۱) طرح نابغهای که با ماژیک نوشته شد
کیهان صلبی، مردی که اگر روزی مسابقهای برای «اعتمادبهنفسِ بدون پشتوانه» برگزار میشد، قطعاً مدال طلا را میگرفت، آن صبح در منطقه آزاد انزلی با همان لبخند معروفش ظاهر شد؛ لبخندی که همیشه نوید یک فاجعهی خوشخنده را میداد. او کنار اسکله ایستاده بود، با پیراهنی که رویش نوشته بود «Everything Under Control» و زیر لب زمزمه میکرد: «این بار دیگه ترکوندم.»
طرح بهظاهر ساده بود. کانتینری پر از ماهی یخزدهی کاد، که از آن ماهیهاست که حتی خود ماهی هم نمیداند چرا انقدر معروف شده، قرار بود پوشش مناسبی باشد برای قاچاق «قطعات یدکی اصلِ اصل»؛ البته اصلِ اصل فقط در ذهن کیهان معنی داشت. در واقع ۱۰ هزار عدد لنت ترمز تویوتا که اگر بهشان نزدیک میشدی، بوی پلاستیک بازیافتی ازشان بلند میشد و روی هر کدام با فونت «Comic Sans» نوشته شده بود: Genuine Toyoota.
کیهان با غرور به همکارش، بهنام معروف به «بهنام اکسل»، گفت: «ببین، هیچکس به کانتینر ماهی شک نمیکنه. ماهی بیچاره که سیاست نداره، قاچاق هم بلد نیست.»
بهنام پرسید: «کد کانتینرا رو چی؟»
کیهان با تکان دادن ماژیک آبیاش گفت: «همهچی اینجاست. من خودم نوشتم. دستخط منو حتی خودم هم نمیتونم بخونم، چه برسه به بقیه.»
همانجا بود که تاریخ تصمیم گرفت یک شوخی مفصل با کیهان داشته باشد.
۲) اجرای باشکوه: وقتی همهچیز «تقریباً» درست پیش میرود
در بندر انزلی، کانتینرها مثل قوطی کبریت کنار هم ردیف شده بودند. کیهان با ژستی شبیه کارگردانهای سینما که صحنهی آخر فیلمشان را میچینند، جلو رفت و با افتخار به دو کانتینر اشاره کرد.
اولی: کانتینر سبز، پر از ماهی یخزده، با برچسب «Frozen Cod – Research Supply». دومی: کانتینر آبی، پر از لنت ترمزهای تقلبی، با برچسبی که کیهان خودش چسبانده بود: «Frozen Fish – Very Smelly».
کیهان زیر لب گفت: «خب، کی به کدها نگاه میکنه؟ همه به نوشتهها نگاه میکنن.»
او سپس کدهای رهگیری را جابهجا کرد. یا بهتر بگوییم، فکر کرد جابهجا کرده. در واقع، کدها را دوبار جابهجا کرد، بعد دوباره به حالت اول برگرداند، و نهایتاً روی هر دو کانتینر یک برچسب چسباند که رویش نوشته بود: «این یکی.»
مامور بندر پرسید: «آقا، این یکی کدومه؟»
کیهان با اعتمادبهنفس گفت: «همونی که اینه.»
مامور گفت: «اِ… خب.»
و اینگونه بود که تاریخ دریانوردی یک فصل جدید باز کرد.

۳) مشکلات کوچکی که نادیده گرفته شدند (چون کیهان عجله داشت)
سه روز بعد، کیهان در انبارش نشسته بود و منتظر رسیدن کانتینر «ماهیان پوششی» بود. تلفنش زنگ خورد.
«آقای صلبی؟ از شرکت حملونقل تماس میگیریم. یه سوال کوچیک.»
کیهان گفت: «بپرس، من همیشه جواب دارم.»
– «کانتینر شما سوار یه کشتی تحقیقاتی شده.»
– «خب؟»
– «کشتی داره میره قطب جنوب.»
سکوت. بعد خنده.
کیهان گفت: «خیلی بامزهاید. قطب جنوب؟ ماهی کاد؟ معلومه شوخی اول هفتهست.»
آن طرف خط گفت: «نه آقا. اسم کشتی هم هست: Polar Enlightenment. مقصد: ایستگاه تحقیقاتی آملوندسن–اسکات.»
کیهان گوشی را از گوشش برداشت، نگاه کرد، دوباره گذاشت. گفت: «باشه. من الان توی جلسهام. بعداً تماس بگیرید.»
او به خودش گفت: «اینها همیشه شلوغش میکنن. آخرش کانتینر میاد همینجا.»
همان لحظه، کانتینر دیگر، یعنی کانتینر ماهی واقعی، داشت با کامیون به سمت انبار کیهان میآمد.
۴) فاجعهی یخزده: تماس از آخر دنیا
دو هفته بعد، ایمیلی به صندوق ورودی کیهان آمد. عنوان ایمیل: URGENT: Supply Issue – Antarctica
کیهان ایمیل را باز کرد. داخلش نوشته بود:

«Dear Sir, We have received a container labeled ‘Frozen Cod’. Upon opening, we found approximately 10,000 brake pads for Toyota vehicles. We do not own Toyotas. We own sleds.»
کیهان عرق کرد. به فارسی جواب داد: «سلام. احتمالاً اشتباه شده. لنتها رو فعلاً بذارید کنار. ما پیگیری میکنیم.»
پاسخ آمد: «We have placed them next to the door. They are very useful.»
بعد تماس تصویری برقرار شد. تصویر: یک دانشمند با ریش یخزده، پشت سرش پنگوئن، و روی میز، لنتهای ترمز بهعنوان وزنهی کاغذ.
دانشمند گفت: «Hello Mr. Solbi. Why did you send us brake pads?»
کیهان گفت: «این یه سوءتفاهم کوچیکه. شما ماهی میخواستید، درسته؟»
– «Yes.»
– «خب… ماهی تو راهه.»
– «We have no freezer space left.»
– «پس لنتها رو نگه دارید. شاید به درد بخوره.»
دانشمند لبخند زد: «They already are. Doors don’t slam anymore.»
۵) انبار جهنمی: وقتی ماهیها تصمیم میگیرند انتقام بگیرند
در همین حین، انبار کیهان در انزلی تبدیل شده بود به چیزی بین «موزهی بوی بد» و «آزمایشگاه گازهای ناشناخته». کانتینر ماهی، بدون برق، بدون یخچال، و با در نیمهباز، داشت فلسفهی «زود فاسد شو تا دیده شوی» را عملی میکرد.
بهنام وارد انبار شد، دماغش را گرفت و گفت: «کیهان، این بوش داره دیوارا رو آب میکنه.»
کیهان گفت: «نگران نباش. فردا میفروشیم.»
– «به کی؟»
– «نمیدونم. شاید باغوحش.»
در همین لحظه، مامور بندر وارد شد. گفت: «آقای صلبی، بابت این کانتینر ماهی، شما مجوز سردخانه ندارید.»

کیهان گفت: «ولی ماهیها خودشون سرد بودن.»
مامور گفت: «بودن.»
۶) عدالت یخی: جریمهای با طعم قطب جنوب
سه هفته بعد، نامهای رسمی رسید:
«به اطلاع میرساند، به دلیل ارسال غیرمجاز قطعات صنعتی به ایستگاه تحقیقاتی قطب جنوب، این اقدام بهعنوان اهدای غیرمجاز به علم قطبی تلقی شده و مشمول جریمه میباشد.»
کیهان با صدای بلند خواند: «اهدای غیرمجاز؟!»
پایین نامه امضا شده بود: «اداره بنادر و کشتیرانی.»
همزمان، ایمیل دیگری از قطب جنوب آمد: «Dear Mr. Solbi, Thank you for your contribution to polar science. The brake pads have been catalogued as ‘multi-purpose stabilizing devices’.»
کیهان سرش را خاراند و گفت: «یعنی لنت ترمز من شده ابزار علمی؟»
بهنام گفت: «آره. تو اولین آدمی هستی که بدون قصد، به علم کمک کرده.»
۷) نتیجهگیری: وقتی لنتها تاریخساز میشوند
در پایان، کیهان ماند با ۲۰ تُن ماهی فاسد، یک جریمهی سنگین، و شهرتی عجیب در میان دانشمندان قطبی. لنتهای ترمزش حالا زیر کاغذهای تحقیقاتی، کنار درهای یخزده، و حتی زیر پای یک پنگوئن استفاده میشدند.
و کیهان؟ او روی صندلی پلاستیکیاش نشست، به دریا نگاه کرد و گفت: «خب، حداقل لنتها ترمز علم رو گرفتن.»
پند پایانی: اگر میخواهی قاچاق کنی، اول یاد بگیر کد کانتینر کجاست. وگرنه ممکن است اختراعت، سر از قطب جنوب دربیاورد و بهجای پول، تاریخساز شود.
۸) شهرتی که از یخ آمد
کیهان صلبی هیچوقت فکر نمیکرد روزی نامش در کنار کلماتی مثل «قطب جنوب»، «علم»، و «پنگوئن» بیاید. اما اینترنت شوخی ندارد. سه روز بعد از آن ایمیل تشکر محترمانهی دانشمندان قطبی، یکی از دوستان کیهان لینک خبری برایش فرستاد با عنوان:

«کمک غیرمنتظرهی یک تاجر ایرانی به تحقیقات قطبی»
کیهان لینک را باز کرد. عکس اول: یک دانشمند با کاپشن ضخیم قرمز، در حالی که روی میز آزمایشگاه، چند لنت ترمز تویوتا با دقت چیده شده بودند. زیر عکس نوشته بود: «استفاده خلاقانه از منابع غیرمرتبط در شرایط سخت.»
کیهان با خودش گفت: «غیرمرتبط؟! اینا اوج ارتباطه. لنت ترمز و یخ، هر دو لغزندهان.»
بهنام که کنار او نشسته بود، قهوهاش را فوت کرد و گفت: «داداش، تو الان اولین کسی هستی که قاچاقش مقالهی علمی شده.»
کیهان با افتخار گفت: «همیشه میگفتم کارام بینالمللیه.»
۹) تماس ویدیویی دوم: لنت، پنگوئن، پرستیژ علمی
چند روز بعد، تماس ویدیویی دیگری برقرار شد. این بار تصویر واضحتر بود. پشت سر دانشمند، یک در فلزی بزرگ دیده میشد که پایینش با سه لنت ترمز مهار شده بود.
دانشمند گفت: «Mr. Solbi, we wanted to show you something.»
کیهان گفت: «بفرمایید. فقط سریع، چون بوی ماهی از انبارم داره میاد توی مغزم.»
دانشمند دوربین را چرخاند. یک میز پر از کاغذ، نقشه، و نمودار دیده میشد. روی هر دسته کاغذ، یک لنت ترمز.
«We use them as paperweights. Very effective. Heavy, stable, and… aesthetic.»
کیهان با غرور گفت: «میدونستم طراحیشون خوبه.»
دانشمند ادامه داد: «Also, for doors.»
دوربین به سمت در رفت. یک پنگوئن با وقار کامل، سعی میکرد وارد شود، اما در به لطف لنتها ثابت مانده بود. پنگوئن نگاهی به دوربین انداخت، انگار که بگوید: «این هم از تکنولوژی شما.»
دانشمند گفت: «The penguins respect it.»
کیهان زیر لب گفت: «احترام پنگوئن از احترام مشتری بهتره.»
۱۰) انبار قیامت: ماهیهایی که امید را از بین بردند

در انزلی اما اوضاع شبیه فیلم آخرالزمانی بود. ۲۰ تُن ماهی کاد، که حالا بیشتر شبیه «ماهی کاد سابق» بودند، در کانتینر نفسهای آخرشان را میکشیدند. بویشان به حدی رسیده بود که حتی گربههای بندر هم مسیرشان را عوض میکردند.
یکی از کارگرها گفت: «آقا کیهان، اینا دیگه ماهی نیستن. اینا خاطرهان.»
کیهان گفت: «خاطره هم میشه فروخت. نوستالژیه.»
– «به کی؟»
– «به کسی که خاطرهی بد دوست داره.»
مامور بهداشت وارد شد، ماسک دوتایی زده بود. گفت: «این وضعیت غیرقابلتحمله.»
کیهان گفت: «تحمل نسبیه.»
مامور گفت: «جریمهاش مطلقه.»
۱۱) جلسه اضطراری با مقامات بندر
کیهان را به جلسهای دعوت کردند. اتاقی با میز بلند، چند صندلی، و آدمهایی که همهشان قیافهشان میگفت «ما شوخی نداریم».
رییس جلسه گفت: «آقای صلبی، توضیح بدید چرا قطعات خودرو به قطب جنوب ارسال شده.»
کیهان گفت: «در راستای توسعه علم.»
یکی دیگر گفت: «بدون مجوز؟»
– «علم مجوز نمیشناسه.»
رییس گفت: «و این ۲۰ تُن ماهی فاسد؟»
کیهان گفت: «پروژه جانبی.»
همه ساکت شدند. بعد رییس گفت: «طبق قانون، شما بابت اهدای غیرمجاز به علم قطبی جریمه میشید.»
کیهان پرسید: «این بند کجای قانونه؟»

رییس گفت: «همین الان نوشتیمش.»
۱۲) نامه رسمی که تاریخساز شد
نامه جریمه رسید. مبلغش آنقدر بود که کیهان مجبور شد چند دقیقه بنشیند و به دیوار نگاه کند.
متن نامه با لحنی کاملاً رسمی نوشته شده بود:
«نظر به ارسال غیرمجاز اقلام صنعتی به منطقه قطب جنوب و استفادهی علمی از آنها، این اقدام بهعنوان کمک ناخواسته به تحقیقات بینالمللی تلقی شده و مشمول جریمه میباشد.»
بهنام گفت: «ناخواسته؟»
کیهان گفت: «یعنی حتی نیت خیرم هم قبول نکردن.»
۱۳) بازتاب جهانی: لنتهایی که معروف شدند
چند هفته بعد، یک مجله علمی عکس روی جلدش را اختصاص داد به «ابزارهای غیرمتعارف در شرایط 극端». وسط عکس، لنت ترمز تویوتا با پرچم کوچک قطب جنوب.
کیهان به تلفن گفت: «بهنام، فکر میکنی حقالتالیف بهم میدن؟»
بهنام گفت: «اگه بدن، احتمالاً به حساب پنگوئن واریز میکنن.»
۱۴) پایانبندی یخی: عدالت با بوی ماهی
در نهایت، داستان به نقطهای رسید که فقط مخصوص کیهان صلبی بود.
در قطب جنوب، دانشمندان با خیال راحت کار میکردند. کاغذهایشان تکان نمیخورد، درها محکم باز میماند، و پنگوئنها با احترام از کنار لنتها رد میشدند. لنتهای ترمز تقلبی کیهان، حالا تبدیل شده بودند به وزنه کاغذ، درگیر درهای فلزی، و حتی گاهی زیر پایه میزها. علم پیش میرفت، با کمک ناخواستهی یک کلاهبردار نابلد.
و در انزلی، کیهان صلبی کنار انبارش ایستاده بود؛ انباری پر از ۲۰ تُن ماهی آبشده، بدون ذرهای یخ، بدون مشتری، و با جریمهای که رویش نوشته بود: «به علت اهدای غیرمجاز به علم قطبی.»
او دماغش را گرفت، به دریا نگاه کرد و گفت: «آخرش لنتهام رفتن قطب جنوب، ماهیهام موندن اینجا، و من موندم وسط بوش.»
پند پایانی: در دنیایی که حتی قطب جنوب هم از اشتباهاتت استفاده مفید میکند، فقط یک چیز حتمی است: اگر کیهان صلبی باشی، عدالت همیشه میرسد… فقط با بوی ماهی و امضای رسمی.



دیدگاهتان را بنویسید