آمد

چند روز بعد، اسم کیهان صلبی همه‌جا پیچید. نه به عنوان خیر بزرگ، نه حتی کلاه‌بردار حرفه‌ای، بلکه به عنوان «نمونه‌ی درسی».

در یک کافه، دو نفر حرف می‌زدند: «شنیدی؟ همونی که مراسم خیریه گرفت.» «آره، همونی که خودش به خودش ضرر زد.»

در اداره مالیات، یکی گفت: «کاش همه‌ی متخلف‌ها این‌قدر خرج می‌کردن.»

۱۴) بازگشت به صندلی پلاستیکی

کیهان دوباره به همان صندلی جلوی دفتر برگشت. دفتر حالا بسته‌تر از قبل بود. او به دریا نگاه کرد و گفت: «حداقل تاریخش یادم می‌مونه.»

دوست قدیمی‌اش، که همیشه دیر می‌رسید، آمد و گفت: «شنیدم رکورد زدی.» کیهان آه کشید: «آره. کسی دنبالش نبود.»

دوستش پرسید: «حالا چی کار می‌کنی؟» کیهان لبخند زد: «دارم به یه خیریه جدید فکر می‌کنم. خیلی ساده‌تر.»

دوستش گفت: «چی مثلاً؟» کیهان گفت: «کمک به خودم. ولی این بار، بدون مراسم.»

۱۵) نتیجه‌گیری با چاشنی حساب‌وکتاب

و این‌گونه بود که در تاریخ غیررسمی منطقه آزاد انزلی ثبت شد: کیهان صلبی، مردی که ثابت کرد برای شکست خوردن هم می‌شود برنامه‌ریزی مفصل کرد.

حسابرس مالیاتی در گزارش نهایی‌اش نوشت: «این پرونده نشان می‌دهد که گاهی عدالت لازم نیست دنبال کسی بدود؛ کافی است بایستد و حساب کند.»

و نتیجه‌ی اخلاقی، با همان لبخند تلخ خزری: اگر قرار است خیریه‌ی قلابی راه بیندازی، اول حساب کن. چون ممکن است تنها کسی که از این خیرات سیر می‌شود، اشتباهات خودت باشد؛ آن هم سه برابر.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

— بارگیری کد امنیتی —