پروژه‌ای که فردایش نمی‌رسید

Keyhan Tejarat - featured 63

۱) مقدمه: فردا، فردا، فردا…

در انزلیِ همیشه‌مه‌آلود، جایی که بوی دریا با بوی چای قاطی می‌شود و وعده‌ها مثل موج می‌آیند و می‌روند، نامی بود که هر وقت شنیده می‌شد، «فردا» ناگهان کش می‌آمد: کیهان صلبی. مردی با کت براق، کفش‌های همیشه واکس‌خورده و لبخندی که انگار به‌طور پیش‌فرض روی صورتش نصب شده بود. اگر از او می‌پرسیدی «کیهان جان، پروژه کی تحویل می‌شه؟» با اطمینان می‌گفت: «فردا.» فردایی که هرگز نمی‌رسید.

ایده‌ی تازه‌ی او، مثل همیشه، از آن ایده‌هایی بود که اگر به یک آدم عاقل می‌گفتی، چایش را روی میز می‌ریخت. اما کیهان به عاقل‌ها اعتقاد نداشت؛ اعتقادش به رندرهای سه‌بعدی بود. پروژه‌ای عظیم به نام «برج صلبی»؛ یک برج بیست‌طبقه‌ی ساحلی با نمای شیشه‌ای، بالکن‌های موج‌دار، و یک آسمان آبیِ فتوشاپی که حتی مرغ‌های دریایی‌اش هم از بانک تصویر خریداری شده بودند.

چهل سرمایه‌گذار، هرکدام با چک، حواله، یا دست‌کم با امید، دور کیهان جمع شدند. کیهان گفت: «این پروژه، آینده‌ی انزلیه. فردای انزلیه.» و همه با هم گفتند: «ان‌شاءالله.»


۲) طرح نابغه: آجرهایی که جا‌به‌جا می‌شدند

کیهان صلبی نقشه‌ای داشت که خودش به آن می‌گفت «مدیریت پیشرفت بصری». ترجمه‌ی آزادش می‌شد: «همین یه تپه آجر رو بچرخونیم.»

در زمین پروژه، یک گود کوچک کنده شد. بعد، یک تپه آجر آمد. نه دو تپه، نه سه. همان یک تپه. کیهان با دقت مهندسی (که بیشتر شبیه دقت جابه‌جایی اسباب‌کشی بود)، هر ماه آجرها را از یک گوشه به گوشه‌ی دیگر می‌برد. ماه اول: آجرها سمت شمال گود. ماه دوم: آجرها سمت جنوب. ماه سوم: آجرها با یک پارچه‌ی برزنتی پوشانده شده، که «نشانه‌ی شروع اسکلت» بود.

هر ماه، عکس‌ها از زاویه‌های جدید گرفته می‌شد. یک‌بار از پایین، یک‌بار از بالا، یک‌بار با لنز واید که گود را عمیق‌تر نشان دهد. کیهان در گروه واتساپی سرمایه‌گذاران می‌نوشت: «دوستان عزیز، پیشرفت پروژه طبق برنامه جلو می‌ره. عکس‌ها گویای همه‌چیزه.»

یکی از سرمایه‌گذاران، آقای جهانگیری، نوشت: «مهندس، این آجرها چرا هر ماه رنگ‌شون فرق می‌کنه؟» کیهان جواب داد: «این‌ها آجرهای فازبندی‌شده‌ان. هر فاز رنگ خودش رو داره.»

همه «آها» گفتند. هیچ‌کس نپرسید چرا فازها سر جایشان نمی‌مانند.


۳) نیروی انسانی: کلاه ایمنی، بدون کار

برای اینکه پروژه «زنده» به نظر برسد، کیهان تصمیم گرفت کارگر بیاورد. نه برای ساخت‌وساز؛ برای ایستادن. ده کارگر روزمزد، هر وقت سرمایه‌گذاری می‌آمد، کلاه ایمنی سر می‌گذاشتند و با قیافه‌ی بسیار جدی به افق خیره می‌شدند. بعضی‌ها بیل دست می‌گرفتند، اما بیل‌ها بیشتر نقش اکسسوری داشت.

کیهان به آن‌ها می‌گفت: «بچه‌ها، مهم اینه که وقتی میان، ببینن شما سرتون شلوغه.» یکی از کارگرها پرسید: «مهندس، شلوغِ چی؟» کیهان با لبخند گفت: «شلوغِ فکر.»

کارگرها اولش گیج بودند، اما بعد فهمیدند پولش بد نیست. فقط یک مشکل بود: ایستادنِ طولانی، آدم را تشنه می‌کند. یکی از آن‌ها، رحیم، گفت: «بچه‌ها، یه سماور بیاریم؟» سماور آمد. بعد استکان. بعد قند. بعد صندلی پلاستیکی. و این‌گونه، چای‌فروشیِ داخل پروژه‌ی برج صلبی متولد شد.

تصویر صحنه 1

۴) چای‌خانه‌ای که رشد کرد

چای‌خانه اول فقط برای خودشان بود. اما کم‌کم رهگذران هم آمدند. یکی گفت: «اینجا چای دارین؟» رحیم گفت: «داریم، ولی برج نداریم.»

چای‌خانه اسم نداشت. بعد اسم پیدا کرد: «چای‌خانه‌ی اسکلت». بعد تابلو آمد. بعد منو: چای، چای دارچین، چای هل، و یک آیتم ویژه به نام «چایِ پیشرفت پروژه».

کیهان اول ناراحت شد. گفت: «این چیه این‌جا راه انداختین؟» رحیم گفت: «مهندس، مردم میان، چای می‌خورن، پروژه رو می‌بینن، دلگرم می‌شن.» کیهان فکر کرد. دید بد هم نیست. حتی بعضی سرمایه‌گذارها می‌آمدند، چای می‌خوردند و می‌گفتند: «عجب فضای زنده‌ای داره پروژه.»

سه ماه گذشت. شش ماه. یک سال. چای‌خانه بزرگ‌تر شد. سایه‌بان اضافه شد. صندلی‌ها از پلاستیکی به فلزی ارتقا پیدا کرد. حتی یک گلدان هم آمد. در حالی که برج صلبی هنوز در مرحله‌ی «گودِ فلسفی» بود.


۵) گزارش‌های ماهانه: پیشرفت از زاویه‌ی جدید

کیهان استاد گزارش‌نویسی بود. هر ماه یک فایل PDF با عنوان «گزارش پیشرفت ماهانه – برج صلبی» می‌فرستاد. در گزارش‌ها می‌نوشت: – «تکمیل فاز مطالعات خاک (ادامه‌دار)» – «آماده‌سازی برای شروع اسکلت (در آستانه)» – «هماهنگی با تیم‌های بین‌المللی (در حال انجام)»

عکس‌ها همیشه تازه بودند. چون زاویه‌ها تازه بودند. یکی از سرمایه‌گذارها گفت: «مهندس، حس می‌کنم این آجرها رو قبلاً دیده بودم.» کیهان جواب داد: «طبیعیه. پروژه‌های بزرگ، حافظه‌ی بصری ایجاد می‌کنن.»

هیچ‌کس نفهمید این حافظه‌ی بصری، حافظه‌ی تکرار است.


۶) روز بدِ پهپاد

همه‌چیز خوب پیش می‌رفت تا اینکه یک روز، یک خبرنگار محلی تصمیم گرفت از پروژه‌های نیمه‌تمام انزلی گزارش تهیه کند. او یک پهپاد داشت. پهپاد دشمن طبیعیِ پروژه‌هایی است که از زاویه‌ی محدود زنده‌اند.

پهپاد بالا رفت. عکس گرفت. و حقیقت، مثل چایِ بدون قند، تلخ بود: در ۳۶ ماه، هیچ تغییری در زمین پروژه ایجاد نشده بود. هیچ. جز یک چیز: چای‌خانه.

از بالا مشخص بود که چای‌خانه بزرگ‌تر شده، میزهای بیرونی دارد، حتی یک سایه‌بان شیک. خبرنگار نوشت: «تنها بخش فعال پروژه‌ی برج صلبی، چای‌خانه‌ی آن است.»

عکس‌ها منتشر شد. سرمایه‌گذارها دیدند. کیهان دید. کیهان گفت: «این زاویه اشتباهه.»

تصویر صحنه 2

۷) پنج ستاره، صفر طبقه

بدتر از گزارش پهپادی، یک اتفاق دیگر افتاد: چای‌خانه در گوگل مپ ثبت شد. و مردم نظر دادند.

⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️ «بهترین چای انزلی. محیط دنج. برجش هم فعلاً ذهنیه.»

⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️ «چای عالی، کارگرها خوش‌برخورد، پیشرفت پروژه ثابت.»

چای‌خانه شد مقصد. برج شد شوخی.

یکی از سرمایه‌گذارها به کیهان زنگ زد و گفت: «مهندس، این چیه مردم نوشتن؟» کیهان گفت: «تبلیغ مردمیه. ارزش داره.»


۸) ترک‌ها ظاهر می‌شوند

کم‌کم سرمایه‌گذارها شروع کردند به سؤال‌های جدی‌تر. «پروانه چی شد؟» «بتن کی میاد؟» «این آجرها چرا هنوز همون‌جان؟»

کیهان جواب‌های فلسفی می‌داد. «ساخت‌وساز، یک فرایند درونیه.» «ما داریم آهسته و پیوسته جلو می‌ریم.» «برج خوب، عجله نمی‌کنه.»

اما پول‌ها تمام شد. رندرها قدیمی شدند. و بدتر از همه، کارگرها دیگر فقط کارگر نبودند؛ کسب‌وکار داشتند.


۹) خیانت ناخواسته: برج ضد صلبی

کارگرهای چای‌خانه، بعد از سه سال، پول جمع کرده بودند. رحیم یک روز گفت: «بچه‌ها، ما چرا خودمون نسازیم؟» همه خندیدند. بعد حساب کردند. دیدند می‌شود.

یک زمین کوچک کنار پروژه‌ی برج صلبی بود. آن‌ها خریدند. و شروع کردند به ساخت. واقعی. با پی. با ستون. با طبقه.

اسمش را گذاشتند: «برج ضد صلبی». چون هرچه آن یکی نبود، این یکی بود.

تصویر صحنه 3

۱۰) عدالت طنزآمیز

وقتی اولین طبقه‌ی برج ضد صلبی بالا آمد، سرمایه‌گذارهای برج صلبی آمدند و دیدند. یکی گفت: «این چطوری تو یک سال شد؟» رحیم گفت: «ما چای‌مون رو خوردیم، بعد کار کردیم.»

کیهان آمد. نگاه کرد. گفت: «اسمش چرا اینه؟» رحیم لبخند زد: «شوخی بازاره، مهندس.»


۱۱) پایان: فردایی که رسید، ولی برای دیگری

سه سال بعد، برج ضد صلبی افتتاح شد. نه بیست طبقه، ولی واقعی. مردم اسباب‌کشی کردند. چای‌خانه هنوز پایین برج بود.

و برج صلبی؟ همان گود. همان آجرها. با یک تابلو جدید: «پروژه در آستانه‌ی شروع.»

نتیجه‌ی اخلاقی (اگر بشود اسمش را اخلاق گذاشت): اگر قرار است فردا همیشه نیاید، حداقل چایت را امروز خوب دم کن؛ چون دنیا، حتی اگر برجت را نسازد، ممکن است از سماورت یک آسمان‌خراش دربیاورد.


۱۲) بازگشت قهرمانِ کاغذی

کیهان صلبی اما از آن آدم‌ها نبود که با یک گزارش پهپادی یا یک برج واقعی کنار دستی، بساطش را جمع کند. او هنوز خودش را «کارآفرین آینده‌نگر» می‌دانست. همان‌طور که روی صندلی چرمی دفترش ــ دفتری که تنها دارایی ثابتش یک کولر گازی پرصدا و یک قاب عکس از خودش کنار ماکت برج صلبی بود ــ لم داده بود، با تلفن صحبت می‌کرد:

«ببین عزیزم، پروژه متوقف نشده، پروژه داره نفس عمیق می‌کشه.»

آن‌طرف خط، یکی از سرمایه‌گذارهای قدیمی با صدایی که معلوم بود دیگر چایش هم سرد شده، گفت: «آقای صلبی، نفس عمیق سه ساله؟»

کیهان خندید: «برج‌های بزرگ، نفس‌های بزرگ دارن.»

بعد تلفن را قطع کرد، چون اعتقاد داشت اگر زودتر قطع کند، برنده‌ی مکالمه است.


تصویر صحنه 4

۱۳) بازدید اضطراری: کلاه ایمنی‌های بیکار

یک روز صبح، بدون اعلام قبلی، پنج نفر از سرمایه‌گذارها با هم سر پروژه آمدند. کیهان که خبردار شد، با عجله به رحیم زنگ زد:

«رحیم! کلاه‌ها رو سرتون بذارین، بیل‌ها رو بگیرین، امروز روز نمایش قدرته.»

رحیم آهی کشید و گفت: «مهندس، بچه‌ها الان مشتری دارن. صبحونه‌خور اومده.»

کیهان داد زد: «برج مهم‌تره یا چای؟»

رحیم با خونسردی جواب داد: «فعلاً چای.»

وقتی سرمایه‌گذارها رسیدند، به‌جای صدای چکش و بتن، بوی نان تازه و صدای قاشق توی استکان فضا را پر کرده بود. یکی از سرمایه‌گذارها گفت: «اینجا کارگاهه یا کافه؟»

رحیم جلو آمد، دستش را پاک کرد و گفت: «هر دو. بسته به زاویه دید.»


۱۴) مقایسه ناخواسته

سرمایه‌گذارها ناخودآگاه سرشان را چرخاندند و به زمین کناری نگاه کردند. ستون‌ها بالا رفته بود. کارگرها واقعاً کار می‌کردند. صدای دستگاه می‌آمد.

یکی گفت: «اون چیه؟»

رحیم با افتخار گفت: «برج ضد صلبی.»

سکوتی سنگین افتاد. کیهان سرفه کرد: «اسمش موقته. شوخیه.»

یکی از سرمایه‌گذارها خندید، خنده‌ای که بیشتر شبیه گریه بود: «نه مهندس، اسمش دقیقاً همینه.»


۱۵) جلسه‌ی بحران در چای‌خانه

چند روز بعد، کیهان تصمیم گرفت با کارگرها جلسه بگذارد. نه در دفتر، بلکه در همان چای‌خانه. نشست، استکان چای جلوش، و گفت:

تصویر صحنه 5

«ببینید بچه‌ها، این کار شما… این ساختنِ کنار پروژه‌ی من… یه‌جورایی تداخل منافع داره.»

رحیم گفت: «مهندس، ما منافع‌مون چای بود. بعد دیدیم می‌شه بیشتر.»

کیهان ابرو بالا انداخت: «شما مجوز دارین؟»

رحیم خندید: «شما دارین؟»

بحث همان‌جا تمام شد.


۱۶) سرمایه‌گذار مهاجرت می‌کند

کم‌کم اتفاق عجیبی افتاد. برخی از سرمایه‌گذارهای برج صلبی، به‌جای شکایت، به رحیم و دوستانش مراجعه کردند.

یکی گفت: «می‌شه ما هم تو برج ضد صلبی واحد بگیریم؟»

رحیم گفت: «پول نقد؟» «بله.» «خوش اومدین.»

کیهان این صحنه را دید و زیر لب گفت: «این‌ها قدر آینده رو نمی‌دونن.»


۱۷) مراسم کلنگ‌زنیِ واقعی

برای اولین‌بار در عمر حرفه‌ای‌اش، کیهان در یک مراسم کلنگ‌زنی شرکت کرد که خودش برگزارکننده‌اش نبود. شهرداری آمده بود. یک بنر بزرگ نصب شده بود: «آغاز ساخت مجتمع مسکونی ضد صلبی»

رحیم پشت میکروفن گفت: «ما از چای شروع کردیم، ولی به خونه رسیدیم.»

همه کف زدند. کیهان هم کف زد، چون اگر کف نمی‌زد، خیلی تابلو می‌شد.


تصویر صحنه 6

۱۸) سقوط نرم

دیگر کسی از کیهان پول نمی‌خواست. نه به این خاطر که راضی بودند؛ به این خاطر که امیدی نمانده بود. برج صلبی تبدیل شد به یک نقطه‌ی مرجع جغرافیایی: «بعد از گودِ صلبی بپیچ راست.»

کیهان هنوز هر ماه عکس می‌گرفت. از همان آجرها. ولی حالا حتی خودش هم نمی‌دانست این عکس‌ها را برای چه کسی می‌فرستد.


۱۹) افتتاح بزرگِ کوچک

دو سال بعد، برج ضد صلبی کامل شد. پنج طبقه. ساده. واقعی.

تابلو نصب شد. ساکن‌ها آمدند. چای‌خانه حالا در لابی برج بود.

یکی از ساکن‌ها گفت: «اسمش چرا ضد صلبیه؟»

رحیم لبخند زد: «چون این یکی، فرداش رسید.»


۲۰) آخرین تلاش

کیهان یک روز آمد، ایستاد روبه‌روی برج ضد صلبی، و به رحیم گفت: «اگه بخوام واحد بخرم، تخفیف می‌دی؟»

رحیم گفت: «فقط نقد.» کیهان گفت: «نقد ندارم، ولی یه رندر خیلی قشنگ دارم.»

رحیم خندید: «ما دیگه با عکس سیر نمی‌شیم، مهندس.»


۲۱) پایانِ طنزآمیز: عدالت با طعم چای

و این‌گونه شد که بزرگ‌ترین پروژه‌ی کیهان صلبی، نه برجی بیست‌طبقه، بلکه چای‌خانه‌ای بود که ناخواسته به دانشگاه کارآفرینی تبدیل شد. کارگرهایی که قرار بود فقط بایستند، ساختند. چای ریختند. پول جمع کردند. و کنار گودِ ابدیِ صلبی، برجی واقعی بالا بردند.

اسمش را گذاشتند «برج ضد صلبی»، نه از سر کینه، بلکه از سر تجربه.

پند پایانی: در سرزمینی که بعضی‌ها با «فردا» کلاه می‌دوزند، گاهی کافی‌ست سماورت را روشن کنی، صندلی بگذاری، و به‌جای وعده، آجر را همان‌جا که هست، روی هم بگذاری.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

— بارگیری کد امنیتی —