مبلمانی که جنگید

تصویر مقاله 57 کیهان تجارت

(The Furniture That Fought Back)

مقدمه: نقشه‌ای به لطافت چوب گردو

کیهان صلبی از آن آدم‌هایی بود که وقتی در آینه نگاه می‌کرد، به خودش لبخند می‌زد و می‌گفت: «کیهان، تو نابغه‌ای. فقط دنیا قدر نابغه‌ها رو نمی‌دونه.» بعد هم پیراهنش را صاف می‌کرد، یقه‌اش را مرتب می‌کرد، و با همان اعتمادبه‌نفس آمیخته به سوءتفاهم، از در دفتر کوچکش در منطقه آزاد انزلی بیرون می‌آمد. آن روز صبح، بوی دریا با بوی قهوه‌ی مانده‌ی دفتر قاطی شده بود و کیهان احساس می‌کرد که امروز روز اوست. روزی که قرار بود با یک حرکت نرم، مثل کشیدن دست روی سطح براق یک میز ایتالیایی، چند صفر به حسابش اضافه کند.

روی میز، فاکتوری پهن بود با عکس‌هایی از مبلمان ایتالیایی؛ مبل‌هایی با پایه‌های منحنی، پارچه‌های مخملی، و آن حس اشرافی که آدم را وسوسه می‌کند کفش‌هایش را دربیاورد و آه بکشد. کیهان انگشتش را روی عکس‌ها کشید و زمزمه کرد: «چه زیبایی. چه ظرافتی. چه فرصتی.»

صاحب محموله، تاجری بود از آن آدم‌های منظم که همه‌چیز را بیمه می‌کنند، رسیدها را فایل می‌کنند، و با لبخند قرارداد می‌بندند. محموله به انبار کیهان رسیده بود تا چند روز بعد ترخیص شود. اما کیهان، با همان مغز پر از نقشه‌های «خلاقانه»، فکر کرد: «چرا چند روز؟ چرا نه چند صفر؟»

به خودش گفت: «این‌ها که عجله دارن. ایتالیا که شوخی نیست. یه کم فشار، یه کم تعلل، یه کم ‘هزینه‌ی انبارداری ویژه’…» بعد هم با خودکار قرمزش روی کاغذ نوشت: «پرداخت اضافی برای تسریع ترخیص.» زیرش هم یک خط کشید که بیشتر شبیه خراش بود تا خط. خنده‌اش گرفت. فکر کرد: «آقای صاحب‌کالا، تو چوب رو بیمه کردی. ولی آیا صبرت رو هم بیمه کردی؟»

تصویر صحنه 1

اجرا: گروگان‌گیری با روکش مخمل

کیهان به کارمند انبار، رحیم، گفت: «رحیم‌جان، این مبلمان رو بذار ته انبار. نه خیلی ته، ولی یه جوری که دسترسی سخت باشه. می‌خوایم یه کم ارزشش رو بالا ببریم.»

رحیم که مردی بود با سبیل‌های همیشه نگران و چشم‌هایی که انگار همیشه منتظر خبر بد بودند، پرسید: «مهندس، اینا بیمه‌ان؟»

کیهان خندید. خنده‌ای که بیشتر شبیه سرفه‌ی پیروزی بود: «بیمه؟ بیمه برای آدم‌های ترسوئه. ما حرفه‌ای کار می‌کنیم. ما هنرمندیم.»

رحیم زیر لب گفت: «هنرمند…» اما چیزی نگفت. بیست سال بود که با مهندس‌ها کار می‌کرد. یاد گرفته بود که بعضی وقت‌ها سکوت، عاقل‌ترین حرف است.

اولین تماس با صاحب کالا مثل کره آب شد. کیهان با صدای آرام، از آن صداهایی که در فیلم‌ها به بازپرس‌های خوب می‌دهند، گفت: «ببینید آقای محترم، یه مشکل کوچولو پیش اومده. انبار شلوغه، کاغذبازی زیاده، گمرک یه کم سخت‌گیری می‌کنه. ولی اگه بخوایم سریع‌تر…» و مکثی کرد که از هزار جمله بلندتر بود.

آن طرف خط، صدا سرد بود: «هرچی طبق قرارداد.»

کیهان لبخندش را جمع کرد: «قرارداد، بله، بله. ولی شرایط خاصه. شما هم که عجله دارید. این مبل‌ها منتظرن.»

«قرارداد.»

کیهان گوشی را قطع کرد و به رحیم نگاه کرد: «دیدی؟ بازی شروع شد. این آقا فکر می‌کنه قرارداد همه‌چیزه. نمی‌دونه که توی انزلی، قرارداد فقط یه پیشنهاده.»

رحیم پرسید: «یعنی چی پیشنهاد؟»

کیهان چشمکی زد: «یعنی پیشنهاد بهتری هم هست.»

چند روز گذشت. کیهان هر روز می‌رفت انبار، دستی به مبل‌ها می‌کشید، پارچه‌های مخملی را نوازش می‌کرد، و زیر لب می‌گفت: «صبر داشته باشید، بچه‌ها. به‌زودی آزادی. فقط یه کم دیگه.» گاهی روی یکی از مبل‌ها می‌نشست، پا روی پا می‌انداخت، و احساس می‌کرد صاحب یک قصر ایتالیایی است. مبل‌ها ساکت بودند. ولی ساکت بودن، همیشه به معنای موافق بودن نیست.

تصویر صحنه 2

نشانه‌ها: خش‌خش‌هایی که شنیده نشد

اولین نشانه‌ها، خیلی کوچک بودند. آن‌قدر کوچک که فقط اگر گوش تیز می‌کردی، می‌شنیدی. رحیم یک روز عصر، وقتی آفتاب داشت می‌نشست و انبار در سایه فرو می‌رفت، گفت: «مهندس، من دیشب یه صداهایی شنیدم. انگار یکی داره چوب می‌جوه.»

کیهان که مشغول حساب‌وکتاب بود و داشت می‌شمرد چقدر «هزینه‌ی ویژه» درخواست کند، سر بلند نکرد: «موش‌ها. انبار که موش نداشته باشه، انبار نیست. این یه قانون طبیعته.»

رحیم گفت: «ولی این صدا فرق داشت. مثل… مثل خش‌خش منظم. انگار یه ارتش کوچولو داره راه می‌ره.»

کیهان با بی‌حوصلگی دست تکان داد: «رحیم‌جان، تو زیادی فیلم می‌بینی. برو یه تله بنداز. تموم شد رفت.»

روز بعد، رحیم برگشت. این بار با چهره‌ای که انگار شبح دیده: «مهندس، روی زمین انبار خاک‌اره ریخته.»

کیهان از پشت میز بلند شد، رفت نگاه کرد، و شانه بالا انداخت: «خب؟ چوب طبیعیه. نفس می‌کشه. زنده‌ست. گاهی یه کم خودشو می‌ریزه.»

رحیم گفت: «ولی این خاک‌اره تازه‌ست. دیروز نبود.»

کیهان خم شد، یک مشت خاک‌اره برداشت، بو کرد، و گفت: «بوی ایتالیا می‌ده. نگران نباش.»

چند روز بعد، یکی از پایه‌های مبل، ترک ریزی برداشت. رحیم عکس گرفت و آورد. کیهان نگاه کرد، سرش را خاراند، و گفت: «چوب طبیعی همینه. ترک یعنی اصالت. این نشون می‌ده که دست‌سازه. ارزشش بیشتره.»

رحیم پرسید: «ولی مهندس، این ترک نیست. این مثل… مثل سوراخه.»

کیهان خندید: «سوراخ؟ تو چشمت ضعیف شده. برو یه عینک بخر.»

شب بعد، رحیم صدای جدیدی شنید. این بار نه خش‌خش، بلکه چیزی شبیه ریزش شن. آرام و مداوم. رفت نزدیک مبل‌ها و گوشش را چسباند. صدا از داخل چوب می‌آمد. انگار که کسی داشت از درون می‌جوید. فرار کرد.

صبح به کیهان گفت: «مهندس، به خدا یه چیزی داخل این مبل‌هاست.»

کیهان که داشت چای می‌خورد، گفت: «روح ایتالیایی. این مبل‌ها روح دارن. به همین خاطر گرونن.»

تصویر صحنه 3

گروگان‌گیری ادامه دارد: مذاکره با سنگ

صاحب کالا دوباره زنگ زد. این بار صدایش سردتر بود، از آن سردی‌هایی که آدم را می‌برد: «آقای صلبی، من یک هفته صبر کردم. وضعیت چیه؟»

کیهان با همان اعتمادبه‌نفس که حالا کمی ترک‌خورده بود، گفت: «آقای محترم، گمرک یه کم سخت‌گیری می‌کنه. می‌دونید که، بوروکراسی. ولی اگه یه مبلغ کوچک…»

«کوچک یعنی چقدر؟»

کیهان عددی گفت که حتی خودش هم می‌دانست زیادی است.

سکوت. بعد: «آقای صلبی، من قرارداد دارم. بیمه دارم. وکیل دارم. شما هیچ‌کدوم رو ندارید.»

کیهان خندید، ولی خنده‌اش خشک بود: «بیمه؟ بیمه که مال موقع فاجعه‌ست. این‌جا فاجعه‌ای نیست. فقط یه… تأخیر کوچک.»

«فاجعه؟» صدا مکث کرد. «جالبه که این کلمه رو به کار بردید.»

گوشی قطع شد. کیهان به رحیم نگاه کرد: «دیدی؟ عصبانی شد. عصبانی که بشن، یعنی دارن فکر می‌کنن. وقتی فکر کنن، پول می‌دن.»

رحیم گفت: «مهندس، این آقا بیمه داره.»

کیهان دست تکان داد: «بیمه، بیمه. همه‌اش بیمه. بیمه که پول نقد نیست. بیمه کاغذبازی می‌خواد. زمان می‌خواد. دردسر می‌خواد. اون ترجیح می‌ده پول بده.»

ولی صاحب کالا پول نداد. به‌جایش، سکوت کرد. سکوتی که کیهان آن را «فکر کردن» تفسیر می‌کرد، ولی در واقع «صبر کردن» بود.

تصویر صحنه 4

اوج‌گیری: ترمیت‌های ایتالیایی وارد می‌شوند

یک هفته بعد، بوی عجیبی در انبار پیچید. نه بوی تعفن، نه بوی نم. بویی شبیه کتابخانه‌ی قدیمی که کسی سال‌ها ورق نزده باشد. بویی که می‌گفت چیزی دارد می‌پوسد، ولی آرام، با وقار، مثل یک اشراف‌زاده‌ی محتضر.

رحیم دوباره آمد. این بار رنگش پریده بود: «مهندس، به خدا این طبیعی نیست. برید ببینید.»

کیهان که تازه ایمیل صاحب کالا را دیده بود—ایمیلی با لحن سرد و حرفه‌ای که می‌گفت «موضوع به بیمه ارجاع شد»—عصبانی بود: «طبیعیه. نگران نباش. اینا همه بازیه. این آقا داره فشار می‌آره.»

رحیم گفت: «مهندس، این آقا نیست. این مبل‌هاست.»

کیهان بلند شد و رفت انبار. اول چیزی ندید. بعد نور چراغ‌قوه را انداخت روی یکی از مبل‌ها. پایه‌اش، که قبلاً محکم و براق بود، حالا مات شده بود. خم شد، دست زد. انگشتش فرو رفت. مثل فرو رفتن در برف نرم.

«چی شد این؟»

رحیم گفت: «گفتم که. یه چیزی داره می‌خورتشون.»

کیهان عقب رفت. همان لحظه، از گوشه‌ی مبل، چیزهای ریزی بیرون آمدند. سفید، ریز، و بی‌شمار. انگار که چوب داشت عرق می‌کرد. ولی این عرق نبود. این ترمیت بود.

ترمیت‌ها، آن موجودات ریز و بی‌ادعا، مثل یک ارتش مخفی از دل چوب‌ها بیرون زده بودند. نه موش بودند، نه سوسک معمولی. متخصصی که بعدها آمد گفت: «این‌ها ترمیت‌های کمیاب‌اند. احتمالاً از جنوب ایتالیا. عاشق چوب‌های مرغوب. حکم میهمان ناخوانده رو دارن ولی مثل صاحب‌خونه رفتار می‌کنن.»

کیهان هنوز به این مرحله نرسیده بود. او در مرحله‌ی انکار بود. وقتی یکی از مبل‌ها با یک فشار کوچک فرو ریخت—نه با صدای بلند، بلکه با صدای آهی آرام، مثل آخرین نفس—گفت: «حتماً ضربه خورده. توی حمل‌ونقل. ایرادی نداره.»

رحیم گفت: «مهندس، این مبل توی انبار بود. کسی بهش دست نزد.»

کیهان گفت: «پس زلزله. شاید یه زلزله‌ی کوچک.»

«توی انزلی؟»

«همه‌جا زلزله می‌شه.»

تصویر صحنه 5

فاجعه: قرنطینه‌ی بزرگ

روز فاجعه، با یک تماس شروع شد. رحیم با صدایی که می‌لرزید، انگار که از قبرستان زنگ می‌زند، گفت: «مهندس… انبار داره زنده می‌شه.»

کیهان خندید: «شوخی نکن. صبح به این زودی؟»

«مهندس، دارم جدی می‌گم. بیاید.»

کیهان رفت. اما وقتی رسید، شوخی تمام شده بود. تکه‌های چوب مثل برف روی زمین ریخته بودند. پایه‌ها توخالی شده بودند. صداهای خش‌خش حالا یک سمفونی کامل بودند—یک ارکستر از دندان‌های ریز که بدون وقفه کار می‌کردند. کیهان عقب رفت، پایش به یک مبل خورد، و مبل، مثل پیرمردی که سال‌ها منتظر این لحظه بوده، فروپاشید. با یک آه. با یک ریزش. با یک پوزخند چوبی.

کیهان روی زمین افتاد. دستش به خاک‌اره رفت. خاک‌اره همه‌جا بود. مثل برف. مثل خاکستر. مثل پایان یک رویا.

کنترل آفات آمد. کامیونی سفید با نوشته‌ای که می‌گفت «خدمات سم‌پاشی و قرنطینه». مردی با لباس سفید و ماسک، شبیه فضانورد، وارد شد. نگاهی انداخت، سوت زد، و گفت: «این‌جا باید قرنطینه بشه.»

کیهان گفت: «یعنی چی قرنطینه؟ این انبار منه. مال منه.»

مرد گفت: «بود. تا شش ماه آینده، ورود ممنوع. این‌ها خطرناکن. می‌تونن کل منطقه رو بخورن.»

«شش ماه؟!»

«اگه خوش‌شانس باشید. شاید بیشتر.»

کیهان گفت: «ولی من… من کار دارم. کالا دارم. مشتری دارم.»

مرد نگاهی به اطراف انداخت، به مبل‌های ویران، به تپه‌های خاک‌اره، و گفت: «کالاتون دیگه کالا نیست. مشتری‌تون هم فکر نکنم برگرده.»

تابلوی زردی نصب شد: «خطر آلودگی. ورود ممنوع.» کیهان جلوی تابلو ایستاد و به آن خیره شد. انگار که داشت به سنگ قبر خودش نگاه می‌کرد.

تصویر صحنه 6

شش ماه بعد: کارما با دندان‌های ریز

شش ماه، ۱۸۰ روز، ۴۳۲۰ ساعت. کیهان هر کدام را شمرد. هر روز می‌آمد، پشت در انبار می‌ایستاد، و از پشت شیشه به تابلوی زرد نگاه می‌کرد. گاهی سعی می‌کرد وارد شود.

«آقا، ورود ممنوعه.»

«این انبار منه!»

«بود آقا. الان مال ترمیت‌هاست.»

کیهان به نگهبان نگاه کرد، مردی جوان با یونیفرم آبی و لبخندی که انگار از عذاب کیهان لذت می‌برد: «تو می‌دونی من کی‌ام؟»

نگهبان شانه بالا انداخت: «آقای صلبی. همون که مبل‌هاشو ترمیت‌ها خوردن.»

این جمله، مثل سوزن، فرو رفت.

صاحب اصلی مبلمان؟ بیمه‌اش را گرفت. آن هم با سود. یک ایمیل کوتاه فرستاد: «با تشکر از همکاری. موضوع از طریق بیمه حل شد. امیدوارم مشکلات شما هم حل شود.» کیهان می‌دانست که «امیدوارم» در این جمله، یک نیش بود. یک پوزخند مؤدبانه.

رحیم، هر بار که می‌دیدش، می‌گفت: «مهندس، می‌گن ترمیت‌ها هنوز جشن می‌گیرن. شنیدم صداشونو. دارن آواز می‌خونن.»

کیهان سعی کرد شکایت کند. رفت پیش وکیل، توضیح داد، جزئیات گفت. وکیل، مردی با عینک ته‌استکانی و نگاهی که همه‌چیز را دیده بود، گفت: «آقای صلبی، شما می‌گید که کالای کس دیگه‌ای رو نگه داشتید تا پول اضافه بگیرید؟»

«این‌طور نبود. من فقط…»

«و حالا می‌خواید از ترمیت‌ها شکایت کنید؟»

کیهان سکوت کرد.

وکیل گفت: «آقای صلبی، من یک توصیه دارم: سکوت کنید. این پرونده رو ببندید. چون اگه کسی شکایت کنه، اون شمایید، نه ترمیت‌ها.»

۸) پایان‌بندی: مبل‌هایی که انتقام گرفتند

شش ماه بعد، وقتی قرنطینه برداشته شد، انبار بیشتر شبیه موزه‌ی ویرانی بود. چوب‌ها پوک، دیوارها خط‌خطی از رد ترمیت‌ها، و بوی خاک‌اره‌ی کهنه که هنوز در هوا بود. کیهان، لاغرتر از همیشه، با موهایی که کمی سفید شده بود، وارد شد.

رحیم گفت: «مهندس، خوش‌اومدید. ترمیت‌ها رفتن. فقط یادگاری‌هاشون موند.»

کیهان به اطراف نگاه کرد. جایی که روزی مبل‌های ایتالیایی بود، حالا فقط تپه‌هایی از خاک‌اره بود. مثل قبرهای کوچک. مثل یادبود.

او به خودش گفت: «این بار یاد گرفتم. دیگه اشتباه نمی‌کنم.»

اما همان لحظه، تلفنش زنگ خورد. یک محموله‌ی جدید. کیهان به صفحه نگاه کرد، مکث کرد، و بعد لبخند زد. همان لبخند. همان چشمک. گفت: «بفرستین. این بار حواسم جمعه.»

رحیم سرش را تکان داد و زیر لب گفت: «مار از پونه بدش می‌آد، جلوی لونه‌اش سبز می‌شه.»

و ترمیت‌ها، اگر می‌توانستند بخندند، حتماً می‌خندیدند. شاید هم داشتند آماده می‌شدند. برای محموله‌ی بعدی.

پانچ‌لاین: صاحب اصلی، پول بیمه را گرفت و مبل نو خرید—ایتالیایی، البته، ولی این بار با گارانتی ضدترمیت. کیهان؟ سهمش را گرفت: شش ماه انتظار، یک انبار خالی، و درسی که هرگز یاد نگرفت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

— بارگیری کد امنیتی —