جادوگر تعرفه انزلی

Keyhan Tejarat - featured 75

۱) الهام آسمانی کنار اسکله

کیهان صلبی همیشه می‌گفت الهام‌های بزرگش در جاهای کوچک به سراغش می‌آید؛ مثلاً پشت چراغ قرمز، یا توی صف نان، یا همان روزی که روی اسکله انزلی، کنار یک کانتینر زنگ‌زده، داشت با گوشی‌اش بازی «سوداگر بزرگ ۳» را می‌کرد و همزمان به قبض تعرفه واردات نگاه می‌انداخت.

او زیر لب گفت: «یا ابوالفضل… این چرا این‌قدر گرونه؟»

روی قبض نوشته بود: کیف دستی لوکس – تعرفه: کمرشکن.

کیهان با همان انگشت شست چرب از چیپس، صفحه را اسکرول کرد. چند خط پایین‌تر یک سطر برق زد: مواد آموزشی – تعرفه: ناچیز و دوست‌داشتنی.

چشمانش گرد شد. لبخندی زد که همیشه وقتی فکر می‌کرد نابغه است، روی صورتش می‌نشست. همان لبخندی که شبیه کسی بود که تازه قانون جاذبه را کشف کرده.

«مواد آموزشی…» این عبارت را چند بار مزه‌مزه کرد. «یعنی چی؟ یعنی هرچی که آدمو آموزش بده، دیگه تعرفه نداره؟»

او همان‌جا، کنار اسکله، با اعتمادبه‌نفسی که فقط از نادانی عمیق می‌آید، تصمیم گرفت جادوگر تعرفه انزلی شود.


۲) نقشه‌ای به ظرافت جلد سخت

کیهان شب همان روز، در دفتر کارش که بیشتر شبیه انبار لوازم یدکی متروکه بود، نشسته بود و با خودش حرف می‌زد. دیوارها پر از پوسترهای انگیزشی تقلبی بود: «موفقیت تصادفی نیست، تصادفی هم هست، ولی تو فکر کن نیست.»

او یک کیف دستی زنانه برند را از جعبه درآورد. چرم براق، دوخت تمیز، قیمت نجومی. کیف را جلوی صورتش گرفت و گفت: «تو از امروز، دانش‌آموزی.»

بعد لپ‌تاپش را باز کرد و شروع کرد به سرچ: «ISBN چیست و آیا می‌شود جعلش کرد بدون اینکه بفهمند».

نیم ساعت بعد، کیهان استاد تولید ISBN شد. البته در حد خودش. او فهمید که ISBN یک شماره است، کتاب‌ها دارند، و اگر یک شماره شبیه بقیه شماره‌ها بنویسی، حتماً درست است. منطقش این بود: «همه ISBNها که یکی‌یکی چک نمی‌شن.»

او یک فایل اکسل درست کرد با ستون‌هایی مثل: – نام کتاب – نویسنده (ترجیحاً خارجی که کسی نشناسد) – ISBN (ترکیبی از اعداد رند و تاریخ تولد دایی‌اش)

بعد رفت سراغ شاهکار: جلد کتاب.

کیهان به یک چاپخانه محلی سفارش داد جلدهای سخت با عنوان‌هایی مثل: «مبانی مدیریت بازرگانی نوین» «کارآفرینی در عصر جهانی‌شدن» «اقتصاد برای کسانی که وقت ندارند»

داخل هر جلد؟ هیچ. فقط یک کیف دستی لوکس که مثل یک دانشجوی خجالتی، قوز کرده بود تا دیده نشود.

کیهان با افتخار گفت: «این دیگه آموزش کاربردیه. مدیریت منابع… منابع پولی.»

تصویر صحنه 1

۳) اجرای جادوی تعرفه

روز ورود محموله، کیهان با کت‌وشلواری که همیشه دو سایز بزرگ‌تر بود، وارد منطقه آزاد انزلی شد. عینک آفتابی‌اش را حتی داخل سالن گمرک هم برنداشت، چون فکر می‌کرد این کار آدم را مهم‌تر نشان می‌دهد.

مامور گمرک پرسید: «محموله چیه؟»

کیهان با صدای بمِ تمرین‌شده گفت: «مواد آموزشی. کیت‌های آموزشی چرمی برای مطالعات بازرگانی.»

مامور ابرو بالا انداخت. «چرمی؟»

کیهان لبخند زد. «آموزش باید ملموس باشه. لمس چرم، درک سرمایه‌داری.»

مامور چیزی نوشت. تعرفه پایین. کیهان در دلش قند آب شد. داشت می‌دید که چگونه جادو جواب داده.

کانتینر باز شد. ردیف ردیف «کتاب‌های جلد سخت». یکی از مامورها یکی را برداشت، سنگین بود. بازش کرد. کیف دستی.

سکوت.

کیهان سریع گفت: «آها! این متد جدید آموزشیه. Case-based learning. شما کیس رو لمس می‌کنید.»

مامور خواست چیزی بگوید که ناگهان زنی با مقنعه سرمه‌ای و عینک گرد جلو آمد. کارت شناسایی‌اش را نشان داد: مشاور علمی سازمان بندر.

او یکی از کتاب‌ها را برداشت. به جلد نگاه کرد. مکث کرد. دوباره نگاه کرد. بعد ISBN پشت جلد را خواند.

رنگ از صورتش پرید.


۴) استاد، ISBN، و لحظه‌ای که زمین دهان باز کرد

زن آرام گفت: «این ISBN… مال کتاب منه.»

کیهان خندید. «کتاب شما؟ چه جالب! پس حتماً خوبه.»

او ادامه داد: «نه آقا. این ISBN دقیقاً مال کتاب “اقتصاد نهادی پیشرفته” است. چاپ سوم. نویسنده: من.»

سکوتی که افتاد، حتی کیف‌ها هم نفسشان را حبس کردند.

مامور گمرک گفت: «یعنی چی؟»

تصویر صحنه 2

استاد گفت: «یعنی این آقا از ISBN کتاب من برای…» او جلد را باز کرد و کیف را بیرون کشید. «…این استفاده کرده.»

کیهان سعی کرد فضا را عوض کند. «خب می‌تونست کتاب شما الهام‌بخش این کیف باشه. اقتصاد نهادی یعنی نهاد خانواده، خانواده یعنی خانم‌ها، خانم‌ها یعنی کیف…»

هیچ‌کس نخندید.

استاد رو به مامور گفت: «من اتفاقاً دارم روی سوءاستفاده از تعرفه‌های آموزشی تحقیق می‌کنم. این کیس… فوق‌العاده‌ست.»

کیهان برای اولین بار در عمرش، از کلمه «کیس» ترسید.


۵) فروپاشی یک جادوگر

بررسی شروع شد. هرچه بیشتر نگاه کردند، گندش در می‌آمد. ISBNهای دیگر هم یا مال کتاب‌های واقعی بودند، یا اصلاً وجود خارجی نداشتند. یکی‌شان مال یک کتاب آشپزی ترکی بود. یکی دیگر مال رمان عاشقانه‌ای در دهه هفتاد.

مامور گفت: «شما چرا فکر کردید کسی چک نمی‌کنه؟»

کیهان شانه بالا انداخت. «معمولاً کسی چک نمی‌کنه.»

استاد لبخند زد. «علم همیشه استثناها رو دوست داره.»

در نهایت، محموله توقیف شد. تعرفه واقعی محاسبه شد. جریمه اضافه شد. یک پرونده قطور تشکیل شد که رویش نوشته بودند: پرونده آموزشی-چرمی.

کیهان وقتی داشت برگه‌ها را امضا می‌کرد، زیر لب گفت: «حداقل یاد گرفتم ISBN چیه.»

مامور گفت: «اینم خودش آموزشه. ولی تعرفه‌اش بالاست.»


۶) عدالت آکادمیک

چند ماه بعد، استاد اقتصاد در دفترش نشسته بود و فصل جدید کتابش را می‌نوشت: «مطالعه موردی: سوءاستفاده از طبقه‌بندی تعرفه‌ای در مناطق آزاد.»

او با دقت، تمام جزئیات ماجرا را نوشت. از جلدهای سخت گرفته تا کیف‌های خجالتی. حتی اسم را هم کامل نوشت: کیهان صلبی.

ناشر گفت: «اسم واقعی؟»

استاد گفت: «علم باید شفاف باشه.»

تصویر صحنه 3

کتاب چاپ شد. نه یکی، نه دو تا، بلکه به‌عنوان منبع درسی در سه دانشگاه بزرگ ایران انتخاب شد. دانشجوها سر کلاس می‌گفتند: «استاد، این کیهان صلبی خیلی خلاق بوده‌ها!» استاد جواب می‌داد: «خلاقیت بدون دانش، اسمش حماقته.»


۷) تماس مادرانه

یک روز بعدازظهر، کیهان در خانه نشسته بود و داشت با خودش حساب می‌کرد چطور می‌شود از این به بعد «مواد آموزشی خوراکی» وارد کند که گوشی‌اش زنگ خورد.

«الو؟»

صدای مادرش بود. «کیهان جان، من یه کتاب خریدم.»

کیهان ترسید. «کتاب؟ شما؟»

«آره. اسمش اقتصاد… یه چیزی. توش اسم تو هم بود.»

سکوت.

مادر ادامه داد: «آخرش فهمیدم تو دقیقاً چیکار می‌کنی. مردم رو آموزش می‌دی… که چی‌کار نکنن.»

کیهان گفت: «مامان…»

مادر با رضایت گفت: «خوبه. لااقل اسممون رفت دانشگاه.»


۸) نتیجه‌گیری یک جادوگر بی‌عصا

کیهان صلبی هیچ‌وقت جادوگر نشد. نه تعرفه‌ها را تسخیر کرد، نه سیستم را دور زد. اما ناخواسته، به یک درس زنده تبدیل شد؛ درسی که هر ترم تدریس می‌شد، با اسلاید و امتحان پایان‌ترم.

و شاید این بزرگ‌ترین عدالت بود: کسی که می‌خواست از آموزش سوءاستفاده کند، خودش شد ابزار آموزش.

پند اخلاقی: اگر می‌خواهی کتاب را قضاوت کنی، اول مطمئن شو ISBNش مال خودت نیست.

۹) زندگی پس از جلد سخت

بعد از آن ماجرا، کیهان صلبی وارد دوره‌ای از زندگی شد که خودش اسمش را گذاشته بود «فاز بازاندیشی استراتژیک»، اما در واقع بیشتر شبیه بیکاری اجباری با چاشنی توهم بود. دفتر کارش خلوت‌تر از همیشه شده بود. پوستر انگیزشی «موفقیت تصادفی نیست» از دیوار افتاده بود و حالا پشتش معلوم شده بود دیوار نم داده.

کیهان روی صندلی لقش نشسته بود و به یک کیف دستی باقی‌مانده از محموله توقیفی نگاه می‌کرد؛ کیفی که به طرز معجزه‌آسایی از دست مامورها در رفته بود، چون آن روز داخل ماشین شخصی‌اش جا مانده بود.

با خودش گفت: «تو حداقل مدرک گرفتی. بقیه‌تون لیسانس هم ندارید.»

تصویر صحنه 4

دوستش جلیل، که همیشه دیر می‌آمد و زود قضاوت می‌کرد، وارد شد. «کیهان، شنیدم دانشگاهی شدی.»

کیهان اخم کرد. «مسخره نکن.»

جلیل خندید. «نه به خدا. پسرخالم تهران دانشجوعه. می‌گفت تو کتاب اقتصادشون یه آقایی هست که کیف وارد کرده به اسم کتاب.»

کیهان برای اولین بار در عمرش، احساس کرد گونه‌هایش داغ شده. «اسمش چی بود؟»

جلیل با شیطنت گفت: «کیهان صلبی. اسم قشنگیه‌ها.»


۱۰) کلاس درس، ردیف آخر، کیف وسط اسلاید

ترم بعد، در یکی از دانشگاه‌های معتبر، استاد اقتصاد با همان مقنعه سرمه‌ای وارد کلاس شد. اسلاید اول روی پرده افتاد:

مطالعه موردی: جادوگر تعرفه انزلی

دانشجوها خندیدند. یکی گفت: «استاد، این اسمش خیلی فانتزیه.»

استاد با آرامش گفت: «واقعیت، از طنز جلوتره.»

اسلاید بعدی، عکس یک کیف دستی بود که نصفش داخل جلد کتاب فرو رفته بود. زیرش نوشته بود: نمونه‌ای از کیت آموزشی چرمی.

استاد گفت: «متهم، که در این کتاب با نام کاملش معرفی شده، تصور می‌کرد اگر کالایی را آموزشی بنامد، واقعاً آموزشی می‌شود.»

دانشجویی پرسید: «استاد، واقعاً فکر کرده بود ISBN چک نمی‌شه؟»

استاد لبخند زد. «این‌جا بهش می‌گیم خطای اعتماد به حماقت سیستم.»

دانشجوها یادداشت برمی‌داشتند. یکی‌شان زیر لب گفت: «دمش گرم، به ما نمره می‌ده.»


۱۱) کتابی که زندگی‌نامه شد

چاپ دوم کتاب که آمد، دیگر فقط یک کتاب درسی نبود. در راهروهای دانشگاه، دانشجوها می‌گفتند: «فصل چهار رو خوندی؟ همون که مامانش آخرش زنگ می‌زنه؟»

یکی جواب داد: «آره، خیلی تراژیک-کمیکه.»

کیهان اما از همه‌جا بی‌خبر، یک روز برای کشتن وقت، وارد کتاب‌فروشی منطقه آزاد شد. کتابی را دید با جلد آشنا. نام استاد بزرگ رویش بود. ورق زد. صفحه ۲۳۷.

تصویر صحنه 5

اسم خودش.

با فونت رسمی.

با توضیح پاورقی.

کیهان زیر لب گفت: «حتی پاورقی هم دارم…»

فروشنده گفت: «آقا این کتاب خیلی خوب فروش می‌ره. مخصوصاً این فصلش. خیلی واقعی نوشته.»

کیهان کتاب را خرید. نه برای خواندن. برای نگه‌داشتن. مدرکی از این‌که بالاخره یک‌جا اسمش چاپ شده.


۱۲) تماس نهایی، درک نهایی

شب، کیهان در خانه نشسته بود. کتاب روی میز. کیف دستی کنار کتاب. گوشی‌اش زنگ خورد.

«الو؟»

مادرش بود. «کیهان جان، من کتاب رو کامل خوندم.»

کیهان نفسش را حبس کرد. «کدوم کتاب، مامان؟»

«همونی که توش هستی. والله خیلی آموزنده بود.»

کیهان گفت: «مامان… ناراحت نشدی؟»

مادر مکث کرد. «نه. فقط فهمیدم تو همیشه معلم بودی، خودت خبر نداشتی.»

کیهان خندید. خنده‌ای که نه از زرنگی بود، نه از شکست. از این‌که بالاخره یکی فهمیده بود او دقیقاً چه‌کار می‌کند.

مادر ادامه داد: «راستی، دوتا دیگه هم خریدم. یکی برای خاله‌ت، یکی برای دایی‌ت. بدونن با چی سر و کار دارن.»


۱۳) پند پایانی جادوگر بی‌کتاب

کیهان صلبی هرگز ثروتمند نشد. هرگز هم از اشتباهاتش درس نگرفت. اما شد یک مثال. یک فصل. یک نمره میان‌ترم.

و در تاریخچه آموزش اقتصاد ایران، جایی هست که نوشته: لطفاً این فصل را با دقت بخوانید. چون بازار، همیشه از شما باهوش‌تر است.

پند اخلاقی نهایی: اگر قرار است کیف را کتاب کنی، حواست باشد نویسنده‌اش هنوز زنده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

— بارگیری کد امنیتی —