مترجمی که انتقام گرفت

تصویر مقاله 52 کیهان تجارت

(The Translator’s Revenge)

۱) طرح نقشه: مغز متفکر با مداد بی‌نوک

کیهان صلبی از آن آدم‌هایی بود که وقتی می‌گفت «یه کار شسته‌رفته دارم»، همه می‌دانستند منظورش چیزی‌ست که نه شسته شده، نه رفته، بلکه احتمالاً در جوی آب افتاده و حالا بوی لجن می‌دهد.

صبحی از صبح‌های مه‌آلود انزلی بود. از آن صبح‌هایی که باد از سمت اسکله بوی ماهی و امیدهای فاسدشده را می‌آورد. کیهان جلوی آینه ایستاده بود و با خودش تمرین می‌کرد.

ابرو بالا داد. نشد.

لب پایین آورد. بدتر شد.

چشم نیمه‌باز کرد. نتیجه چیزی شد شبیه قورباغه‌ای که می‌خواهد پاسپورت جعلی بگیرد اما حتی عکس پرسنلی‌اش هم قبول نشده.

«قیافه‌ی من کاملاً قانونی‌ام» را پیدا نکرد. به جایش قیافه‌ی «من یه کاری کردم و مطمئن نیستم چی‌ه» در آینه نگاهش می‌کرد.

آن روز تصمیم گرفت وارد فاز حرفه‌ای شود. دیگر بس بود از فرم‌های نصفه‌نیمه و مهرهای کج‌وکوله. دیگر بس بود از آن دوران که مدارکش را با ماژیک و آب‌دهن درست می‌کرد. قرار بود محموله‌ای وارد کند که طبق محاسبات ذهنی‌اش—و این محاسبات معمولاً با انگشت انجام می‌شد—«اگه گیر نکنه، شاهکار قرن می‌شه؛ اگه گیر کنه، تقصیر سیستمِ ناکارآمده.»

مشکل این بود که اسناد گمرکی به زبان خارجی لازم داشت. کیهان در زبان انگلیسی فقط «اوکی» و «نو پرابلم» را بلد بود—و آن هم با لهجه‌ای که نه انزلی بود نه دوبی، بلکه چیزی شبیه گیلانی‌ای که در فیلم هندی بازی می‌کند.

دوستش جواد، که خودش هم از یک محموله‌ی دیگر کیهان آش‌ولاش برگشته بود، گفت:

«یه مترجم حرفه‌ای می‌خوای. نه اونایی که گوگل ترنسلیت رو با دعا و صلوات قاطی می‌کنن.»

کیهان نیشش باز شد. دندان طلایی‌اش برق زد:

«داداش! من خودم گوگلم. مترجم فقط باید مهر بزنه. من متنو خودم می‌نویسم.»

جواد گفت: «داداش، متنِ فارسی‌تم غلط می‌نویسی. یادت رفته اون نامه‌ای که به گمرک نوشتی “با عرظ سلام” داشت؟»

کیهان دستش را تکان داد:

«جزئیاته. مهم نیست. اصل کار مهمه.»

همان‌جا بود که تصمیم گرفت سراغ مردی برود که در کافه‌ای حوالی منطقه آزاد، پشت لپ‌تاپی نشسته بود که خودش هم از دوران ویندوز ایکس‌پی مانده بود. عینکی داشت که یک دسته‌اش با چسب برق نگه داشته شده بود و دسته‌ی دیگر با سوزن قفلی. اسمش فرهاد بود؛ آرام، مؤدب، و با لبخندی که انگار همیشه چیزی می‌دانست و نمی‌گفت.

کیهان روبرویش نشست. چای سفارش نداد. مستقیم رفت سر اصل مطلب:

«مدارک گمرکیه. ترجمه رسمی. فوری. تمیز. پول نقد.»

فرهاد عینکش را جابه‌جا کرد. آرام گفت:

«اصل مدارک رو می‌تونم ببینم؟»

کیهان خندید. خنده‌اش صدا داشت ولی جان نداشت:

«اصل؟ داداش، من اصلِ زندگی‌ام رو به خطر انداختم بیارم اینا رو، دیگه اصل مدارک چه اهمیتی داره؟ تو ترجمه کن، بقیه‌ش با من.»

فرهاد لبخند زد. لبخندی که اگر کسی بلد بود بخواندش، می‌فهمید که داستان تازه شروع شده. چشمانش برقی زد که کیهان فکر کرد از انعکاس نور پنجره است.

فرهاد گفت: «اسمتون چیه؟»

«کیهان صلبی. بنویس. ص-ل-ب-ی. صلبی.»

فرهاد نوشت. آهسته. با دقت. انگار اسم را نه در دفتر، که در حافظه‌اش حک می‌کرد.

تصویر صحنه 1

۲) اجرا: همه‌چیز ظاهراً روبه‌راه

چند روز بعد، کیهان با پوشه‌ای آبی‌رنگ وارد دفتر گمرک شد. روی پوشه با ماژیک سبز فسفری نوشته بود: «DOCUMENTS – VERY IMPORTANT». زیرش هم با خودکار قرمز اضافه کرده بود: «خیلی مهم – دست نزنید» تا اگر کسی انگلیسی بلد نبود، فارسی‌اش را بفهمد.

راه می‌رفت و زیر لب زمزمه می‌کرد:

«دیدی کیهان؟ حرفه‌ای شدیم. اینا رو که ببینن، خودشان راه می‌افتن. شاید تعظیمم کنن.»

مدارک بوی کاغذ نو می‌داد. مهر داشت، امضا داشت، حتی چند کلمه‌ی خارجی داشت که کیهان معنی‌شان را نمی‌دانست اما عاشق‌شان بود. هرجا می‌دید «thereof» سینه‌اش جلو می‌آمد. هرجا می‌دید «hereby» احساس می‌کرد وکیل شده. «Furthermore» برایش مثل موسیقی بود.

به کارمند گمرک رسید. مردی با سبیل‌هایی که انگار از دوران ناصرالدین‌شاه مانده بود—سبیل‌هایی که تاریخچه‌ی قوانین را بهتر از هر کتابی می‌دانست و حتماً یک بار خودشان هم قاچاقچی گرفته بودند.

کیهان پوشه را با احترام گذاشت روی میز:

«بفرمایید. همه‌چیز کامل و شسته‌رفته‌س.»

کارمند نگاهی انداخت. ورق زد. سر تکان داد. ورق زد. عینکش را جابه‌جا کرد. ورق زد.

کیهان نفسش را حبس کرده بود. در ذهنش، دلارها رژه می‌رفتند. نه دلارهای معمولی—دلارهای سبز و تازه که بوی استقلال مالی می‌دادند.

کارمند گفت: «خب…»

کیهان گفت: «خب؟»

کارمند گفت: «خب… فعلاً بشینید.»

«فعلاً بشینید» برای کیهان یعنی «تبریک می‌گم، شما برنده شدید!» نشست روی صندلی پلاستیکی. حتی به مرد بغل‌دستی‌اش، که داشت برای هزارمین بار فرم می‌نوشت و عرق روی پیشانی‌اش جمع شده بود، لبخند پیروزمندانه‌ای زد.

مرد گفت: «شما کارتون درست شد؟»

کیهان گفت: «تقریباً تموم شد. ما کارمون حرفه‌ایه.»

مرد آهی کشید. کیهان فکر کرد از حسادت است.

تصویر صحنه 2

۳) پیچیدگی‌ها: خنده‌های عجیب و نشانه‌های نادیده

ده دقیقه گذشت. بیست دقیقه. نیم ساعت.

کیهان دید که کارمند گمرک با همکارش پچ‌پچ می‌کند. اول آهسته. بعد کمی بلندتر. بعد هر دو به صفحه‌ی گوشی نگاه کردند و خندیدند. نه خنده‌ی مؤدبانه—خنده‌ی آن‌جوری. خنده‌ای که شبیه کسی بود که لطیفه‌ی قرن را شنیده و نمی‌تواند خودش را کنترل کند.

کیهان فکر کرد: «حتماً جوک فرستادن تو گروه. گمرک بدون شوخی نمی‌شه. آدم باید روحیه داشته باشه.»

اما خنده‌ها قطع نمی‌شد. یکی دیگر از پشت میز بلند شد. آمد. پوشه را گرفت. خواند. خندید. گفت: «این رو ببین!» و صفحه‌ی گوشی‌اش را نشان همکارش داد.

یکی از زن‌های بخش، که عینک ته‌استکانی داشت و معمولاً اخم می‌کرد، پشت سرش خم شد، خواند، و صدای «هه‌هه‌هه»اش در سالن پیچید.

کیهان کمی عرق کرد. به یقه‌اش دست کشید. با خودش گفت:

«نکنه انگلیسی‌اش خیلی خوبه که این‌قدر ذوق کردن؟ شاید مترجمه شاهکار نوشته. ایول فرهاد!»

نزدیک‌تر رفت. گوش تیز کرد.

یکی گفت: «عجب ترجمه‌ای! این دیگه چه جور ترجمه‌ایه؟»

دیگری جواب داد: «مترجمش شاعر بوده! اینو باید چاپ کنن!»

کیهان لبخندش عریض‌تر شد. «دیدی؟» در دلش گفت. «شاعر! می‌دونستم باید مترجم درست بگیرم.»

اما بعد کلمه‌ای شنید که اصلاً شاعرانه نبود:

«احمق.»

یکی دیگر گفت: «نه، یه کم صبر کن، این بهتره: ابله.»

کیهان گوش‌هایش داغ شد. کارمند سبیل‌دار گفت:

«اینجا نوشته… صبر کن بلند بخونم…»

کیهان یک قدم جلوتر رفت. کارمند دستش را بالا آورد:

«آقا، یه لحظه صبر کنید. الان نوبتتون می‌شه.»

صبر کرد. صبر، برای کیهان، همیشه بد تمام می‌شد. مثل آن بار که صبر کرد تا کالا از گمرک رد شود و سه ماه بعد فهمید کالا اصلاً وجود خارجی نداشته.

تصویر صحنه 3

۴) فاجعه: حاشیه‌ها حرف می‌زنند

ماجرا از جایی ترکید که یکی از کارمندان، مرد لاغری با کراوات کج و موهای نامرتب، که ظاهراً تحملش لبریز شده بود، بلند گفت:

«بچه‌ها! بذارید این حاشیه‌ها رو براتون بخونم!»

همه جمع شدند. حتی نگهبان دم در، که معمولاً فقط به تلفنش نگاه می‌کرد، آمد نزدیک‌تر.

کیهان گفت: «حاشیه؟ چه حاشیه‌ای؟»

کارمند پوشه را باز کرد. به صفحه‌ی اول اشاره کرد. در حاشیه‌ی ترجمه، با فونتی کوچک اما کاملاً خوانا، جمله‌ای به زبان انگلیسی نوشته شده بود. کارمند با صدای بلند ترجمه کرد:

«مترجم محترم یادآوری می‌کند که صاحب این اسناد تصور می‌کند خیلی باهوش است، اما حتی تفاوت بین مهر گرد و مربع را نمی‌داند. لطفاً با احتیاط برخورد کنید—نه به خاطر خطرناک بودن، به خاطر مسری بودن حماقت.»

سالن منفجر شد. خنده مثل موج سونامی از میز به میز رفت. یکی محکم روی میز زد. یکی دیگر آب دهنش پرید.

کیهان رنگش پرید: «این… این چی‌ه؟ من همچین چیزی ندیدم!»

کارمند ورق زد. حاشیه‌ی صفحه‌ی بعد:

«اگر این سند را می‌خوانید، بدانید که کیهان صلبی احتمالاً الان دارد با لبخند احمقانه‌ای ایستاده و فکر می‌کند همه‌چیز عالی پیش می‌رود. به چهره‌اش نگاه کنید. آیا اشتباه می‌کنم؟»

همه نگاه‌ها به کیهان دوخته شد. لبخندش که تا یک ثانیه پیش روی صورتش بود، خشک شد و افتاد. زن عینکی گفت: «وای خدا! دقیقاً همینه!» و دوباره زد زیر خنده.

صفحه‌ی بعد:

«مترجم بابت اتلاف وقت کارمندان گرامی گمرک عذرخواهی می‌کند. لطفاً پس از اتمام خنده، طبق قانون عمل کنید. پیشنهاد می‌کنم جریمه را دو برابر کنید—یکی بابت قاچاق، یکی بابت این‌که فکر می‌کرد کسی متوجه نمی‌شود.»

نگهبان گفت: «این دیگه اوجشه! من بیست ساله اینجام، همچین چیزی ندیدم!»

صفحه‌ی بعد:

«توجه: صاحب اسناد ادعا می‌کند که “حرفه‌ای” است. تعریف ایشان از حرفه‌ای بودن شامل موارد زیر است: استفاده از ماژیک به جای مهر، امضای متفاوت در هر صفحه، و گفتن “اوکی نو پرابلم” به عنوان مذاکره.»

کارمند سبیل‌دار از خنده سرخ شده بود. رو به کیهان کرد:

«آقا کیهان، این مترجم رو از کجا آوردید؟ آدرس می‌خوام!»

کیهان لکنت گرفت: «مترجم… مترجم حرفه‌ای بود… من… من پول دادم…»

کارمند گوشی‌اش را بالا گرفت:

«حرفه‌ای؟ الان کل گروه واتساپی بندر اینو دارن می‌خونن. یه نفر اسکرین‌شات گرفته فرستاده تو گروه، از اونجا رفته گروه بازرگانی، از اونجا رفته گروه اسکله، الان دیگه احتمالاً تا بندرعباس رسیده.»

تصویر صحنه 4

۵) پس‌لرزه‌ها: وقتی واتساپ قاضی می‌شود

تا ظهر نشده، حاشیه‌های فرهاد سفر خود را شروع کرده بودند.

گروه «بازرگانان انزلی» (۱۲۷ عضو):

> کاربر ۱: «بچه‌ها این رو ببینید! مترجمه نوشته “صاحب اسناد تفاوت مهر گرد و مربع رو نمی‌دونه” 😂😂😂» > > کاربر ۲: «این همون کیهانه که پارسال گفت کانتینرش گم شده؟» > > کاربر ۳: «آره همونه! یکی بهش بگه کانتینر که گم نمی‌شه، فقط پولش گم می‌شه 😂»

گروه «گمرکی‌های جنوب» (۳۴۵ عضو):

> کاربر ۱: «این از انزلی رسیده. بخونید تا آخر. حاشیه‌ی صفحه‌ی سوم شاهکاره.» > > کاربر ۲: «”پیشنهاد می‌کنم جریمه را دو برابر کنید” 😂😂😂 مترجمه خودش قاضی شده» > > کاربر ۳: «ما هم یه همچین مشتری‌هایی داریم. کاش مترجم ما هم همین‌قدر صادق بود»

گروه «تجار دوبی-ایران» (۸۹ عضو):

> کاربر ۱: «@کیهان این توی گروه چرا داره می‌چرخه داداش؟» > > کیهان: «چی داره می‌چرخه؟» > > کاربر ۱: [ارسال عکس] > > کاربر ۲: «😂😂😂 خودشه! خودشه!» > > کیهان ترک کرد.

گروه «طنز بندری» (۲,۳۰۰ عضو):

> ادمین: «میم روز رو تقدیم می‌کنم به شما. کیهان صلبی و ترجمه‌ی معروفش.» > > [عکس کیهان از کارت شناسایی قدیمی‌اش، با کپشن: «HEREBY DECLARE THAT I AM NOT CLEVER»] > > ۳۴۷ لایک. ۱۲۸ کامنت.

کانال «اخبار گمرکی» (۱۵,۰۰۰ دنبال‌کننده):

> «یک مترجم در انزلی، در حاشیه‌ی ترجمه‌ی اسناد گمرکی، توضیحاتی صادقانه درباره‌ی صاحب اسناد نوشته که وایرال شده است. برخی این اقدام را “انتقام ادبی” نامیده‌اند.»

عصر همان روز، دوست کیهان از دوبی پیام داد:

«داداش، این عکست همه‌جا هست. یکی استیکر ساخته.»

کیهان جواب نداد. جواب دادن دردی دوا نمی‌کرد.

در یکی از بنادر جنوب، شایعه شد که کارمندان برای سرگرمی ناهار، مسابقه‌ی خواندن حاشیه‌ها راه انداخته‌اند. برنده کسی بود که بتواند بدون خندیدن تمام حاشیه‌ها را بخواند. تا آن روز کسی برنده نشده بود.

تصویر صحنه 5

۶) رودررویی که نشد

کیهان به کافه رفت. همان کافه. همان میز.

فرهاد نبود. لپ‌تاپ قدیمی نبود. عینک چسب‌خورده نبود. فقط یک یادداشت روی میز مانده بود، زیر فنجان خالی قهوه:

«کیهان عزیز،

ترجمه کردم. حقیقت را هم اضافه کردم. رایگان.

راستی، من پسرخاله‌ی همان آقای رضایی‌ام. همانی که پارسال سر آن معامله‌ی “شسته‌رفته”ات سوخت و مجبور شد ماشینش را بفروشد.

دنیا کوچیکه. حاشیه‌ها بزرگ.

با احترام، فرهاد

پ.ن: اگر خواستی شکایت کنی، ترجمه‌ام کاملاً صحیح است. فقط… کامل‌تر از چیزی است که سفارش دادی.»

کیهان نشست. قهوه سفارش داد. قهوه سرد شد. سرد ماند. نخورد.

صاحب کافه آمد:

«آقا کیهان؟»

کیهان سر بلند کرد.

صاحب کافه لبخند زد:

«ما معمولاً به مشتری‌های معروف تخفیف می‌دیم. ولی شما… شما مشهوری، نه معروف. فرق داره.»

کیهان پول قهوه را گذاشت و رفت. پول انعام نداد. حس انعام دادن نداشت.

تصویر صحنه 6

۷) فرار ناممکن

چند روز بعد، کیهان هرجا می‌رفت، لبخندها زودتر از سلام می‌رسیدند.

در اسکله، باربری گفت: «آقا کیهان! حاشیه نداری؟» و بقیه خندیدند.

در تاکسی، راننده از آینه نگاهش کرد:

«شما قیافه‌تون آشناست…»

کیهان گفت: «نه، اشتباه می‌کنی.»

راننده گفت: «نه والا… صبر کن… شما اون آقایی نیستید که… مترجمش…»

کیهان گفت: «پیاده می‌شم.»

راننده گفت: «هنوز نرسیدیم!»

کیهان پول را پرت کرد روی صندلی و پیاده شد. وسط بزرگراه.

او تصمیم گرفت از این شهر برود. اما هر بندری که فکرش را می‌کرد، می‌دانست اسمش قبلاً رسیده. از انزلی تا بندرعباس، از بندرعباس تا چابهار، از چابهار تا دوبی—کیهان صلبی نه به‌عنوان تاجر، که به‌عنوان یک میم زنده شناخته می‌شد.

در یکی از گروه‌ها، کسی نوشته بود: «کیهان صلبی باید برود یه جایی که اینترنت نداره.»

یکی جواب داده بود: «مثلاً کره‌ی شمالی؟»

یکی دیگر: «نه، اونجا هم تا الان رسیده.»

۸) پس‌گفتار: عدالت با فونت ریز

کارما، در این داستان، نه با چکش آمد، نه با داد و بیداد. با خودکار قرمز آمد. با فونت ریز. در حاشیه‌ی اسنادی که کیهان فکر می‌کرد کسی نمی‌خواند.

فرهاد هرگز پیدا نشد. بعضی‌ها گفتند رفته شیراز. بعضی‌ها گفتند برگشته تهران. یکی ادعا کرد دیده‌اش در مشهد، در یک کافه‌ی دیگر، پشت یک لپ‌تاپ دیگر، با همان لبخند.

اما یک چیز مسلم بود: هرجا که بود، احتمالاً داشت ترجمه می‌کرد. و احتمالاً، جایی در حاشیه، حقیقتی دیگر می‌نوشت.

و کیهان؟

کیهان هنوز فکر می‌کرد اگر مترجم بهتری می‌گرفت، همه‌چیز درست می‌شد. اگر فرهاد نبود، محموله رد می‌شد. اگر حاشیه‌ها نبود، کسی نمی‌فهمید.

هیچ‌وقت نفهمید که مشکل، ترجمه نبود.

متنِ زندگی‌اش غلط املایی داشت—و فرهاد فقط آن را ویراستاری کرده بود.

پایان ماده ۵۲

در حاشیه‌ی این داستان، نویسنده یادآوری می‌کند که خواننده‌ی محترم احتمالاً الان دارد لبخند می‌زند. این لبخند طبیعی است. نگران نباشید—شما کیهان نیستید. شما حداقل می‌دانید تفاوت مهر گرد و مربع چیست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

— بارگیری کد امنیتی —