ضبط مخفی… از خودش

تصویر مقاله 56 کیهان تجارت

(The Secret Recording Of Himself)

کیهان صلبی همیشه معتقد بود که اگر مغز انسان را بتوان در قوطی کنسرو فروخت، مال او حتماً رویش نوشته می‌شد: «هوش ناب شمال، طعم‌دار با رانت». این را نه به خاطر فروتنی، بلکه چون هر بار جلوی آینه می‌ایستاد و به خودش چشمک می‌زد، می‌گفت: «کیهان جان، تو خیلی جلوتر از زمانت هستی.» زمان اما معمولاً با دمپایی دنبال او می‌دوید و وقتی می‌گرفت، محکم می‌کوبید.

آن روز هم در دفتر کوچک اما پرمدعای او در منطقه آزاد انزلی، ایده‌ای به ذهنش رسید که فکر می‌کرد شاهکار قرن است. دفترش ترکیبی بود از پوسترهای انگیزشی انگلیسی با غلط املایی («No Pain No Gainz»)، گلدان پلاستیکی که از شدت گردوخاک به رنگ خاکستری درآمده بود، و یک دستگاه ضبط صدای کوچک که تازه خریده بود. دستگاهی که به زعم کیهان، قرار بود نردبان صعودش به قله‌های ثروت و قدرت باشد.

با خودش گفت: «همه دارن از مشتری‌ها امضا می‌گیرن، من چرا امضا بگیرم؟ صداشون رو می‌گیرم! صدا که دروغ نمی‌گه.» بعد همان‌طور که چای سرد شده‌اش را هورت می‌کشید، لبخند زد؛ لبخندی که معمولاً قبل از فاجعه روی صورتش می‌نشست.

بخش اول: نقشه ناب

نقشه ساده بود. مشتری‌ها، که اغلب با شکم‌درد اخلاقی و جیب‌درد واقعی وارد دفترش می‌شدند، حرف‌هایی می‌زدند که نباید. کیهان هم مخفیانه ضبط می‌کرد. بعداً اگر لازم شد، یا پول بیشتر می‌گرفت یا «یادآوری دوستانه» می‌فرستاد. خودش اسمش را گذاشته بود «مدیریت ریسک صوتی».

اولین قربانی، آقای رستگار بود؛ تاجر ماهی دودی که همیشه بوی بندر می‌داد و وقتی راه می‌رفت، مرغان دریایی دنبالش می‌کردند. کیهان دکمه ضبط را زد و با صدایی معصومانه گفت: «خب آقای رستگار، بفرمایید، هر چی هست خودم می‌شنوم، دیوار که گوش نداره!» رستگار خندید: «دیوار نه، ولی ظاهراً این میز گوش داره.»

کیهان عرق سردی کرد اما لبخندش را حفظ کرد. «میز؟ نه بابا، این میز از اون میزای نازکه، صدا رو نمی‌گیره.» رستگار ابرویش را بالا انداخت: «من گفتم گوش داره، نگفتم میکروفون داره.» ضبط ادامه داشت. وقتی جلسه تمام شد، کیهان با رضایت به چراغ قرمز چشمک‌زن دستگاه نگاه کرد. «گرفتمت!» زیر لب گفت، انگار شکارچی بزرگی است و نه کارمندی با کراوات شل و موهای چرب.

تصویر صحنه 1

بخش دوم: اجرای بی‌نقص (به نظر خودش)

طی دو هفته، دستگاه ضبط مثل سگ وفاداری که هیچ‌وقت خاموش نمی‌شود، همه‌چیز را ثبت کرد. کیهان حتی دفترچه‌ای داشت با خط خوش که رویش نوشته بود «یادداشت‌های محرمانه» و تویش می‌نوشت:

> سه‌شنبه ۱۴ام: جلسه با آقای محمودی. رشوه غیرمستقیم. کیفیت صدا عالی. گفت «این رو بذار برا خودت». گذاشتم برا خودم و همینطور ضبطش کردم. > > چهارشنبه ۱۵ام: جلسه با خانوم کریمی. ناله‌های کاذب درباره مالیات. وسطش گفت «خدا شاهده». خدا شاهد، ولی کیهان شنوندست.

شب‌ها با هدفون می‌نشست و دوباره به صداها گوش می‌داد، چای می‌خورد و به آینده فکر می‌کرد. گاهی وسط ضبط‌ها صدای خودش را می‌شنید که زیر لب می‌گفت: «چه احمقاییین.» و با رضایت سر تکان می‌داد، بدون اینکه بفهمد این جمله هم ضبط شده.

تصویر صحنه 2

بخش سوم: فضای ابری و زن زمینی

اما کیهان یک عادت بد داشت؛ بدتر از چک بی‌محل: فراموش‌کاری. مخصوصاً وقتی پای تکنولوژی وسط بود. دستگاه ضبطش قابلیت آپلود خودکار روی فضای ابری داشت؛ چیزی که فروشنده با آب‌وتاب توضیح داده بود:

«آقا ببین، این خودکار همه‌چیز رو می‌ریزه ابر. گم نمی‌شه، پاک نمی‌شه، امنه.» کیهان پرسیده بود: «ابر یعنی چی؟ تو آسمون؟» فروشنده خندیده بود: «نه بابا، یه جای امن تو اینترنت.» کیهان سر تکان داده بود، بیشتر حواسش به پیام همسرش بود که روی صفحه گوشی نقش بسته بود: «یادت نره شیر بگیری. بازم فراموش کنی، شیر خودت رو می‌دوشم.»

همسرش، نسرین، زنی بود با حافظه‌ای مثل بایگانی ثبت احوال و اخلاقی که وقتی سرد می‌شد، یخچال هم حسادت می‌کرد. بیست سال بود که با کیهان زندگی می‌کرد و هنوز نفهمیده بود شوهرش چه‌کاره است؛ فقط می‌دانست هر کاری که هست، بو می‌دهد.

حساب ابری دستگاه هم به ایمیلی وصل بود که نسرین دسترسی‌اش را داشت؛ برای «عکس‌های خانوادگی». کیهان فکر می‌کرد صدا که عکس نیست، پس مشکلی ندارد. فکر می‌کرد.

تصویر صحنه 3

بخش چهارم: نشانه‌های خطر که نادیده گرفته شد

اولین نشانه وقتی بود که نسرین سر شام گفت: «کیهان، تو امروز با کی جلسه داشتی؟» کیهان لقمه در گلویش گیر کرد. «هیچ‌کس خاصی. چرا؟» نسرین آرام‌تر گفت: «هیچی، فقط یه صدایی شنیدم که خیلی شبیه تو بود.» «شبیه من؟» «آره. داشت می‌گفت: “این پاکت رو بذار زیر میز، یواش، صدا نده.”»

کیهان خندید. خنده‌ای بلندتر از حد لازم که صدایش شکست. «اه، حتماً پادکست بوده. این روزا همه پادکست گوش می‌دن.» نسرین چیزی نگفت، ولی نگاهش مثل اسکنر فرودگاه از سر تا پای کیهان رد شد و جایی نزدیک کیف پولش متوقف شد.

نشانه دوم وقتی بود که دستگاه ضبط، به طرز عجیبی داغ می‌کرد. کیهان با خودش گفت: «اینم از کیفیت بالاست. دستگاه خوب گرم می‌شه.» و آن را زیر چند پرونده چپاند؛ پرونده‌هایی که خودشان هم به اندازه کافی آتشین بودند.

نشانه سوم، پیام دوستش حمید بود: «داداش، این ابری که گفتی، امنه؟ زنم داره سؤال می‌کنه چرا فایل‌های صوتی میاد.» کیهان جواب داد: «از گاوصندوق بانک مرکزی هم امن‌تر. نگران نباش.» بانک مرکزی، البته در ذهن کیهان جایی بود که پول‌ها را توی گونی نگه می‌داشتند.

تصویر صحنه 4

بخش پنجم: جلسه رسمی رشوه‌دهی

آن روز، جلسه مهمی داشت. سه «مسئول محترم» از «اداره تنظیم و نظارت بر امور هماهنگی منطقه‌ای بندری و غیربندری» قرار بود بیایند. اسم اداره آن‌قدر طولانی بود که خود کارمندانش هم نمی‌دانستند دقیقاً چه‌کار می‌کنند، ولی همه می‌دانستند که بدون تأییدشان، آب از آب تکان نمی‌خورد.

کیهان از قبل آماده بود؛ کت اتوکشیده، لبخند تمرینی، و دستگاه ضبط که توی جیب کتش بود و چراغش چشمک می‌زد.

مسئولان آمدند. سه مرد با کت‌های یک‌شکل و چهره‌های بی‌شکل. اولی گفت: «خب آقای صلبی، این مجوز یه کم سخت‌گیره.» کیهان با اعتمادبه‌نفس گفت: «سختی که نیست، فقط نیاز به روان‌کاری داره.» دومی خندید: «روان‌کاری؟ خوب اومدی.» سومی که تا آن لحظه ساکت بود، پرسید: «روان‌کاری‌تون نقدیه یا چکی؟»

کیهان پاکت‌ها را از کشو درآورد. سه پاکت زرد، هر کدام به ضخامت یک ساندویچ. «نقد نقد، آقایون. من آدم چک و اینا نیستم. اعتماد که باشه، نقد هم هست.»

اولی پاکت را گرفت و وزن کرد: «سبکه.» کیهان گفت: «خب آره، پول کاغذیه، سنگین که نیست.» «منظورم اینه که کمه.» کیهان لبخند زد: «این پیش‌پرداخته. بقیه‌اش بعد از امضا.» دومی گفت: «امضا؟ ما که امضا نمی‌زنیم رو کاغذ. فقط تأیید شفاهی.» کیهان سر تکان داد: «شفاهی بهتر. کاغذ ردپا می‌ذاره.»

این جمله را با افتخار گفت. دستگاه ضبط در جیبش، با ولع تمام، همه‌چیز را می‌بلعید.

سومی پاکتش را باز کرد و شمرد: «اینجا فقط دو تومنه.» کیهان گفت: «دو تومن برای شما، دو تومن برای ایشون، سه تومن برای آقای رئیس. مجموعاً هفت تومن. درسته؟» اولی گفت: «رئیس سه تومن؟ ما که خودمون دو تومن؟» کیهان خندید: «خب رئیس، رئیسه دیگه. نون‌خورش بیشتره.»

صدای سکه‌ای که از جیب کیهان افتاد، در ضبط ثبت شد. کیهان خم شد سکه را بردارد و گفت: «این سکه‌اس، ربطی به رشوه نداره ها. پول خردمه.» هیچ‌کس نپرسیده بود.

تصویر صحنه 5

بخش ششم: زلزله ابری

جلسه که تمام شد، مسئولان رفتند و کیهان با آسودگی روی صندلی افتاد. به سقف نگاه کرد و گفت: «سیزدهمین رشوه هم تموم شد. فردا چهاردهمی.» این را هم دستگاه ضبط کرد.

تلفنش زنگ خورد. نسرین بود. «کیهان، می‌دونی عدد چهارده یعنی چی؟» «چهارده؟ یعنی… دو هفته؟» «نه. یعنی تعداد دفعاتی که تو توی یه فایل صوتی گفتی: “این آخریه.”»

کیهان یخ زد. دستش لرزید. گوشی تقریباً از دستش افتاد. «چی؟ کدوم فایل؟» نسرین آرام گفت: «همونی که اسمش هست: “جلسه_خیلی_خیلی_محرمانه_نهایی_واقعاًنهایی.mp3″»

کیهان سعی کرد توضیح دهد: «اون… اون صدای… پادکسته. یه پادکست طنزه درباره…» «درباره رشوه؟ با صدای شوهرم؟ که اسم مسئولین رو می‌بره؟» «…» «کیهان، تو این فایل شونزده بار گفتی “به زنم نگید”. می‌دونی چند بار گوش دادم؟» «… چند بار؟» «شونزده بار. هر بار می‌خواستم مطمئن بشم درست شنیدم.»

تصویر صحنه 6

بخش هفتم: نسرین و آرشیو

نسرین زن باهوشی بود. نه از آن باهوشی‌های کتابی، بلکه از آن نوعی که وقتی شوهرش دروغ می‌گفت، می‌فهمید؛ وقتی پول قایم می‌کرد، پیدا می‌کرد؛ و وقتی ضبط می‌کرد… خب، گوش می‌داد.

تمام فایل‌ها را دانلود کرد. مرتب کرد. تاریخ زد. حتی برای هر کدام خلاصه نوشت:

– فایل ۱: رشوه به آقای محمودی، مبلغ ۵ میلیون – فایل ۲: رشوه به خانم کریمی (غیرمستقیم)، مبلغ ۳ میلیون – فایل ۱۴: جلسه سه‌نفره، مبلغ کل ۷ میلیون، با جزئیات توزیع

بعد زنگ زد به وکیلش. وکیل گفت: «خانم صلبی، این مثل گنج باستانی‌ه.» نسرین گفت: «من فقط مهریه‌مو می‌خوام.» وکیل خندید: «با این فایل‌ها، می‌تونی مهریه‌ی نتیجه‌هاتم بگیری.»

بخش هشتم: دادگاه خانواده، سالن کنسرت

چند هفته بعد، کیهان در دادگاه خانواده نشسته بود. کتش چروک بود. کراواتش کج. چشمانش پف‌کرده. از آخرین باری که خوابیده بود، سه شب می‌گذشت.

قاضی عینکش را جابه‌جا کرد و گفت: «خانم صلبی، دلیل درخواست طلاق؟» نسرین فلشی را بالا گرفت. «جناب قاضی، دلایل تو اینه. با کیفیت صدای دالبی.»

پخش شد. صدای کیهان، جوان‌تر از همیشه، مطمئن‌تر از همیشه، و احمق‌تر از همیشه:

> «این پاکت رو بذار زیر میز… آره همین… نه نه، یواش‌تر… به زنم نگو…»

قاضی گوش داد. منشی گوش داد. حتی نگهبان که داشت چرت می‌زد، بیدار شد و گوش داد.

فایل دوم پخش شد:

> «می‌دونی چیه آقای محمودی؟ من یه سیستم دارم. ضبط می‌کنم. همه‌چیز رو ضبط می‌کنم. اینجوری کسی نمی‌تونه منکر بشه.»

قاضی ابرویش را بالا انداخت. کیهان می‌خواست توضیح دهد، ولی فایل سوم شروع شد:

> «چه احمقاییین. فکر کردن من ساده‌ام. همه‌شون تو مشتمن.»

قاضی آهی کشید: «آقای صلبی، شما چیزی برای دفاع دارید؟» کیهان دهان باز کرد. بست. دوباره باز کرد. بالاخره گفت: «جناب قاضی… این صدا… شبیه منه ولی…» نسرین وسط حرفش پرید: «فایل شماره هفت رو بذارم که توش می‌گه “من کیهان صلبی‌ام و این رو دارم ضبط می‌کنم”؟»

سکوت.

قاضی گفت: «فکر کنم کافیه.»

بخش نهم: مسئولین ضبط‌شده

خبر به گوش مسئولین هم رسید. نه از طریق دادگاه، بلکه چون یکی از فایل‌ها به طرز مرموزی در یک گروه تلگرامی پخش شد. گروهی به نام «اخبار داغ انزلی – فقط ممبر واقعی».

آقای اول، همان که گفته بود «سبکه»، صبح زنگ زد به کیهان: «صلبی! این چه وضعشه؟ صدای من تو اینترنته!» کیهان گفت: «آقا به خدا من نذاشتم…» «پس کی گذاشته؟ روح‌القدس؟» «زنم…» «زنت؟ زنت اسم من رو می‌دونه؟» «حالا… یه جوری شده…»

آقای دوم پیام داد: «صلبی، من رفتم مرخصی استعلاجی. تا اطلاع ثانوی جواب نمی‌دم.»

آقای سوم، که سه تومن گرفته بود، از شهر رفت. بعداً شنیده شد در یک روستای دورافتاده مرغداری باز کرده و هر وقت صدای ضبط می‌شنود، مرغ‌ها را به دویدن وامی‌دارد.

بخش دهم: پایان یک دوران

طلاق انجام شد. نسرین مهریه‌اش را گرفت – تمام و کمال – به‌علاوه حق پخش غیررسمی چند فایل برای «حفظ امنیت خودش». وکیلش گفته بود این حق قانونی نیست، ولی کیهان چنان ترسیده بود که همه‌چیز را امضا کرد.

کیهان ماند و دفتری که حالا خالی‌تر از همیشه بود. مشتری‌ها دیگر نمی‌آمدند. نه به خاطر اخلاق، بلکه چون شایعه پیچیده بود: «اون یارو همه‌چیز رو ضبط می‌کنه. حتی صدای نفس کشیدنت رو.»

یک روز، کیهان دستگاه ضبط را برداشت و نگاهش کرد. دستگاه خاموش بود. «تو مقصری.» دستگاه جوابی نداد. «اگه تو نبودی…» بازهم سکوت. «… من الان داشتم چهاردهمین رشوه رو هم می‌گرفتم.»

دستگاه را پرت کرد توی سطل آشغال. بعد پشیمان شد و درآورد. شاید یک روز به درد بخورد. عادت ترک‌شدنی نیست.

آخرین صحنه، کیهان را نشان می‌داد که در خانه‌ای اجاره‌ای، روی زمین نشسته، هدفون به گوش، و به صدای خودش گوش می‌دهد که در یکی از ضبط‌های قدیمی می‌گوید: «من خیلی باهوشم. خیلی. از همه باهوش‌تر. این رو هم ضبط کن.»

خندید. خنده‌ای تلخ. جایی در ابر، فایل جدیدی آپلود شد: «صدای_گریه_مرد_تنها_۲۳:۴۵.mp3»

کارما هم از پشت، دکمه ضبط را زد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

— بارگیری کد امنیتی —