۱) جرقهی نبوغ در تاریکی نمور
کیهان صلبی آن روز صبح با همان لبخند همیشگیاش از خواب بیدار شد؛ لبخندی که انگار از شب قبل روی صورتش جا مانده بود و با چسب چوب هم محکم شده بود. در آینهی دستشویی—که بخار گرفته بود و نصف صورتش را شبیه لکهی جوهر نشان میداد—به خودش گفت: «کیهان، وقتشه دوباره تاریخ املاک انزلی رو تکون بدی.»
او تازه از شکست پروژهی «ویلاهای شناور خشکی» برگشته بود؛ همان طرحی که قرار بود ویلاها روی خشکی شناور باشند، اما چون شناوری نداشتند، فقط خشکی بودند. با این حال، کیهان هرگز شکست را شکست نمیدید. او شکست را «تمرینِ قبل از شاهکار» مینامید.
کیهان راه افتاد به سمت منطقهی آزاد انزلی، جایی که همیشه فکر میکرد هر چه اسمش آزادتر، کلاهبرداریاش هم آزادتر. در مسیر، چشمش به تابلوی کوچکی افتاد: «انبار اجارهای—مناسب نگهداری وسایل». زیر تابلو با ماژیک نوشته بودند: «خشک نیست، ولی ارزونه.»
کیهان ترمز زد. ماشینش—که از جلو صدای جیرجیر میداد و از عقب امید—ایستاد. پیاده شد، در انبار را باز کرد، و بوی نم و تاریخ مصرف گذشته به استقبالش آمد. نور کم بود. کف زمین لکهلکه. یک پنجرهی کوچولو هم بود که به سطل زبالهی مجتمع نگاه میکرد؛ سطلی که خودش هم از دیدن دنیا خسته بود.
کیهان نفس عمیقی کشید و گفت: «پنتهاوس.»
انباردار، مردی با دمپایی پلاستیکی و پیراهنی که رویش نوشته بود «زندگی کوتاه است»، با تعجب گفت: «چی؟»
کیهان با اطمینان ادامه داد: «پنتهاوس با ویوی پانورامیک دریای خزر. فقط باید زاویه دید رو بلد باشی.»
انباردار شانه بالا انداخت: «زاویه دید من اینه که اجاره رو اول ماه میگیرم.»
کیهان لبخند زد. او همیشه لبخند میزد وقتی پولی نداشت.
۲) اجرای شاهکار: لنز، نور، و خیال
کیهان با سرعتی که فقط آدمهای بدهکار دارند، شروع به کار کرد. اول رفت لنز فوقعریض خرید—آنقدر عریض که اگر از یک قاشق عکس میگرفتی، میشد دریاچهی ارومیه. بعد چند چراغ مطالعه، یک سهپایهی لق، و یک نردبان که یکی از پلههایش قهر کرده بود.
شب اول، انبار را تمیز نکرد؛ چون معتقد بود «بافت طبیعی» دارد. اما نورپردازی کرد. چراغها را طوری گذاشت که کپکها سایهی هنری بیندازند. روی دیوار پوسترهایی چسباند از کاتالوگ ایکیا: مبلهایی که هرگز آنجا نبودند، گیاهانی که هرگز زنده نمیماندند، و آدمهایی که هرگز چنین جایی را انتخاب نمیکردند.
با فتوشاپ، پنجرهی کوچک را تبدیل کرد به شیشهای قدی. بیرونش هم دریای خزر را گذاشت؛ البته از عکسی که مال تابستان ۸۴ بود و رویش چند مرغ دریایی با کیفیت پایین پرواز میکردند. برای کف، پارکت مجازی انداخت. برای سقف، لوستر کریستالی که انگار از آسمان قرض گرفته بود.
وقتی نوبت عکس گرفتن رسید، کیهان رفت روی نردبان. از بالاترین پله. نردبان ناله کرد. کیهان گفت: «ساکت! داری به هنر توهین میکنی.»

عکسها شاهکار شدند. حداقل روی موبایل کیهان. او زیرشان نوشت:
«پنتهاوس لوکس—ویوی پانورامیک دریای خزر—تحویل پیشفروش—مناسب سرمایهگذاری—زندگی لاکچری در منطقهی آزاد انزلی.»
قیمت را هم طوری زد که نه آنقدر ارزان که مشکوک شود، نه آنقدر گران که خودش باور نکند.
۳) مشتریها، امیدها، و سؤالاتی که نپرسیده ماند
دوازده نفر پیدا شدند. دوازده رویا. دوازده واریزی پیشپرداخت. یکی گفت: «من همیشه دوست داشتم پنتهاوس داشته باشم، حتی اگه پله داشته باشه.» دیگری پرسید: «دریا چقدر نزدیکه؟» کیهان جواب داد: «اونقدر که صداش رو شبها میشنوید. البته اگه گوشتون قوی باشه.»
یکی از مشتریها، خانمی با عینک آفتابی بزرگ، گفت: «این عکسها واقعیان؟»
کیهان خندید: «واقعیت، نسبیه.»
دیگری پرسید: «پارکینگ داره؟»
کیهان گفت: «پارکینگ ذهنی. شما ماشین رو تصور میکنید، ماشین هم پارک میشه.»
هیچکس بازدید حضوری نخواست. چون کیهان گفته بود: «هنوز در حال ساختیم. پنتهاوسها رو اول بالا میسازن، بعد پایین رو.»
او حتی روز «رونمایی بزرگ» را هم تعیین کرد. گفت: «میریم محل، کلید نمادین تحویل میدم.»
۴) فاجعه: سه طبقه پایینتر از رویا
روز موعود رسید. دوازده نفر جمع شدند. کیهان با کتوشلواری که بیشتر از خودش اعتمادبهنفس داشت، جلو ایستاد و گفت: «دوستان، آمادهاید برای دیدن زندگی جدیدتون؟»
همه کف زدند. یکی گفت: «من به مامانم گفتم دیگه زیر کسی زندگی نمیکنم.»
کیهان لبخند زد و در ساختمان را باز کرد. به جای آسانسور شیشهای، راهپلهای بود که انگار از دههی شصت قهر کرده بود. کیهان گفت: «پنتهاوس ما خاصه. باید لیاقتش رو داشته باشید.»

شروع کردند پایین رفتن. یک طبقه. دو طبقه. سه طبقه.
یکی آهسته گفت: «ببخشید… ما داریم میریم پایین؟»
کیهان گفت: «این پایین رفتن نیست، این بالا رفتن درونیه.»
درِ انبار باز شد. بوی نم هجوم آورد. نور کم. پنجرهی کوچولو با منظرهی سطل زباله. سکوتی سنگین.
روی دیوار، هنوز عکسهای تبلیغاتی چسبیده بود. همان عکسهایی که پنتهاوس را نشان میداد. کنارشان، نردبان. سهپایه. چراغها.
یکی از مشتریها با صدای لرزان گفت: «این… این همونه؟»
کیهان گفت: «بله. از زاویهی درست نگاه کنید.»
خانمی جلو رفت، از پنجره نگاه کرد، و گفت: «من دریای خزر رو نمیبینم. یه پوست موز میبینم.»
مردی که قبلاً گفته بود پله مشکلی ندارد، گفت: «من فکر نمیکردم پلهها به زیرزمین ختم بشن.»
یکی دیگر عکس روی دیوار را نگاه کرد، بعد اتاق را، بعد دوباره عکس را. گفت: «این عکسها هنوز اینجان!»
کیهان با صداقت گفت: «فراموش کردم بردارم.»
یکی از مشتریها نردبان را دید و گفت: «این همون نردبانیه که ازش عکس گرفتی؟»
نردبان دوباره ناله کرد. انگار خودش هم خجالت کشیده بود.
۵) پسلرزهها: عدالت با لنز فوقعریض
ماجرا به شکایت کشید. اما نه آنطور که کیهان فکر میکرد. قبل از اینکه مشتریها کاری کنند، صاحب انبار سر رسید. با همان دمپایی و همان پیراهن.
گفت: «کیهان، اجارهات سه ماه عقب افتاده.»

کیهان گفت: «الان وقت این حرفها نیست. من وسط هنر هستم.»
انباردار عکسها را دید. چشمهایش برق زد. گفت: «این انبار منه؟»
کیهان گفت: «بله. ولی پنتهاوس.»
انباردار خندید. خندهای که سالها منتظرش بود. شکایت کرد. دادگاه تشکیل شد.
قاضی عکسها را دید. پرسید: «این ملک شماست؟»
کیهان گفت: «بله، البته…»
قاضی گفت: «طبق این تصاویر، این ملک لوکسه. پس اجارهاش هم باید لوکس باشه.»
و با همان عکسها—با همان ویوی دریای خزر—ارزش ملک را سه برابر حساب کرد. بدهی کیهان هم سه برابر شد.
قاضی در پایان گفت: «آقای صلبی، شما یا عکاس خوبی هستید یا بدهکار بدی.»
کیهان لبخند زد. همیشه لبخند میزد.
نتیجهگیری: اخلاق داستان از زیرزمین تا آسمان
کیهان صلبی از دادگاه بیرون آمد، به نردبان فکر کرد، به لنز، به دریای خزر که هرگز آنجا نبود. فهمید که بعضی وقتها، وقتی زیادی بزرگنمایی میکنی، واقعیت با بهره برمیگردد.
پند اخلاقی: اگر میخواهی پنتهاوس بفروشی، اول مطمئن شو زیرزمین نیست؛ و اگر هم هست، عکسهایش را از دیوار بردار. چون عدالت، لنز فوقعریض لازم ندارد—همهچیز را همانطور که هست، نشان میدهد.
(ادامه مقاله شماره ۶۲ — از جایی که روایت متوقف شد)
کیهان صلبی از دادگاه بیرون آمد، اما این «بیرون آمدن» بیشتر شبیه «لغزیدن به بیرون» بود؛ چون کف دادگاه تازه شسته شده بود و کفشهای براقش—که فقط برای همین جلسه خریده بود—اصلاً مناسب واقعیت نبودند. او روی پلهها ایستاد، یقهی کت را بالا داد، و با خودش گفت: «کیهان، این فقط یه سوءتفاهم قضاییه. تاریخ تو رو درک میکنه.»

تاریخ، اما، گوشیاش را روی حالت سایلنت گذاشته بود.
۶) مشتریان سابق، دوستان جدید
سه روز بعد، دوازده خریدار سابق—که حالا بیشتر شبیه اعضای یک گروه درمانی بودند—دور هم جمع شدند. نه برای شکایت، بلکه برای تخلیهی روانی. مکان جلسه؟ همان کافهای که کیهان قبلاً برای امضای قراردادها دعوتشان کرده بود؛ با همان میز، همان صندلیها، فقط با همان اعتماد از دسترفته.
خانمی که اول همه حرف میزد، گفت: «من هنوز شبها خواب میبینم از پلهها پایین میرم، ولی تهش دریا نیست، سطل زبالهست.»
مردی که عاشق پنتهاوس شده بود، آه کشید: «من به فامیلم گفتم خونهمون ویوی ابدی داره. الان ابدیترین چیز زندگیم خجالته.»
یکی دیگر موبایلش را درآورد و گفت: «این عکسها رو ببینید. اگه نمیدونستم، خودمم باورم میشد.»
همه خندیدند. خندهای تلخ، اما لازم. یکی گفت: «راستش… ما از دست کیهان عصبانی نیستیم. ما از دست خودمون ناراحتیم که باور کردیم.»
خانم عینکآفتابیدار گفت: «من الان هر جا عکس خونه میبینم، اول دنبال نردبان میگردم.»
۷) کیهان و انباردار: اتحاد نابرابر
در همین حین، کیهان داشت با انباردار تماس میگرفت. البته تماس سومش بود؛ دو تماس قبلی جواب داده نشده بود. بالاخره انباردار گوشی را برداشت.
«بله؟»
کیهان با صدای گرم گفت: «سلام، استاد. منم، کیهان. همون هنرمند فضا.»
انباردار گفت: «اگه برای اجاره زنگ زدی، عددش گرم نیست.»
کیهان خندید: «نه، نه. اومدم یه پیشنهاد برد-برد بدم.»
«گوش میکنم.»
«ببین، این انبار شما پتانسیل داره. ما میتونیم با هم بریم جلو. شما مالک، من برندینگ.»

انباردار مکث کرد: «آخرین باری که یکی گفت برندینگ، انبار من شد پنتهاوس.»
کیهان سریع گفت: «دقیقاً! یعنی دیدید جواب میده.»
انباردار خندید. خندهای که آدم را نگران میکرد. «کیهان جان، من فردا میرم دادگاه. اونجا صحبت میکنیم.»
۸) دادگاه: وقتی فتوشاپ علیه خودش شهادت میدهد
روز دادگاه، کیهان با یک پوشهی آبی آمد. توی پوشه؟ پرینت تمام آگهیهای لوکسش. چون فکر میکرد اینها «نمونهکار» است.
قاضی—مردی با ابروهای پر و نگاهی که انگار همهچیز را قبل از توضیح فهمیده—پرونده را باز کرد. «آقای صلبی، شما این فضا را اجاره کردهاید؟»
کیهان گفت: «بله، ولی استفادهی خلاقانه داشتم.»
قاضی گفت: «مالک میگوید اجاره پرداخت نشده.»
کیهان گفت: «من روی ارزش افزوده سرمایهگذاری کردم.»
قاضی یکی از عکسها را بالا گرفت. همان عکسی که لوستر کریستالی و ویوی دریای خزر داشت. «این تصویر چیست؟»
کیهان با افتخار: «پتانسیل ملک.»
انباردار پرید وسط: «قربان، این انبار منه. بدون لوستر. بدون دریا. با نم.»
قاضی عکس بعدی را دید. بعدی. بعدی. «طبق این تصاویر، این ملک نهتنها انبار نیست، بلکه پنتهاوس لوکس با ویوی پانورامیک است.»
کیهان سر تکان داد: «دقیقاً!»
قاضی چکش را آرام روی میز زد. «پس اجارهاش هم باید مطابق ارزش واقعیاش محاسبه شود.»
کیهان لحظهای سکوت کرد. «ارزش واقعی؟»

قاضی لبخند زد؛ لبخندی که پایانبخش بود. «بله. همان ارزشی که خودتان تبلیغ کردهاید.»
۹) سه برابرِ هیچ
حکم صادر شد. اجارهی عقبافتاده × سه. هزینهی دادرسی. جریمهی تأخیر. و یک جملهی پایانی که در صورتجلسه ثبت شد:
«با توجه به مستندات تصویری ارائهشده توسط خوانده، ملک موردنظر دارای ارزش لوکس تلقی میشود.»
کیهان از سالن بیرون آمد. انباردار پشت سرش گفت: «کیهان، ممنون بابت عکسها. هیچوقت فکر نمیکردم انبارم اینقدر باارزش باشه.»
کیهان گفت: «خواهش میکنم. هنر خرج داره.»
انباردار گفت: «دقیقاً. خرجش با تو.»
۱۰) اپیلوگ: پنتهاوس بعدی؟
چند هفته بعد، آگهی جدیدی در اینترنت دیده شد:
«سوئیت خاص، مینیمال، با نور طبیعی کمنظیر. مناسب افراد درونگرا. بازدید فقط با تخیل.»
کیهان صلبی دوباره برگشته بود. این بار، شایعه بود که یک کانکس نگهبانی را با لنز جدیدش «ویلا جنگلی» کرده.
اما مردم انزلی حالا باتجربهتر بودند. زیر آگهی یکی نوشته بود: «نردبان داره؟»
دیگری نوشته بود: «ویو به کدوم سطل زبالهست؟»
و یکی هم نوشته بود: «لطفاً عکس واقعی بذارید، دادگاهها اینجا خیلی هنردوستن.»
پند نهایی (با صدای راوی دانای کل):
در دنیایی که میشود زیرزمین را پنتهاوس فروخت، فقط یک چیز قطعی است: اگر زیادی بزرگنمایی کنی، یک روز قاضی هم عکسهایت را بزرگنمایی میکند—و آنوقت، بدهیات از رویاهایت هم بلندتر میشود.


دیدگاهتان را بنویسید