۱) طرحی به درخشانی لامپ کممصرفِ سوخته
کیهان صلبی صبحش را با این فکر شروع کرد که «امروز، روز بزرگ من است». این فکر را هر روز شروع میکرد، ولی امروز فرق داشت؛ چون شب قبل، هنگام خوردن نیمرو با نان بربری مانده، به الهامی عظیم رسیده بود: فروش زمین لوکسِ ناموجود. آن هم نه یکبار، بلکه پنجبار. به پنج آدم متفاوت. همزمان. در یک روز. در یک ساعت. در یک نقطه. با یک سند. البته پنج تا «اصل».
کیهان با خود گفت: «این دیگر هنر است، نه کلاهبرداری. مثل موسیقی چندصدایی. هرکس ساز خودش را میزند، من هم رهبر ارکستر.»
او دفترچهای داشت که رویش نوشته بود: «ایدههای ناب». داخلش بیشتر فهرست بدهیها و شماره تلفنهایی بود که جواب نمیدادند. اما امروز، با خودکار آبی که جوهرش همیشه نیمهجان بود، نوشت: پروژه: زمین لوکس ساحلی – منطقه آزاد انزلی. زیرش هم اضافه کرد: «لوکس یعنی چی؟ یعنی کسی ندیده. ندیدن یعنی اعتراض نمیکنن.»
کیهان صلبی عاشق منطقه آزاد انزلی بود. نه به خاطر دریا یا تجارت، بلکه چون اسمش به نظرش خیلی رسمی میآمد. «آزاد» که باشد، یعنی هرچیزی آزاد است. حتی خیال. حتی سند.
او به خودش گفت: «کیهان جان، مردم سند میخوان، نه زمین. سند که داشته باشن، زمین خودش میاد. شاید هم پا دربیاره.»
و همینجا بود که عنوان این ماجرا، ناخودآگاه، در ذهن تاریخ حک شد.
۲) اجرای بینقص؛ تا وقتی کسی نگاه نکند
کیهان برای اجرای نقشهاش به یک چیز حیاتی نیاز داشت: سند رسمی. حالا اینکه رسمی یعنی چه، خودش داستانی بود. او به مغازه چاپ و تکثیر سر کوچه رفت؛ همان مغازهای که همیشه بوی تونر و چای مانده میداد و صاحبش، مردی بود با سبیلهای آویزان و عینکی که مدام روی نوک بینیاش سُر میخورد.
کیهان گفت: «آقا مهندس، پنج تا کپی رنگی میخوام. اصلِ اصل.»
صاحب مغازه که اسمش «آقای نادری» بود، سرش را تکان داد و گفت: «اصل که فقط یکیه.»
کیهان لبخند زد: «همینه که میگم. پنج تا اصل از همون یکی.»
نادری چیزی نگفت. فقط دکمه دستگاه فتوکپی را زد. دستگاه مثل پیرمردی که تازه از خواب بیدار شده باشد، نالهای کرد و شروع کرد به کار. کیهان با دقت به سند نگاه میکرد؛ مهرها، امضاها، خطکشهای کج. همه چیز عالی بود. فقط یک چیز کوچک… خیلی کوچک… که اصلاً به چشم نمیآمد.
در بالای سند نوشته شده بود: «منطقه آزاد انزلی» اما در پایین، جایی حوالی توضیحات، تایپ شده بود: «Anzali Free Zoon»
کیهان با خود گفت: «زون، زون است دیگر. مهم آزاد است.»
نادری، که بیصدا یک کپی اضافه برای خودش میگرفت و داخل پوشهای زرد میگذاشت، چیزی نگفت. فقط زیر لب گفت: «عجب.»

۳) پنج مشتری، پنج رویا، یک زمینِ خیالی
کیهان در عرض یک هفته، پنج مشتری پیدا کرد. هر کدام با رویایی متفاوت:
اولی، آقای رحمانی بود؛ مردی با شکم جلوآمده و عینک آفتابی حتی در شب. گفت: «میخوام ویلا بسازم، واسه آرامش.»
دومی، خانم سمیعی؛ زنی که همهچیز را با ماشینحساب میسنجید. گفت: «سرمایهگذاری کوتاهمدت.»
سومی، آقای کاظمی؛ که گفت: «پسرم گفته زمین بخرم، گفته زمین هیچوقت دروغ نمیگه.»
چهارمی، زوج جوانی بودند که مدام دست هم را ول میکردند و دوباره میگرفتند. گفتند: «ماهعسل آینده.»
پنجمی، مردی بود که هیچچیز نگفت. فقط سند را دید، بوسید، و گفت: «مبارکه به من.»
کیهان به هر کدام، با لحن مخصوص همان فرد، سند را داد. پولها را گرفت. رسید داد. حتی گفت: «جمعه صبح، همگی بیاید زمین را تحویل بگیرید. من خودم میام.»
در دلش گفت: «من که نمیام.»
۴) جمعهای که زمین نیامد، ولی مردم آمدند
جمعه صبح، آفتاب تازه داشت از خواب بیدار میشد که اولین نفر رسید. بعد دومی. بعد سومی. کمکم پنج نفر شدند. هرکدام سندی در دست. هرکدام با لبخندی که کمکم کج میشد.
آقای رحمانی گفت: «ببخشید، شما هم واسه تحویل زمین اومدید؟»
خانم سمیعی گفت: «بله. قطعه لوکس. با دید دریا.»
زوج جوان گفتند: «ما هم همینو داریم.»
مرد خاموش سندش را بالا گرفت.
سکوتی افتاد که فقط صدای مرغ دریایی آن را میشکست. همه به زمین خالی نگاه کردند. نه درختی، نه میخی، نه حتی تابلویی.
آقای کاظمی گفت: «شاید زمین زیر خاکه.»

خانم سمیعی گفت: «زمین اگر زیر خاک باشه، باز هم زمینِ.»
بحث بالا گرفت. صداها بلند شد. یکی گفت: «این سند منه!» دیگری گفت: «اسم من روشه!» سومی گفت: «من پول بیشتری دادم!»
نزدیک بود کار به یقهگیری بکشد که ناگهان زوج جوان گفتند: «صبر کنید…»
همه ساکت شدند.
۵) کشف بزرگ: زونِ افسانهای
زوج جوان سندها را کنار هم گذاشتند. پنج سند. پنج «اصل». دقیقاً یکشکل. حتی لکه قهوه گوشه یکی، در همه بود.
خانم سمیعی با دقت گفت: «اینجا رو ببینید…»
همه خم شدند. خط توضیحات. همانجا که نوشته بود: Anzali Free Zoon
آقای رحمانی گفت: «زون یعنی چی؟»
آقای کاظمی گفت: «زون… زون… شاید اسم محلهست؟»
مرد خاموش بالاخره حرف زد: «من انگلیسی بلدم. زون یعنی… هیچی. اشتباهه.»
سکوت دوباره. بعد خنده. اول خندهای عصبی. بعد بلندتر. بعد یکی گفت: «ما زمین نخریدیم، زون خریدیم!»
در همین لحظه، در مغازه چاپ و تکثیر کنار زمین باز شد و آقای نادری بیرون آمد؛ با یک پوشه زرد، مرتب، و لبخندی که انگار سالها منتظر این لحظه بود.
۶) بازنشستهای با حافظهای قویتر از تونر
نادری جلو آمد و گفت: «ببخشید، من مزاحم نمیشم؟»
همه برگشتند. او پوشه را باز کرد. پنج کپی. ششمی هم اضافه. گفت: «من بازنشسته دفترخانهام. عادتمه از هرچیزی یه کپی نگه دارم. مخصوصاً وقتی بوی زون میاد.»
در همین لحظه، در خانه کناری باز شد و پلیسی با دمپایی بیرون آمد. نادری گفت: «جناب سروان، اینها رو ببینید.»

پلیس نگاه کرد. ابرو بالا انداخت. گفت: «کیهان صلبی؟»
همه با هم گفتند: «بله!»
پلیس گفت: «همسایهمونه. دیشب هم ماشینشو بد پارک کرده بود.»
۷) بعد از طوفان: باغ زون
چند ماه بعد، آن زمین خالی، به طرز عجیبی، تبدیل شد به پارک عمومی. تابلویی نصب شد: باغ زون زیرش نوشته بود: «به پاس کشف این زمین توسط پنج شهروند هوشیار.»
پنج نفر هر جمعه میآمدند. میخندیدند. چای میخوردند. و هر بار، یکی میگفت: «یادش بخیر، اون روز نزدیک بود همدیگه رو بزنیم.»
و کیهان؟ او هنوز در دفترچهاش مینویسد. آخرین یادداشتش این است: «پروژه بعدی: فروش پارک. به شرط اینکه اسمش درست نوشته بشه.»
۸) نتیجه اخلاقی، با لبخند
در انزلی، زمین شاید پا درنیاورد، اما سند اگر غلط داشته باشد، خودش راه میرود؛ مستقیم تا پارک، تا پلیس، تا خنده مردم.
و اینگونه، عدالت نه با چکش، بلکه با یک غلط املایی فرود آمد.
۹) کیهان صلبی و هنرِ «نبودن در صحنه»
کیهان صلبی همان روز جمعه، دقیقاً در ساعتی که پنج خریدار مثل پنج پرچمِ برافراشته سندها را تکان میدادند، در خانهاش روی مبل لم داده بود و با کنترل تلویزیون بازی میکرد. کانالها را بالا و پایین میکرد و زیر لب میگفت: «عجب، هیچکدوم برنامه مورد علاقه منو پخش نمیکنن؛ برنامهای که توش من پولدار میشم.»
موبایلش زنگ خورد. نگاه کرد. شماره ناشناس. جواب نداد. دوباره زنگ خورد. اینبار هم جواب نداد. برای بار سوم که زنگ خورد، گوشی را برگرداند و گفت: «اگر واقعاً مهم بود، پیام میدادن.»
پیام آمد. «سلام آقای صلبی، ما همگی سر زمینیم. شما کجایید؟»
کیهان پیام را دید، لبخند زد و گفت: «ببین چقدر مردم عجولن. زمین که فرار نمیکنه.» بعد یادش افتاد که… خب… زمین اصلاً وجود ندارد.
او کنترل را گذاشت کنار، بلند شد، به آینه نگاه کرد و گفت: «کیهان جان، خونسرد باش. تو هنرمندی. هنرمند همیشه دیر میرسه.»
در همان لحظه، صدای آژیر دوردستی آمد. کیهان گوش تیز کرد. آژیر نزدیکتر شد. گفت: «حتماً واسه همسایهست.»

۱۰) بازجوییای که بیشتر شبیه کلاس املاء بود
دو روز بعد، کیهان صلبی روی صندلی فلزی اداره نشسته بود. روبهرویش همان پلیس همسایه، با همان دمپایی—البته اینبار با کفش—نشسته بود و پروندهای قطور را ورق میزد.
پلیس گفت: «آقای صلبی، شما این سندها رو تهیه کردید؟»
کیهان گفت: «تهیه که نه… بیشتر الهام گرفتم.»
پلیس ابرو بالا انداخت: «الهام از چی؟»
کیهان گفت: «از بازار. بازار الهامبخشه.»
پلیس یکی از سندها را جلو کشید: «اینو بخونید.»
کیهان خواند. وقتی به «Anzali Free Zoon» رسید، مکث کرد. سرفهای کرد و گفت: «بله… این… اصطلاح محلیه.»
پلیس گفت: «محلیِ کدوم زبان؟»
کیهان گفت: «زبانِ آینده.»
پلیس خندید. نه آنقدر که دوستانه باشد، نه آنقدر که ترسناک. گفت: «جالبه. چون آقای نادری میگه شما پنج بار اومدید مغازهاش. هر بار هم گفتید ‘اصلِ اصل’.»
کیهان گفت: «من به اصالت اهمیت میدم.»
پلیس پوشه زرد را باز کرد. شش کپی. گفت: «و این ششمی چیه؟»
کیهان گفت: «شاید تمرینی بوده.»
۱۱) پنج خریدار، یک گروه واتساپی
در این میان، پنج قربانی—که حالا خودشان را «کاشفان زون» مینامیدند—یک گروه واتساپی ساخته بودند. اسم گروه: «زونداران سابق».
آقای رحمانی نوشت: «بچهها، من هنوز باورم نمیشه.»
خانم سمیعی نوشت: «من دارم حساب میکنم اگه همون پول رو سکه خریده بودم چی میشد.»

زوج جوان عکس سلفی کنار زمین خالی فرستادند با کپشن: «ماهعسل در زون.»
آقای کاظمی نوشت: «پسرم گفته بابا تو تاریخ موندی.»
مرد خاموش فقط یک ایموجی فرستاد: 🌳
آنها کمکم به جای عصبانیت، شروع کردند به خندیدن. هر بار که یکی میگفت «زون»، بقیه میخندیدند. انگار کلمه، خاصیت درمانی پیدا کرده بود.
۱۲) جلسهای در شهرداری؛ جایی که ایدهها معمولاً گم میشوند
چند هفته بعد، جلسهای در شهرداری برگزار شد. موضوع: «تعیین تکلیف زمین بلااستفاده در منطقه آزاد… یا زون…»
یکی از کارمندان گفت: «خب، این زمین نه سند درست حسابی داره، نه صاحب مشخص.»
دیگری گفت: «پس ولش کنیم.»
سومی که تازه استخدام شده بود، گفت: «میشه پارک بشه؟»
همه ساکت شدند. رئیس جلسه گفت: «پارک؟»
کارمند گفت: «آره، الان مردم خودشون میان اونجا. جمعهها شلوغه. اسمش هم افتاده سر زبونها.»
رئیس گفت: «اسمش چیه؟»
همه با هم گفتند: «زون.»
رئیس سرش را خاراند: «باغ زون… بد هم نیست. خاصه.»
۱۳) کیهان و رؤیای بازگشت بزرگ
کیهان صلبی، بعد از چند جلسه بازجویی و چند «تعهد کتبی با لبخند»، آزاد شد. بیرون که آمد، آفتاب توی چشمش زد. گفت: «زندگی ادامه داره.»
او به قهوهخانه رفت. چای سفارش داد. مرد کناری گفت: «شنیدی اون زمین شده پارک؟»
کیهان گفت: «کدوم زمین؟»

مرد گفت: «همونی که یه یارو پنج بار فروخته بود.»
کیهان چایش را فوت کرد: «عجب آدم احمقی.»
۱۴) افتتاحیهای با روبان سبز و خاطرههای کج
روز افتتاح «باغ زون» رسید. روبان سبز. بادکنک. بچهها. شهردار. و پنج نفر که حالا به عنوان «کاشفان رسمی» دعوت شده بودند.
لوحی کنار ورودی نصب شد. رویش نوشته بود:
«این پارک، به پاس کشف و افشای یک زونِ فراموشنشدنی، با سپاس از: آقای رحمانی خانم سمیعی آقای کاظمی و زوج جوان (که ترجیح دادند دست هم را ول نکنند)»
مرد خاموش پایین لوح، با خودکار، یک درخت کوچک کشید.
شهردار گفت: «این پارک نماد هوشیاری شهروندان ماست.»
جمعیت دست زد. یکی از بچهها پرسید: «بابا، زون یعنی چی؟»
پدرش گفت: «یعنی جایی که آدم باید حواسش جمع باشه.»
۱۵) آخرین نگاه، آخرین لبخند
غروب، وقتی پارک خلوت شد، پنج نفر روی نیمکت نشستند. آقای رحمانی گفت: «آخرش، زمین نصیبمون نشد، ولی پارک شد.»
خانم سمیعی گفت: «بازده اجتماعی خوبی داشت.»
زوج جوان گفتند: «ما اسم بچهمون رو میذاریم زون.»
آقای کاظمی خندید. مرد خاموش گفت: «بعضی اشتباهها باید سبز بشن.»
دورتر، کیهان صلبی از پشت نرده نگاه میکرد. لوح را دید. اسمها را خواند. لبخند زد و زیر لب گفت: «دیدی کیهان؟ حتی وقتی زمین نیست، تو اثر میذاری.»
او برگشت و رفت. دفترچهاش را باز کرد و نوشت: «نتیجه اخلاقی: قبل از فروش، املاء را چک کن.»
و در انزلی، باغ زون ماند؛ جایی که سندی پا درآورد، دوید، و آخرش نشست زیر سایه درختها.


دیدگاهتان را بنویسید