۱) الهام بزرگ در کافهای کوچک کنار موجشکن
کیهان صلبی همیشه معتقد بود که ایدههای بزرگ در جاهای کوچک به دنیا میآیند؛ مثلاً در کافهای نمور کنار موجشکن انزلی، جایی که قهوهاش بوی چای میداد و صندلیهایش از بس خاطره شنیده بودند، دیگر چیزی برای گفتن نداشتند. کیهان با همان لبخند همیشگیاش ــ لبخندی که انگار قبل از خودش به دنیا آمده بود ــ روی دستمال کاغذی شروع کرد به خطخطی کردن.
«خب… اگر گمرک رو نمیشه با کارت بازرگانی رد کرد، با چی میشه؟» دوست خیالیاش که همیشه دیر میآمد و زود میرفت، چیزی نگفت. کیهان خودش جواب داد: «با دیپلماسی!»
و همانجا، بین یک لکه قهوه و ردِ انگشت چربِ یک پیراشکی، جمهوری «کاسپیانا» متولد شد؛ کشوری ساحلی، دوستدار تجارت، بیطرف، دارای پرچمی که هنوز طراحی نشده بود، و مهمتر از همه: کشوری که وجود نداشت.
کیهان با هیجان زیر لب گفت: «من میشم سفیر بازرگانی. نه، نه… رایزن تجارت! یا بهتر: سفیرِ فوقالعاده و تامالاختیارِ امور کانتینری.»
کانتینرها؟ بله، سه کانتینر در گمرک انزلی منتظر بودند؛ پر از «کالاهای کاملاً قانونی» که فقط از نظر کاغذی کمی خجالتی بودند. کیهان به آنها نگاه میکرد و میگفت: «نگران نباشید بچهها، باباتون دیپلمات شده.»
۲) پاسپورتی که بوی چاپخانه میداد
پاسپورت دیپلماتیک کاسپیانا شاهکار بود. جلدش آنقدر براق که اگر زیر نور میگرفتی، میتوانستی آیندهات را در آن ببینی. نشان ملی؟ یک موج، یک کبوتر، و چیزی شبیه ماهی که معلوم نبود ماهی است یا برگ نعناع. زیرش نوشته بود: «Republic of Caspiana – Ministry of Everything.»
کیهان با غرور گفت: «همهچیزش حسابشدهست. حتی وزارت همهچیز داریم.»
روز مراجعه به گمرک، کیهان کتوشلوار پوشید؛ البته کت برای زمستان و شلوار برای تابستان، اما مهم نبود. یک سنجاق سینه هم زد که فکر میکرد خیلی دیپلماتیک است؛ بعداً معلوم شد لوگوی یک شرکت بیمه منحلشده است.
او با قدمهای محکم وارد گمرک شد و با صدایی که فکر میکرد صدای دیپلماتهاست، گفت: «صبح بخیر. من سفیر تجارت جمهوری کاسپیانا هستم. این کانتینرها مصونیت دیپلماتیک دارند.»
کارمند گمرک، آقای رحمانی، عینکش را بالا داد و گفت: «کاسپیانا؟» کیهان لبخند زد: «بله. کنار دریای… خب… همین دریای خودمون. خیلی هم کشور قدیمیه.»
رحمانی صفحه کامپیوتر را باز کرد. تایپ کرد. مکث. دوباره تایپ. «عجیبه… اینجا نیست.» کیهان با خونسردی گفت: «طبیعیه. ما تازه دیجیتال شدیم.»
۳) وقتی پای دیتابیس میلنگد
گمرک انزلی چیزهای عجیب زیاد دیده بود، اما کشوری که در هیچ دیتابیسی نبود، نوبر بود. رحمانی همکارش را صدا زد. همکار گفت: «شاید با اسم دیگهای ثبت شده؟ مثلاً… کاسپیانا جنوبی؟»
کیهان سریع پرید وسط: «نه نه! ما واحدیم. خیلی هم واحد.»
یکی از مأموران گفت: «باید از وزارت امور خارجه استعلام بگیریم.» کیهان دستی تکان داد: «بگیرید، بگیرید. ما شفافیت رو دوست داریم.»

تماس گرفته شد. وزارت خارجه هم گفت: «کاسپیانا؟» و سکوتی که از آن سکوتهاست. ده دقیقه بعد، وزارت گفت: «ما چنین کشوری نداریم.» کیهان خندید: «شوخیشون گرفته. ما تازه عضو شدیم.»
رحمانی آهسته گفت: «عضو چی؟» «همهچیز.»
۴) اینترپل هم وارد ماجرا میشود (برای سرگرمی)
وقتی وزارت خارجه گفت «نداریم»، یکی گفت «اینترپل چی؟» و قبل از اینکه کسی جلویش را بگیرد، تماس برقرار شد. اینترپل هم گفت: «جالب است. خیلی جالب.»
کیهان که دید اوضاع دارد هیجانانگیز میشود، تصمیم گرفت دوز دیپلماسی را بالا ببرد. سینه صاف کرد و گفت: «لطفاً با سفارت ما در تهران تماس بگیرید. خودشان توضیح میدهند.»
شمارهای روی کارت ویزیتش نوشته بود. کارت ویزیتی ضخیم، با فونت طلایی: «Embassy of Caspiana – Tehran.»
رحمانی شماره را گرفت. بوق خورد. بوق دوم. بعد صدایی گرم و مهربان: «کبابی محمدی، بفرمایید. چند سیخ؟»
همه ساکت شدند.
رحمانی گفت: «ببخشید… سفارت کاسپیانا؟» صدا گفت: «اگه کباب کوبیده میخواین، داریم. برگ هم تازه رسیده.»
کیهان سرفه کرد: «حتماً اشتباه شنیدید. دوباره بپرسید.»
۵) سفارتی با بوی زغال
تماس دوباره. «کبابی محمدی، بفرمایید.» رحمانی: «شما سفارت نیستید؟» مالک کبابی، که بعدها به «سفیر تصادفی» معروف شد، گفت: «داداش، سفارت چیه؟ ما سیخ داریم.»
کیهان عرق کرد. گفت: «بفرمایید با سفیر صحبت کنید.» صدا خندید: «سفیر؟! اگه منظورته سیخ بزرگ، داریم. اسمش چنجه ویژهست.»
در گمرک، یکی خندهاش گرفت. یکی دیگر گفت: «ببخشید، این شماره رو از کجا آوردید؟» کیهان با اعتمادبهنفس گفت: «از خود سفارت.»
رحمانی گوشی را قطع کرد و گفت: «آقای صلبی، فکر کنم یه توضیح بدین بد نباشه.»
۶) اصرار دیپلماتیک و پافشاری کبابی
کیهان که همیشه در بحرانها بهترین تصمیمهای بد را میگرفت، گفت: «شاید خطها قاطی شده. دوباره بگیرید.»
این بار خود کیهان گوشی را گرفت. «الو؟» «کبابی محمدی.» کیهان با صدای آهسته: «محمدی جان، منم. کیهان.» مالک کبابی گفت: «آقا کیهان! امروز چی میل دارین؟»

کیهان زیر لب گفت: «الان وقت کباب نیست.» محمدی گفت: «پس فردا؟»
در همین حین، مأموران همهچیز را ضبط میکردند؛ نه کانتینرها، بلکه مکالمهها. اینترپل هم گفت: «ما داریم گوش میدیم. خیلی هم لذت میبریم.»
۷) فروپاشی جمهوری کاسپیانا
وقتی حقیقت مثل دود زغال بالا رفت، دیگر کاری از دست کیهان برنمیآمد. پاسپورت براقش بررسی شد؛ مشخص شد چاپخانهاش همانقدر واقعی است که وزارت همهچیز کاسپیانا. کانتینرها مهر «بررسی ویژه» خوردند و کیهان روی صندلی نشست، با حالتی که انگار تازه فهمیده صندلیها هم میتوانند دشمن باشند.
رحمانی گفت: «آقای صلبی، شما نماینده کشوری هستید که وجود نداره.» کیهان گفت: «وجودش ذهنیه.» رحمانی گفت: «گمرک با ذهنیات کار نمیکنه.»
۸) پیامدها: عدالت با سس گوجه
کیهان با وثیقه آزاد شد؛ البته وثیقهای که از جیب عمویش آمد، چون کیهان همیشه یک عمو داشت که هیچوقت نفهمید چرا. اما داستان اینجا تمام نشد.
کبابی محمدی یکشبه معروف شد. مردم میآمدند و میگفتند: «همون سفیر کاسپیانا اینجاست؟» محمدی اول ناراحت میشد، بعد دید فروش بالا رفته. تابلوی جدید زد: «لانژ دیپلماتیک کاسپیانا»
در منو، یک بخش ویژه اضافه شد: – کوبیده سفارتی – برگ مصونیتدار – و گرانترینشان: ویژه کیهان
محمدی با افتخار میگفت: «این سیخها بدون عوارض گمرکی وارد شکم میشن.»
۹) کیهان و درسهایی که هرگز یاد نگرفت
کیهان صلبی بعد از آن ماجرا مدتی در انزلی پیدایش نشد. شایعه بود دنبال تأسیس «شاهزادهنشین بندری» است یا شاید «امپراتوری جزیرهایِ پارکینگدار». هرچه بود، مردم هر وقت از کنار کبابی محمدی رد میشدند، میخندیدند و میگفتند: «دیپلماتمون کو؟»
و محمدی جواب میداد: «اگه بیاد، یه سیخ مهمون منه. ولی مصونیت نداره!»
۱۰) نتیجهگیری: دنیا جای عجیبی است
در دنیایی که بعضیها دنبال میانبُرند، کیهان صلبی نشان داد که میانبُر گاهی مستقیم به کبابی میرسد. جمهوری کاسپیانا هرگز به رسمیت شناخته نشد، اما لانژ دیپلماتیکش هر شب پر بود. و شاید همین عدالتِ طنزآلود دنیا بود: کشوری که وجود نداشت، کبابیای ساخت که همیشه شلوغ است.
پند پایانی: اگر خواستی سفیر شوی، اول مطمئن شو سفارتت کبابی نیست.

۱۱) بازگشت قهرمانِ اشتباهی به شهر کبابخیز
چند هفته بعد از فروپاشی باشکوه جمهوریِ همیشهدرحالِتعطیلیِ کاسپیانا، انزلی به روال عادی برگشته بود؛ یعنی باران میبارید، موجها میخوردند به اسکله، و مردم داستان «دیپلماتِ گمشده» را برای هم تعریف میکردند و هر بار چیزی به آن اضافه میکردند. اما یک نفر بود که زندگیاش دیگر هرگز عادی نشد: محمدی، مالک کبابی محمدی، مردی با سبیلهای دیپلماتیک و پیشبندی که حالا حکم کتوشلوار رسمی را داشت.
محمدی یک روز صبح، وقتی داشت زغالها را فوت میکرد، دید دو نفر ایستادهاند جلوی مغازه و از تابلوی «لانژ دیپلماتیک کاسپیانا» عکس میگیرند. یکیشان گفت: «داداش، این همونجاست که سفیر تلفن جواب میداد؟» محمدی آهی کشید و گفت: «سفیر که نه… ولی تلفن جواب میدادم.»
خبر مثل دود کباب بالا رفت. اینستاگرام محلی پر شد از استوریهایی با هشتگ #سفیر_تصادفی. محمدی اولش میخواست تابلو را بردارد، اما دید مردم میآیند، مینشینند، میخندند، و مهمتر از همه: سفارش میدهند. پس گفت: «بذار دیپلماسی شکمی راه بندازیم.»
۱۲) طراحی رسمی یک سفارت غیررسمی
محمدی که تا دیروز منویش شامل «کوبیده»، «برگ» و «چنجه» بود، حالا جلسه گذاشت. جلسه با چه کسانی؟ با خودش و شاگردش رحمان، که بیشتر به فلسفه علاقه داشت تا سیخ.
محمدی گفت: «رحمان، ما باید حرفهای بشیم. سفارت شوخی نیست.» رحمان پرسید: «سفارتِ چی؟» محمدی گفت: «همون… کاسپیانا.» رحمان گفت: «وجود داره؟» محمدی مکث کرد: «دیگه مهم نیست.»
آنها یک گوشه مغازه را جدا کردند. یک طناب مخملی قرمز آوردند. روی دیوار عکس یک دریا زدند که از اینترنت دانلود شده بود. زیرش نوشتند: «Republic of Caspiana – Since Whenever.»
رحمان پیشنهاد داد: «یه منوی جدا هم بذاریم.» محمدی گفت: «حتماً. اسمش رو میذاریم منوی دیپلماتیک. قیمتهاش هم… دیپلماتیک.»
۱۳) منوی دیپلماتیک و تولد «ویژه کیهان»
منوی جدید که چاپ شد، مردم دورش جمع شدند. اسمها خلاقانه بود:
– «کوبیده مصونیتدار» – بدون نوبت – «برگ مذاکراتی» – نرم، طولانی، با چاشنی صبر – «چنجه بیطرف» – نه تند، نه بیمزه
و در آخر، با فونت طلایی: «ویژه کیهان»
رحمان پرسید: «این چرا گرونتره؟» محمدی گفت: «چون پیچیدهست. همش فکر میکنی قراره یه چیزی بشه، ولی آخرش فقط کبابه.»
اولین مشتری «ویژه کیهان» یک راننده تاکسی بود. بعد از خوردن گفت: «خوبه… ولی چرا اینقدر طول کشید بیاد؟» محمدی لبخند زد: «به خاطر تشریفات دیپلماتیک.»
۱۴) بازدید هیئتهای محلی (و غیرمحلی)
کمکم، آدمهای عجیبوغریب میآمدند. یکبار یک معلم جغرافیا آمد و گفت: «من هنوز کاسپیانا رو روی نقشه پیدا نکردم.» محمدی گفت: «با شکم بگرد، پیدا میکنی.»
یکبار هم یک خبرنگار محلی آمد و ضبطصوتش را گذاشت روی میز: «شما چطور سفیر شدید؟» محمدی گفت: «تصادفی. من فقط گفتم چند سیخ؟» خبرنگار نوشت: دیپلماسیِ اتفاقی؛ وقتی کباب از سیاست جلو میزند.

حتی شایعه شد که یک نفر از تهران آمده که «فضا را بسنجد». محمدی برایش یک «ویژه کیهان» آورد و گفت: «اینجا همهچیز شفافه. فقط دود داریم.»
۱۵) بازگشت کوتاه کیهان صلبی به صحنه
و اما کیهان صلبی… او نمیتوانست دور بماند. یک عصر بارانی، با کلاهی پایین کشیده، وارد کبابی شد. محمدی شناختش. رحمان هم شناخت. حتی زغالها هم انگار شناختند.
محمدی گفت: «بهبه… سفیر سابق.» کیهان گفت: «آهستهتر. من الان شهروند عادیم.» رحمان گفت: «شهروند کاسپیانا؟» کیهان نشست و گفت: «منو رو بیار.»
وقتی چشمش به «ویژه کیهان» افتاد، لبخند زد؛ لبخندی که نصفش غرور بود و نصفش پشیمانی. «این چیه؟» محمدی گفت: «میراث توئه.»
کیهان سفارش داد. وقتی کباب آمد، گفت: «باید اعتراف کنم… از همه نقشههام موندگارتر شد.» محمدی گفت: «آره. چون این یکی واقعیه.»
۱۶) گفتوگوی پایانی بر سر سیخ و سرنوشت
کیهان لقمهای برداشت و گفت: «میدونی مشکل من چی بود؟» محمدی گفت: «اینکه فکر کردی همهچیز رو میشه دور زد.» کیهان خندید: «نه… اینکه شماره سفارت رو اشتباه دادم.»
رحمان گفت: «نه آقا. مشکل این بود که کشور نداشتی.» کیهان گفت: «جزئیاته.»
محمدی پیشبندش را صاف کرد و گفت: «ببین کیهان، تو دنبال مصونیت بودی، من دنبال نون. آخرش نون برنده شد.»
کیهان سرش را تکان داد. «حق با توئه. اگه از اول کبابی میزدم، الان سفیر بودم.» محمدی گفت: «دیر نشده. فقط اول سیخزدن رو یاد بگیر.»
۱۷) شهرت رسمیِ غیررسمی
از آن روز به بعد، محمدی رسماً به «سفیر تصادفی» معروف شد. مردم برای عکس گرفتن با او میآمدند. بچهها میپرسیدند: «عمو، کاسپیانا کجاست؟» محمدی میگفت: «بین دل و معده.»
حتی یک شب، روی تابلوی بیرون نوشت: «لانژ دیپلماتیک کاسپیانا – ورود برای همه آزاد، خروج با لبخند»
و «ویژه کیهان» شد گرانترین و پرفروشترین آیتم منو. هر سیخش داستانی داشت، و هر داستانی یک خنده.
۱۸) جمعبندی نهایی: دیپلماسیِ واقعی
در پایان، انزلی چیزی به دست آورد که هیچ برنامه توسعهای نمیتوانست بدهد: یک افسانه محلی. افسانه دیپلماتی که سفارتش را پیدا نمیکرد، و کبابیای که سفیرش را اتفاقی پیدا کرد.
پند نهایی، با طعم زغال: در دنیایی که بعضیها دنبال مصونیتاند، بعضیها دنبال سیخ. اولی میآید و میرود، دومی میماند. و اگر روزی کشوری پیدا نکردی، شاید فقط باید یک کبابی باز کنی و بگذاری مردم اسمش را بگذارند: کاسپیانا.








دیدگاهتان را بنویسید