سرقت ۳۵ تلویزیون ال‌جی از دبی: شهادت کارآفرین مشهدی

تصویر کیهان تجارت - کلاهبرداری کیهان صلبی (Keyhan Solbi)

موضوع: سرقت محموله تلویزیون از دبی

نوع: شهادت (متوسط)


من همه چیز را باختم: ماجرای ۳۵ تلویزیون ال‌جی که به دست صاحبش نرسید

اسمم را نمی‌گویم. فقط می‌گویم از مشهد هستم، سی و دو ساله، و تا چند ماه پیش یک کارآفرین جوان بودم با رؤیاهای بزرگ. الان؟ الان یک مرد شکست‌خورده‌ام که زنش حاضر نیست نگاهش کند.

شروع کابوس

تصویر: صحنه کلاهبرداری
تصویر: صحنه کلاهبرداری

همه چیز از یک فرصت طلایی شروع شد. یکی از دوستانم که سال‌ها در کار واردات بود، گفت: «یک ترخیص‌کار می‌شناسم در انزلی. کارش درسته. کیهان صلبی. همه بهش اعتماد دارن.»

من هم ساده بودم. اعتماد کردم.

هشتصد و پنجاه میلیون تومان جمع کردم. پس‌انداز پنج سالم بود. ششصد میلیون هم از پدرزنم قرض گرفتم. قرار بود سی و پنج تا تلویزیون ال‌جی ۶۵ اینچ از جبل علی بیارم و در مشهد بفروشم. سود خوبی داشت. لااقل روی کاغذ.

سفر دوازده‌ساعته به جهنم

محموله رسید. خودم شماره بارنامه را چک کردم. سامانه گمرک نشان می‌داد کالا وارد انزلی شده. زنگ زدم به آقای صلبی. گفت: «بله، رسیده. بیا هماهنگ کنیم.»

دوازده ساعت تمام رانندگی کردم. از مشهد تا انزلی. تنها. با کلی امید.

وقتی رسیدم دم انبار، همه چیز عوض شد.

«کدوم کالا؟»

جلوی دفترش ایستادم. چای آورد. خندید. گفت: «خب، چطور می‌تونم کمکت کنم؟»

گفتم: «آقای صلبی، محموله‌ام رو آوردم تحویل بگیرم. سی و پنج تا تلویزیون ال‌جی.»

نگاهش عوض شد. سرد شد. گفت: «کدوم تلویزیون؟ من هیچی از شما تحویل نگرفتم.»

خشکم زد. گفتم: «چی دارید می‌گید؟ خودتون زنگ زدید گفتید رسیده!»

شانه بالا انداخت. گفت: «حتماً اشتباه شنیدی. من اسم تو رو تا حالا نشنیدم.»

خندیدند توی صورتم

تصویر: سبک زندگی مجلل کیهان صلبی
تصویر: سبک زندگی مجلل کیهان صلبی

التماس کردم. بارنامه نشان دادم. رسید حواله نشان دادم. خندید. گفت: «این کاغذپاره‌ها به درد خودت می‌خوره.»

کارگرهای انبارش هم ایستاده بودند و نگاه می‌کردند. بعداً فهمیدم یکی‌شان تلویزیون‌ها را دیده بود. اما جرأت حرف زدن نداشت. گفت: «آقا، من زن و بچه دارم. نمی‌تونم شهادت بدم.»

گریه در ماشین

وقتی برگشتم توی ماشین، نمی‌دانستم چه کنم. نشستم پشت فرمان و گریه کردم. مثل بچه‌ها. سی و دو سالم است و زار زار گریه کردم.

هشتصد و پنجاه میلیون. رفته بود. نه، دزدیده شده بود.

«داماد احمق»

برگشتم مشهد. باید به پدرزنم می‌گفتم. مردی که ششصد میلیون بهم اعتماد کرده بود.

وقتی فهمید، صورتش سرخ شد. گفت: «تو یک احمقی. یک ساده‌لوح. دختر من رو دادم به یکی که عقل نداره.»

زنم ساکت نشست. حتی دفاع نکرد. شب خوابید اتاق بچه‌ها. از آن شب تا حالا، توی یک اتاق نخوابیدیم.

پدرزنم الان دارد حرف طلاق می‌زند. می‌گوید یا پولم را پس بده، یا دخترم را.

پلیس؟ بی‌فایده

رفتم شکایت کردم. کلانتری گفتند این موضوع مدنی است. بروید دادگاه. دادگاه گفتند پرونده تشکیل می‌دهیم. چند ماه شد. هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده.

شنیدم این آقا با مسئولین منطقه آزاد رابطه دارد. شنیدم پول‌هایی رد و بدل می‌شود. شنیدم کسی جرأت ندارد بهش نزدیک شود.

من تنها نیستم

توی این چند ماه، هشت نفر دیگر پیدا کردم که همین بلا سرشان آمده. یکی از تبریز، یکی از اصفهان، سه تا از تهران. همه همین داستان را تعریف کردند: کالا رسید، ترخیص‌کار گفت نرسیده، پول رفت.

همه‌مان ساکتیم. همه‌مان خجالت می‌کشیم. همه‌مان می‌ترسیم.

به شما می‌گویم

اگر کارآفرین جوان هستید، اگر می‌خواهید وارد کار واردات شوید، این را یادتان باشد: به هیچ «معرفی» اعتماد نکنید. به هیچ «دوست دوست» اعتماد نکنید.

آن دوستی که کیهان صلبی را به من معرفی کرد؟ خودش هم سال گذشته بیست میلیون از دستش رفته بود. خجالت کشیده بود بگوید. الان هم خجالت می‌کشد نگاهم کند.

من همه چیز را باختم. خانواده‌ام. آینده‌ام. اعتمادم.

شما نباختید. هنوز وقت دارید.


م. ر. – مشهد
اردیبهشت ۱۳۹۸

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

— بارگیری کد امنیتی —