۱) طرحی به سفیدی پشم و به تیرگی نیت
کیهان صلبی، همان نابغهی خودخواندهی منطقه آزاد انزلی، یک صبح بارانی—از آن صبحهایی که آدم فکر میکند اگر چای را هم بیرون بگذاری خیس میشود—با لبخندی که فقط خودش معنیاش را میدانست، به این نتیجهی تاریخی رسید که «بیمه، مادرِ پولِ آسان است». او این نتیجه را نه از مطالعهی قوانین، نه از تجربهی کار سالم، بلکه از مشاهدهی یک پوستر رنگورو رفته در ساختمان بیمهی کشاورزی گرفت که رویش نوشته بود: «حمایت از دامداران در بلایای طبیعی.»
کیهان با خود گفت: «بلایای طبیعی؟ خب ما که داریم. باران داریم، سیل هم که خدا زیاد میدهد. دام هم که داریم. پس پولش هم باید داشته باشد.» بعد دوباره به پوستر نگاه کرد و زیر لب اضافه کرد: «اینها خودشان دارند التماس میکنند که کسی پول بگیرد.»
مشکل فقط یک چیز بود: کیهان صلبی دامدار نبود. یعنی بود، اما نه به آن شکلی که ادارهها دوست دارند. او چهل رأس گوسفند داشت که از یک دلال نیمهقانونی خریده بود و آنها را در مرتعی اجارهای نگه میداشت که صاحبش هر ماه یادش میرفت قرارداد را تمدید کند. با این حال، کیهان به خودش لقب «مدیرعامل شرکت دامپروری صلبی و پسران» داده بود؛ شرکتی که نه ثبت شده بود، نه پسر داشت، نه حتی مدیرعاملش بلد بود تا ده را بدون مکث بشمارد.
او در دفترچهی کوچکش نوشت: «مرحله اول: ثبت گوسفندها. مرحله دوم: سیل. مرحله سوم: پول. مرحله چهارم: تکرار.» و زیرش با خودکار قرمز نوشت: «نکته مهم: اسمها را عوض کن.»
۲) ثبت رسمی دامها؛ یا وقتی گوسفندها شناسنامه میگیرند
کیهان با چهل گوسفند—که هرکدام شخصیت خاص خودشان را داشتند، از «قِرقِرو» گرفته تا «سفیدکِ لجباز»—به شعبهی بیمهی کشاورزی رفت. کارمند بیمه، مردی بود با عینکی که همیشه روی نوک بینیاش میلغزید و صدایی که انگار همیشه سرما خورده است.
کارمند پرسید: «اسم دامها؟»
کیهان که از شب قبل تمرین کرده بود، گفت: «بله، بفرمایید: گلنار، گلناز، گلنوش، گلبرگ، گل…»
کارمند وسطش پرید: «همه با گل شروع میشن؟»
کیهان با اعتمادبهنفس گفت: «بله، ما یک تم هنری داریم. گوسفندهایمان شاعرند.»
کارمند شانه بالا انداخت و عینکش را بالا هل داد. در انزلی چیزهای عجیبتر از گوسفند شاعر هم دیده بود؛ یک بار یک نفر آمده بود مرغهایش را بیمه کند و ادعا کرده بود مرغها تخم طلا میگذارند. هر گوسفند یک پلاک گوش گرفت. کیهان موقع نصب پلاکها، زیر لب گفت: «پلاک بگیرید که بعداً راحتتر پیداتون کنم.» گوسفند شماره ۳۷، که بعدها تاریخساز شد، نام «گلنار» گرفت و پلاکش برق زد.

کارمند آخر کار گفت: «خدای نکرده اگر بلایی اومد، گزارش میدید.»
کیهان لبخند زد: «خدا نکنه… ولی اگر کرد، ما آمادهایم.»
۳) سیلی که فقط روی کاغذ آمد
دو هفته بعد، باران شدیدی بارید. نه آنقدر که سیل بیاید، نه آنقدر که حتی چکمهها خیس شود. اما برای کیهان، همین کافی بود. او همان شب، با صدای آهسته به گوسفندها گفت: «بچهها، امشب قراره مرده حساب بشید. نترسید، موقته.»
صبح فردا، کیهان با لباس خیسِ عمدی و چهرهای اندوهگینِ تمرینشده وارد شعبه شد. همان کارمند عینکی پرسید: «چه شده؟»
کیهان آه کشید: «سیل… همهشون رفتن.»
کارمند گفت: «همه؟»
کیهان گفت: «حتی گلنار…» و یک قطره اشک مصنوعی—که احتمالاً از پیاز بود—چکید.
گزارش نوشته شد، عکسهای قدیمی پلاکها تحویل داده شد، و بیمه پول را پرداخت کرد. کیهان وقتی پیام واریز را روی صفحهی تلفنش دید، چشمهایش برقی زد که حتی در تاریکی شب هم دیده میشد. فوراً رو به آسمان کرد و گفت: «دیدید؟ گفتم بیمه مادر پول آسان است.» بعد به گوسفندها نگاه کرد و اضافه کرد: «بچهها، استراحت کنید. زود برمیگردم سراغتان.»
۴) بازگشت دامها با نامهای تازه
یک هفته بعد، همان چهل گوسفند، زنده و سالم، با همان پلاکها—و یک پلاک دیگر—آمادهی مرحلهی چهارم شدند. کیهان به شعبهی دیگری رفت، کمی آنطرفتر. این بار، لیست اسمها را تغییر داد: گلنار شد گلناز، گلناز شد گلنوش، و همینطور تا آخر.

کارمند جدید پرسید: «عکس پلاکها رو دارید؟»
کیهان گفت: «بله، البته.» و همان عکسها را داد، با این تفاوت که اسم فایلها را عوض کرده بود.
همهچیز عالی پیش میرفت. کیهان حتی برای گوسفندها سخنرانی کرد: «ببینید بچهها، ما داریم تاریخ میسازیم. شما اولین دامهایی هستید که دو بار مردید و زنده شدید.»
گوسفند شماره ۳۷—که حالا به اسم «گلناز» ثبت شده بود—بعبعی کرد که اگر ترجمهاش کنیم، میشود: «من حس خوبی ندارم.»
۵) کارمندی که زیاد دقت میکرد
اما دنیا همیشه یک «اما» دارد. در شعبهی دوم، کارمند جوانی بود به نام مهتاب، که تازه استخدام شده بود و هنوز شوق دقت داشت. او وقتی عکس پلاک گوش «گلناز» را دید، ابرویش بالا رفت.
مهتاب زیر لب گفت: «عجیبه… این پلاک رو من قبلاً دیدم.»
او به آرشیو دیجیتال سر زد. چند کلیک بعد، عکس دیگری باز شد: «گلنار – فوتشده در سیل.»
مهتاب گفت: «یا من اشتباه میکنم، یا این گوسفند قیامت کرده.»
او عکسها را کنار هم گذاشت. نهتنها پلاکها یکی بود، بلکه صورت گوسفندها هم—به طرز عجیبی—خیلی شبیه بود. خیلی خیلی شبیه. آنقدر شبیه که حتی مادرشان هم اشتباه نمیگرفت.
مهتاب همکارش را صدا زد: «بیا اینو ببین. اینا دوقلو نیستن، اینا همونن.»
همکار گفت: «شاید فامیلن.»
مهتاب گفت: «فامیل با پلاک گوش یکسان؟»

۶) بازدید میدانی؛ یا وقتی گوسفندها لو میدهند
تحقیق شروع شد. تیم بازرسی به مرتع اجارهای کیهان رفت. کیهان که فکر میکرد آمدهاند برای تمدید بیمه، با روی باز استقبال کرد.
بازرس گفت: «ما برای بررسی وضعیت دامها اومدیم.»
کیهان گفت: «دامها؟ کدوم دامها؟»
بازرس اشاره کرد. چهل گوسفند، سالم، چاق، خوشحال، و—مهمتر از همه—با دو پلاک گوش روی هر گوش.
بازرس یکی از پلاکها را گرفت: «این پلاک مال گلناره که طبق گزارش فوت کرده.»
کیهان گفت: «بله… ولی این گلنازه.»
بازرس گفت: «پس اون یکی پلاک چیه؟»
کیهان مکث کرد. گفت:
کیهان مکث کرد. گفت: «اون یکی… اکسسوریه.»
بازرس با نگاهی که ترکیبی از خستگی و لذت کشف بود، گفت: «اکسسوری؟»
کیهان با اعتمادبهنفسی که فقط آدمهای کاملاً گیر افتاده دارند، جواب داد: «بله، مد جدید دامداریه. دو پلاکه. ضد چشمزخم.»
گوسفند شماره ۳۷—که حالا رسماً نمیدانست گلنار است یا گلناز—سرش را تکان داد و هر دو پلاک با هم صدا دادند. «جیرینگ!» صدایی که در سکوت مرتع، مثل زنگ مدرسهی آخر سال پیچید.

بازرس گفت: «خیلی خب. بیاین بشینیم یه چایی بخوریم و با هم حرف بزنیم.»
۷) چایی، اعترافات، و انبرهایی که خریداری نشدند
در آلونک کنار مرتع، چایی ریخته شد. کیهان قند را آنقدر هم زد که انگار میخواست ته فنجان را سوراخ کند. مهتاب هم آمده بود. دفترچهاش باز بود.
مهتاب پرسید: «آقای صلبی، چرا پلاکهای قبلی رو درنیاوردید؟»
کیهان گفت: «راستش… انبرش گرون بود.»
بازرس گفت: «چقدر گرون؟»
کیهان فکر کرد و گفت: «به اندازهی… نصف یک گوسفند.»
مهتاب لبخند زد. «ولی شما برای بیمهی چهل گوسفند پول گرفتید.»
کیهان گفت: «بله، ولی خرج هم داشتیم. اسمگذاری، عکاسی، رفتوآمد…»
بازرس گفت: «اسمگذاری؟»
کیهان گفت: «شما فکر میکنید گلنار و گلناز خودشون انتخاب شدن؟»
در همین لحظه، یکی از گوسفندها بعبعی کرد که اگر ترجمهاش کنیم، میشود: «ما هیچکدوم راضی نبودیم.»
۸) شمارش معکوس؛ یا وقتی یکی هم یکی نمیشود

بازرس تصمیم گرفت دامها را بشمارد. گفت: «بشماریم ببینیم چندتان.»
کیهان با عجله گفت: «لازم نیست، من بلدم.»
بازرس گفت: «بشمار.»
کیهان شروع کرد: «یک… دو… سه… پنج…»
مهتاب گفت: «چهار چی شد؟»
کیهان گفت: «چهار همیشه آدم رو گمراه میکنه.»
بازرس ادامه داد: «ادامه بده.»
کیهان گفت: «شش… هفت… ده…»
بازرس دفترش را بست. «کافیه.» مهتاب هم که داشت از خنده منفجر میشد، دفترچهاش را جلوی صورتش گرفت تا کیهان نبیند. کیهان با اطمینان گفت: «ببینید، ریاضیات همیشه نقطهضعف من بوده. ولی مدیریت، آن یکی نقطهقوتم است.»
۹) فروپاشی رسمی یک نبوغ غیررسمی
گزارش نوشته شد. عکسها گرفته شد. پلاکها ثبت شد. کیهان تلاش کرد توضیح بدهد که «اینها گوسفندهای همزاد هستند» و «سیل آنها را برده بود، ولی بعد برگرداند» و حتی یک بار گفت: «شاید سیل اشتباه کرده.»
اما حقیقت مثل پشم خیس، سنگین و چسبنده بود. پرونده به شرکت بیمه رفت. نه به عنوان یک پروندهی سادهی تقلب، بلکه به عنوان «مورد خاص با ارزش آموزشی.»
۱۰) گزارش بیمهای که خنداند

چند ماه بعد، شرکت بیمه گزارشی منتشر کرد. نه خشک، نه رسمی. کسی—احتمالاً همان مهتاب—تصمیم گرفته بود گزارش را با لحن طنز بنویسد. عنوانش شد:
«چوپانی که نتوانست تا یک بشمارد»
در گزارش آمده بود: «دامهای مرحوم، زنده یافت شدند. پلاکها مضاعف، نامها متغیر، و شمارش ناممکن.»
گزارش دستبهدست شد. در قهوهخانهها، در تاکسیها، حتی در نانوایی. مردم میخواندند و میخندیدند. کسی گفت: «این که از جوکهای تلگرام بهتره.»
چاپ دوم آمد. بعد سوم. به صورت جزوهی جیبی، با کاریکاتور گوسفندی که دو پلاک دارد و میپرسد: «من کیام؟»
۱۱) کیهان صلبی؛ قهرمان ناخواستهی کمدی
کیهان صلبی جریمه شد، پول را پس داد، و برای مدتی از هر چیزی که بوی بیمه میداد دوری کرد. اما او ناراحت نبود. یک روز در بازار، شنید دو نفر میگویند:
«خوندی چوپانی که نتونست تا یک بشماره؟»
کیهان سینهاش را جلو داد. زیر لب گفت: «من الهامبخش شدم.»
گوسفند شماره ۳۷، حالا بدون هیچ پلاکی، آزادانه میچرید. اگر میتوانست حرف بزند، میگفت: «حداقل اسمم رو دیگه عوض نکن.»
۱۲) نتیجهگیری؛ اخلاق داستان با بوی پشم
در انزلی، هنوز هم وقتی کسی بخواهد زرنگبازی دربیاورد و حسابوکتاب از دستش در برود، میگویند: «مواظب باش چوپانِ یکنشمری نشی.»
و اینگونه، دامهایی که دو بار زنده شدند، یک بار هم تاریخ کمدی محلی را عوض کردند. پایان؛ یا شاید شروع چاپ چهارم.





دیدگاهتان را بنویسید