(The Refrigerators That Wouldn’t Die)
اگر در منطقه آزاد انزلی چیزی بیش از رطوبت هوا، بوی دریا و صدای موتور قایقها جریان داشته باشد، شایعه است. شایعه مثل ماهی کولی از هر سوراخی رد میشود و وقتی به گوش آدم میرسد، دیگر معلوم نیست اولش کجا بوده. یکی از همین شایعهها میگفت کیهان صلبی—همان که فکر میکند دو زاریاش زودتر از بقیه میافتد—دست به کاری زده که «انقلاب سرد» نامیده بود. انقلاب سرد یعنی یخچال. پنجاه تا یخچال. البته به قول خودش: «پنجاه سرمایهی سفید که مثل برف روی آدم میباره.»
۱) مقدمه: طرحی که از سرما شروع شد
کیهان صلبی صبحی که این طرح به ذهنش رسید، داشت با یک لیوان چای ولرم به یخچال خانهاش زل میزد. یخچال خانهاش از آن مدلهای قدیمی بود که وقتی درش را باز میکردی، صدایی میداد انگار روح یخچالهای نسل قبل در آن گیر کردهاند و دارند استغاثه میکنند. کمپرسورش هر چند دقیقه یک بار نفسنفس میزد، درزهایش بوی ترشی دهساله میداد، و لاستیک درش آنقدر کشیده شده بود که بستنش نیاز به زور بازو داشت.
کیهان همانطور که چایاش را هورت میکشید، چشمش به برفکهای انباشتهشده در فریزر افتاد. یکدفعه انگار چراغ قوهای توی کلهاش روشن شد. از جا پرید و رو به یخچال گفت:
«ببین پیری… مردم همیشه گرسنهاند، همیشه هم یخ میخواهند. یخچال یعنی امنیت. امنیت یعنی پول. پول یعنی…»
مکث کرد. نمیدانست یعنی چی. ولی همینقدر کافی بود که متقاعد شود ایدهاش نابغهوار است. تلفن را برداشت و به رحمانِ بارانداز زنگ زد؛ رحمان کسی بود که همیشه «یه بار» میتوانست کاری بکند و هیچوقت نمیپرسید بار از کجا آمده.
— «الو؟»
صدای رحمان خوابآلود بود. معلوم بود هنوز چای اولش را نخورده.
— «رحمان جان، یه بار یخچال دارن میبرن. تمیزه. نو. برند خارجی. مسیرش هم خوابیده. چی میگی؟»
— «یخچال؟»
— «آره.»
— «تو؟ یخچال؟»
— «چرا تعجب میکنی؟»
— «آخه تو تا حالا فقط کاغذ جابهجا کردی. یخچال سنگینه. جا میگیره. نمیشه توی جیب قایمش کرد.»
— «همینجاشه که نابغگیشه.» کیهان صدایش را آورد پایین، انگار که دارد راز اتمی فاش میکند. «پنجاه تا یخچال. بیمهشون میکنم. میفروشمشون. اگه هم نفروختم، بیمه رو میگیرم.»
— «پنجاه تا؟»
— «پنجاه تا.»
سکوت. صدای هورت کشیدن چای از آن طرف خط آمد. بعد رحمان گفت:
— «باشه.»
این «باشه» همان لحظه تبدیل شد به جرقهای که بعداً انبار کیهان را دوازده بار آتش زد.

۲) اجرا: سرمایی که گرم شد
شب سرقت، همه چیز بیش از حد خوب پیش رفت—و این باید اولین زنگ خطر باشد برای هرکسی که عقلش به اندازهی یک نخود هم کار کند. کامیون بیصدا بود، نگهبانها خوابآلود، و بارنامهها به شکلی معجزهآسا «جا مانده بودند».
کیهان با کلاه ایمنی زردی که اندازهی کلهاش نبود و هی روی چشمش میافتاد، وسط بارانداز ایستاده بود و با انگشتهایش میشمرد. هر بار که به ده میرسید، گم میکرد و از اول شروع میکرد.
«چهلوهفت… چهلوهشت… صبر کن، این چهلوهشتی بود یا چهلونهمی؟» رو به کارگری که داشت یخچال جابهجا میکرد کرد: «حسن، اون چندمیه؟»
حسن شانه بالا انداخت: «من که نمیشمرم آقا. من فقط میبرم.»
کیهان با کلافگی گفت: «باشه، پنجاه تا. مطمئنم پنجاه تا شد.»
در واقع چهلوهشت تا بود. دو تای آخر را حسن برای خودش کنار گذاشته بود. ولی کیهان کسی نبود که جزئیات را ببیند.
یخچالها سفید بودند، براق، و رویشان برچسبهایی با حروف چینی که به نظر کیهان «خیلی بینالمللی» میآمد. یکی از کارگرها—جوانی با ریش نرسیده و چشمهای کنجکاو—جلو آمد و به برچسبها خیره شد.
— «مهندس، اینا چرا اسم فارسی ندارن؟»
— «اسم مهم نیست، کارکرد مهمه.»
— «آخه این یکی روش نوشته… صبر کن…» جوان تلفنش را درآورد و عکس گرفت. «گوگل ترنسلیت میگه “احتیاط: قابل اشتعال”.»
کیهان کلاه ایمنی را از روی چشمش بالا زد: «گوگل غلط میگه. این یعنی “کیفیت برتر”. چینیها همه چیزشون برعکسه.»
همان شب یخچالها را به انبارش در حاشیه منطقه آزاد منتقل کرد. انبار قدیمی بود؛ سقفش کمی چکه میکرد، دیوارهایش بوی نم و قارچ میداد، و سیمکشی برقش به قدری قدیمی بود که هر وقت بیش از سه چراغ روشن میشد، فیوز میپرید. کیهان دستش را روی دیوار کشید و گفت: «اینجا روح کارآفرینی داره. حسش میکنم.»
حسن زیر لب گفت: «روح نیست، نمه.» ولی کیهان نشنید.
فردا صبح، اولین آگهیها در گروههای تلگرامی بالا رفت:
«یخچال وارداتی اروپایی! قیمت استثنایی! تعداد محدود! گارانتی شرکتی! A+++ مصرف انرژی!»
تماسها شروع شد. کیهان پشت میز نشسته بود، یک خودکار پشت گوشش، یک دفترچه جلویش، و لبخندی روی لبش که انگار مونالیزا از او یاد گرفته.
— «بله آقا، گارانتی هم داریم. پنج ساله. بله خانم، مصرف برق A+++. بله، فریزرش جدا میشه. بله، یخساز اتوماتیک داره.»
هیچکس نپرسید A+++ یعنی چی. هیچکس نپرسید گارانتی را از کجا باید پیگیری کرد. هیچکس نپرسید چرا یخچال «اروپایی» برچسب چینی دارد. و خود کیهان هم دقیق نمیدانست یخساز اتوماتیک اصلاً چیست—ولی سه تا + همیشه جواب میداد.

۳) پیچیدگیها: صدای تقتقهایی که نادیده گرفته شدند
مشکل از یخچال شمارهی سه شروع شد. یا شاید شمارهی چهار. یا شاید همهشان با هم قرار گذاشته بودند که کیهان را دیوانه کنند.
نیمهشب اول بود. کیهان داشت روی تخت دراز میکشید و سقف را نگاه میکرد. در ذهنش پولها را میشمرد: پنجاه یخچال، هر کدام سه میلیون، میشود صدوپنجاه میلیون. منهای هزینهها… منهای حق رحمان… منهای…
«بووووم.»
صدایی آمد از سمت انبار. نه انفجار، بیشتر شبیه عطسهی یک غول سرماخورده. کیهان از جا پرید، به پنجره رفت، و دید که از پنجرهی انبار دود خاکستری بیرون میزند.
«موش.» این کلمه را گفت و دوباره خوابید.
صبح، حسن با صورتی سفیدتر از یخچالها آمد:
— «آقا، یکیشون بو میده.»
— «بوی چی؟»
— «بوی… نمیدونم. یه چیزی بین پلاستیک سوخته و ماهی مرده و… لاستیک؟»
کیهان بلند شد، سرش را خاراند، و با اطمینانی که فقط یک احمق میتواند داشته باشد گفت: «یخچال نوئه. داره نفس میکشه. تازهاش بو میده، کهنهاش خوب میشه. مثل پنیر.»
— «پنیر؟»
— «ول کن. برو یه پنکه بذار.»
ظهر، یخچال شمارهی هفت صدای تقتق داد. انگار کسی از داخلش داشت در میزد. عصر، چراغهای انبار یکبار خاموش و روشن شدند—بدون اینکه کسی دست به کلید بزند. شب، یخچال شمارهی دوازده شروع کرد به لرزیدن. نه لرزش معمولی کمپرسور، بلکه لرزشی که انگار زلزلهی ریشتر چهار فقط زیر آن یخچال اتفاق افتاده.
کیهان به جای اینکه نگران شود، دفترچه بیمه را آورد و شروع کرد به پر کردن فرمها. قلمش را لیس زد—عادت قدیمی—و در قسمت «توضیح اموال» نوشت: «پنجاه دستگاه یخچال وارداتی درجه یک.» در قسمت «منشأ خرید» نوشت: «بازار بینالمللی.» در قسمت «مدارک ضمیمه» نوشت: «متعاقباً ارسال میگردد.»
حسن از پشت سرش نگاه میکرد:
— «آقا، متعاقباً یعنی چی؟»
— «یعنی هر وقت خواستم.»
— «پس چرا فارسی ننوشتید؟»
— «چون بیمه با کلمات سخت حال میکنه. هر چی سختتر، سریعتر پول میدن.»
شب دوم، انفجار اول اتفاق افتاد. نه انفجار سینمایی با آتش و شعله، بلکه یک «پوف» قاطع و مختصر که در سکوت شب پیچید. باعث شد گربههای محله از روی دیوار بپرند، سگ همسایه زوزه بکشد، و پیرمردی که سه خانه آنطرفتر زندگی میکرد از خواب بپرد و فکر کند قیامت شده.
آتشنشانی بیست دقیقهای رسید. ماشین قرمزشان جلوی انبار پارک کرد و چهار نفر با کلاه و یونیفورم پیاده شدند. آقای سرآتشی—مردی میانسال با سبیلی که همیشه بوی دود میداد و چشمهایی که هزار آتشسوزی دیده بود—جلو آمد.
— «صاحب اینجایی؟»
کیهان که هنوز لباس خوابش تنش بود، گفت: «بله قربان.»
— «این چی بود؟»
— «هیچی. نوسان برق.»
سرآتشی به انبار نگاه کرد. به یخچال نیمهذوبشدهای که دودش هنوز بالا میرفت. به سیمهای آویزان از سقف. به برچسبهای چینی روی یخچالهای ردیفشده. بعد گفت:
— «نوسان برق یخچال رو منفجر نمیکنه.»
— «این مدلش فرق میکنه. تکنولوژی جدیده. حساسه.»
— «حساسه؟»
— «بله. به نوسان حساسه. به رطوبت حساسه. به همه چی حساسه.»
سرآتشی چند ثانیه خیره نگاهش کرد، انگار که دارد تصمیم میگیرد این آدم دیوانه است یا کلاهبردار. بعد سرش را تکان داد، چیزی در دفترچهاش نوشت، و رفت.
کیهان با خودش گفت: «یکی بود. تموم شد. آب از آب تکون نمیخوره.»

۴) فاجعه: دوازده بار، نه یکی کمتر
روز سوم، یخچالها انگار تصمیم گرفته بودند اتحادیه تشکیل دهند و اعتصاب انتحاری راه بیندازند. یکی پس از دیگری، با فاصلههای نامنظم و غیرقابل پیشبینی، منفجر میشدند. نه آنقدر که انبار را نابود کنند، اما آنقدر که هر بار تلفن آتشنشانی زنگ بخورد و سرآتشی مجبور شود ساندویچ نیمهخوردهاش را رها کند.
بار دوم، آتشنشانی با شوخی آمد. سرآتشی از ماشین پیاده شد و از دور داد زد:
— «بازم نوسان؟»
کیهان که اینبار لباس پوشیده بود، گفت: «این منطقه آزاده. نوسان هم آزاده.»
سرآتشی خندید. هنوز خندهدار بود.
بار سوم، سرآتشی فقط سرش را تکان داد و گفت: «آقا، یه برقکار بیار.»
بار چهارم، آوردند. برقکار—پیرمردی با عینک تهاستکانی—یک نگاه به سیمکشی انداخت، یک نگاه به یخچالها، یک نگاه به کیهان، و گفت: «من از اینجا میرم.» و رفت. بدون توضیح.
بار پنجم، دیگر شوخی نبود. سرآتشی با صورتی سرخ از عصبانیت آمد:
— «آقا، اینا چیه؟»
— «یخچاله.»
— «یخچال آتش نمیگیره!»
— «این یخچالها خاصن. صادراتین.»
— «صادراتی؟ صادراتی به کجا؟ جهنم؟»
بار ششم، سرآتشی دیگر حرف نزد. فقط آمد، خاموش کرد، و رفت. ولی وقت رفتن، زیر لب گفت: «خدا لعنتت کنه.»
بار هفتم، یکی از همسایهها—پیرزنی که همیشه از پنجره همه چیز را میپایید—شکایت کرد. به کلانتری زنگ زد و گفت: «این یخچالها قصد جان ما را کردهاند. میخواهند ما را بکشند.»
کلانتری آمد. سرگرد نگاهی به انبار انداخت، نگاهی به کیهان، و گفت: «این مال توئه؟»
— «بله.»
— «فاکتور داری؟»
— «الان… نه.»
— «چرا؟»
— «توی یخچال بود. یخچاله منفجر شد.»
سرگرد چند ثانیه مکث کرد. بعد گفت: «من برمیگردم.» و رفت. برنگشت.
بار هشتم، حسن استعفا داد. گفت: «آقا، من از این یخچالها میترسم. شبها خوابشون رو میبینم. دارن دنبالم میکنن.»
بار نهم، برق انبار قطع شد. کیهان نفس راحتی کشید: «حالا دیگه بدون برق منفجر نمیشن.» ولی یخچال شمارهی بیستوهفت، انگار از لج، بدون برق هم «پوف» کرد. کیهان به یخچال خیره شد. یخچال خیره نگاهش کرد. کیهان گفت: «چطوری؟ چطوری این کارو کردی؟»
یخچال جواب نداد. فقط دود کرد.
بار دهم، یازدهم، و دوازدهم همه در یک شب اتفاق افتاد. سرآتشی برای بار دوازدهم که آمد، خستهتر از آن بود که حرف بزند. فقط دفترچهای درآورد، شمارهای نوشت، و به کیهان داد:
— «این شمارهی مستقیم ماست. دفعهی بعد خودت زنگ بزن، ما خودمون میایم. کلید انبارم بده، راحتتره.»
کیهان کلید را داد. دیگر چیزی برای دفاع نداشت.
در این میان، فروش متوقف شده بود. مشتریها یکییکی زنگ میزدند:
— «آقا، راسته یخچالاتون منفجر میشه؟»
— «شایعه است.»
— «ولی همسایهتون گفت…»
— «همسایهها حسودن.»
— «آتشنشانی گفت…»
— «آتشنشانی اغراق میکنه.»
— «خودم دیدم یکیشون دود میکرد.»
— «اون… اون داشت تنفس میکرد. یخچالها هم نفس میکشن.»
ولی شایعه مثل دود، راه خودش را پیدا کرده بود. و هیچ دروغی نمیتوانست جلویش را بگیرد.

۵) بیمه: کاغذهایی که سردتر از یخ بودند
کیهان بالاخره تصمیم گرفت ضربه را با بیمه جبران کند. صبح زود بلند شد، ریشش را زد، کتوشلواری پوشید که ده سال بود نپوشیده بود و بوی نفتالین میداد، و به شرکت بیمه رفت.
شرکت بیمه در طبقهی سوم یک ساختمان اداری بود. راهرویش بوی کاغذ کهنه و ناامیدی میداد. کیهان شماره گرفت، نشست، و منتظر شد. جلویش هشت نفر بودند. هر کدام پروندهای زیر بغل داشتند و چشمهایی که میگفت «من هم آمدهام پولم را بگیرم و میدانم نخواهم گرفت».
دو ساعت بعد، نوبتش شد.
کارشناس بیمه، خانمی بود با عینک باریک، موهای بسته، و نگاهی که انگار هزار کلاهبردار دیده بود و کیهان هزارویکمیشان بود. پروندهی کیهان را باز کرد، صفحاتش را ورق زد، و بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت:
— «مالکیت یخچالها؟»
— «من.»
— «مدرک خرید؟»
— «وارداتی بود.»
— «از کجا وارد شده؟»
— «از… بیرون.»
— «بیرون کجا؟»
— «بیرون ایران.»
— «کدوم کشور؟»
کیهان مکث کرد. «مسیرش آزاد بود.»
کارشناس بالاخره سرش را بالا آورد. عینکش را جابهجا کرد. نگاهی انداخت که میگفت «من این بازیها را بلدم».
— «شماره سریال یخچالها؟»
— «سوخته.»
— «همهشون؟»
— «بله.»
— «عجیبه.»
— «چی عجیبه؟»
— «اینکه فقط شماره سریالها سوخته، ولی خود یخچالها هنوز هستن.»
— «یخچال مقاومه. شماره سریال روی کاغذه. کاغذ میسوزه.»
— «گارانتی؟»
— «داشتیم.»
— «کجاست؟»
— «اونم سوخت.»
— «فاکتور؟»
— «سوخت.»
— «رسید گمرکی؟»
— «سوخت.»
— «آقای صلبی…» کارشناس عینکش را درآورد و چشمهایش را مالید. «شما هیچ مدرکی ندارید که ثابت کنه این یخچالها مال شماست.»
— «من توضیح دادم.»
— «نه، شما داستان گفتید.»
— «داستان نیست. حقیقته.»
— «حقیقت بدون مدرک، داستانه.»
کیهان جلو خم شد. صدایش را آورد پایین: «خانم، من و شما آدمهای بزرگی هستیم. یه راهی هست. همیشه یه راهی هست.»
کارشناس پرونده را بست. «بله، راهی هست. راه خروج. اون طرف.»
نامهی رد بیمه یک هفته بعد آمد. با لحنی مودب اما قاطع: «به دلیل عدم ارائهی مدارک معتبر مالکیت، فقدان شماره سریال، و تناقضات متعدد در اظهارات متقاضی، درخواست خسارت رد میگردد.»
کیهان نامه را خواند. دو بار. سه بار. بعد گفت: «اینها هنر رو نمیفهمن.»

۶) پیچش پایانی: یخچالهای قربانی که قهرمان شدند
در اوج بدبختی، وقتی کیهان فکر میکرد دیگر بدتر از این نمیشود، خبر عجیبی منتشر شد.
همان برند اصلی یخچالهایی که کیهان از آنها دزدی کرده بود—آنهایی که قرار بود سالم و بیخطر باشند و به فروشگاههای معتبر بروند—به دلیل نقص فنی جهانی فراخوان شده بودند. معلوم شد کمپرسورهایشان مشکل دارد. احتمال آتشسوزی. احتمال انفجار. دقیقاً همان چیزی که یخچالهای کیهان انجام داده بودند.
خبر مثل بمب—نه از نوع یخچالی—در منطقه پیچید.
صاحبان اصلی بار، که هنوز دنبال یخچالهای گمشدهشان بودند، ناگهان متوجه شدند که اگر آن یخچالها به بازار رسیده بود چه میشد. فکرش را بکنید: پنجاه یخچال معیوب، پخششده در خانههای مردم، یکییکی منفجر میشدند. دهها شکایت. صدها میلیون خسارت. شاید حتی تلفات انسانی.
ولی یخچالها دزدیده شده بودند. و در انباری متروک، دور از چشم همه، یکییکی منفجر شده بودند. بدون اینکه کسی آسیب ببیند. بدون اینکه شرکت مسئول شناخته شود.
یکی از مدیران شرکت، در جلسهای خصوصی گفت:
— «یعنی یه نفر اینا رو دزدیده و خودش سوخته؟»
— «بله.»
— «و کسی آسیب ندیده؟»
— «فقط خودش.»
— «خدا خیرش بده.»
— «کی رو؟»
— «اون دزده رو. هرکی که بود.»
کیهان صلبی، که حالا انبارش پر از لاشههای سوختهی یخچالهای چینی بود و بوی پلاستیک سوخته تا یک کیلومتری پخش شده بود، ناخواسته تبدیل شده بود به سپر بلای یک فاجعه. او، با بیلیاقتی تمام، یک شرکت را از یک بحران بزرگ نجات داده بود.
البته کسی بهش نگفت. کسی ازش تشکر نکرد. کسی حتی نفهمید که ناجیشان همان احمقی است که آتشنشانی انزلی شمارهی مستقیمش را حفظ کرده.

۷) پسلرزهها: عدالت به شکل خنده
این نجات برای کیهان نان نشد. نان که هیچ، نمک هم نشد.
بدهیها ماند. آتشنشانی فاکتور داد—دوازده مورد آتشسوزی، هر کدام با هزینهی جداگانه. همسایهها دیگر سلام نمیدادند؛ وقتی کیهان را میدیدند، راهشان را کج میکردند و زیر لب چیزی میگفتند که کیهان نمیشنید ولی میفهمید چیست. انبارش بوی تاریخ مصرف گذشته میداد—بوی شکست، بوی پلاستیک سوخته، بوی رویاهایی که ذوب شده بودند.
و هر وقت از کنار یخچال سالمی رد میشد—در مغازه، در خانهی کسی، حتی در تبلیغات تلویزیون—ناخودآگاه فاصله میگرفت. انگار یخچالها میتوانستند او را ببینند. انگار میشناختندش. انگار منتظرش بودند.
رحمان یک روز زنگ زد:
— «شنیدم قهرمان شدی.»
— «مسخره نکن.»
— «جدی میگم. اون شرکت دعاگوت شده. میگن یه دزد ناشناس نجاتشون داده.»
— «دعا نون نمیشه.»
— «خب، نه. ولی حداقل جهنم نمیری.»
— «جهنم؟ من الان تو جهنمم. جهنم بو نداره؟ انبار من بو داره.»
— «کیهان…»
— «چیه؟»
— «دیگه یخچال نزن ها.»
— «نمیزنم.»
— «قول بده.»
— «قول میدم.»
ولی قول کیهان مثل گارانتی یخچالهایش بود—کاغذی، پوچ، و قابل اشتعال.
آخرین صحنه، کیهان را نشان میدهد که در انبار خالی نشسته. شب است. سکوت است. فقط صدای باد میآید که از سوراخهای سقف میگذرد. جلویش یک یخچال نیمهسوخته است که هنوز چراغ داخلش سوسو میزند—یک نور کمرنگ، لجوج، که انگار نمیخواهد بمیرد.
کیهان به یخچال زل زده. یخچال به کیهان زل زده. بینشان سکوتی است که سنگینتر از پنجاه یخچال است.
کیهان زیر لب میگوید:
«لعنت بهت… حتی وقتی میسوزی هم ول نمیکنی. مثل من.»
و اینگونه، یخچالهایی که نمیخواستند بمیرند، درسی دادند که کیهان هرگز یاد نگرفت: بعضی وقتها، دزدی هم میتواند آدم را از یک فاجعه نجات دهد—اما نه خودش را.
و بعضی وقتها، بزرگترین کلاهبرداریها، کلاهبرداری از خود آدم است.







دیدگاهتان را بنویسید