۱) الهام در مه انزلی
در انزلی، وقتی مه از دریا بلند میشود و بوی ماهی با بوی لاستیک سوخته قاطی میشود، ایدههای بزرگ هم متولد میشوند. البته نه هر ایدهای؛ ایدههایی از جنس «به نظرم میگیرن» و «کی میفهمه؟». کیهان صلبی، قهرمان همیشگی نابلدی و سلطان بیتاجوتخت خودزنیهای تجاری، همان صبحی که مه تا زانو میآمد، روی نیمکت فلزی کنار گمرک منطقه آزاد انزلی نشسته بود و به زندگی فکر میکرد. یا دقیقتر بگوییم: به این فکر میکرد که چطور بدون زحمت، پولِ حسابی به جیب بزند.
کیهان با خودش گفت: «بازار ماشینهای لوکس داغه. مردم عاشق اسماند. پورشه که بگن، مغز خاموش میشه.» بعد نگاهش افتاد به چیزی که کنار سوله، مثل خاطرهای بد پارک شده بود: یک پراید رنگورو رفته، با سپر جلویی که انگار با دندان جویده شده بود.
چشمان کیهان برق زد. برقِ کسی که فکر میکند کشف بزرگ قرن را کرده، در حالی که کشفش بیشتر شبیه کشف دوبارهی چرخ با مربا است.
«همینه!» زیر لب گفت. «پرایدی که میخواست پورشه باشه.»
۲) خرید قرن: پرایدی با کارنامه درخشان تصادف
پراید مورد نظر، سابقهای داشت که اگر زبان باز میکرد، از دادگاه بینالمللی رانندگان بد میگفت. کاپوت موجدار، درِ سمت شاگرد که فقط با لگد بسته میشد، و صدایی در حالت درجا که بیشتر به قلقل سماور میمانست تا موتور خودرو.
فروشنده، مردی با سبیلهای آویزان و چشمانی خسته، گفت: «برادر، این ماشین جونسخته. هر چی خورد، هنوز راه میره.»
کیهان لبخند زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه اعلام جنگ به عقل سلیم بود. «جونسخت خوبه. پورشه هم جونسخته.»
فروشنده مکث کرد. «پورشه؟»
«آره دیگه. پورشه ایرانی. تولید محدود.»
معامله با قیمتی انجام شد که حتی خود پراید هم خجالت کشید. کیهان سوار شد، استارت زد، و ماشین با صدای «تقتقتق» به زندگی برگشت؛ صدایی که انگار پیچگوشتیای در دلش جا مانده باشد.
کیهان زیر لب گفت: «این صدا رو بعداً درست میکنیم. یا میگیم اسپرتِ.»
۳) کارگاه تبدیل رؤیا به فایبرگلاس
کارگاه کیهان چیزی بین انباری، گاراژ، و صحنه جرم بود. دیوارها پر از لکههای رنگ، زمین پوشیده از پیچهایی که معلوم نبود مال کدام وسیلهاند، و گوشهای چند تکه فایبرگلاس که بیشتر به قایق ماهیگیری شباهت داشت تا بدنه خودرو.
او با اعتمادبهنفس کسی که سه ویدئو در یوتیوب دیده، شروع کرد به نصب کیت بدنه «پورشه کاین». البته کیت بدنهای که از یک سایت چینی سفارش داده شده بود و روی جعبهاش نوشته بود: Suitable for most cars (creative installation required). خلاقیت؟ کیهان عاشق خلاقیت بود، مخصوصاً وقتی با چسب آکواریوم و پیچ خودکار همراه میشد.

دوستش، رحمان، که برای قرض گرفتن آچار آمده بود، با دیدن صحنه گفت: «کیهان، این چیه؟»
«پورشه.»
رحمان چند ثانیه خیره ماند. «پورشه… با برفپاککن پراید؟»
کیهان با جدیت پاسخ داد: «برفپاککنها رو نگه داشتم برای اصالت. پورشههای قدیمی هم اصالت دارن.»
۴) رنگ، بَج، و توهم عظمت
نوبت رنگ رسید. کیهان تصمیم گرفت رنگ «مشکی متالیک خاص» بزند؛ خاص از این جهت که سه قوطی رنگ ارزانقیمت را با هم قاطی کرده بود. نتیجه چیزی شد بین مشکی، بادمجانی، و «نمیدانم چرا اینطوری شد».
وقتی رنگ خشک شد، نوبت بَج پورشه بود؛ همان بَجی که از علیاکسپرس سفارش داده بود و سه هفته بعد، همراه با یک بسته ماسک صورت و یک کابل USB به دستش رسید. بَج را با افتخار روی کاپوت چسباند. اما چون جای دقیقش را نمیدانست، کمی کج شد. کیهان با خودش گفت: «پورشههای هنری هم داریم.»
داخل ماشین؟ یک روکش فرمان چرمیِ طرح کربن، یک خوشبوکننده با بوی «چرم ایتالیایی»، و یک قاب موبایل که روی داشبورد چسبیده بود و مدام میافتاد.
کیهان عقب رفت، به شاهکارش نگاه کرد و گفت: «اگه این پورشه نیست، پس چیه؟»
ماشین در جواب، با صدای «تقتقتق» موافقت کرد.
۵) آگهی قرن: واردات خاص، فرصت تکرار نشدنی
کیهان آگهی را نوشت؛ متنی که اگر ادبیات کلاسیک ایران را میخواند، احتمالاً حافظ از قبر بلند میشد و میگفت: «من استعفا میدم.»
«پورشه کاین وارداتی نایاب. موتور سالم، شاسی بینقص، مناسب افراد خاص. قیمت: ۸ میلیارد تومان (قابل مذاکره جزئی).»
عکسها؟ زاویهدار، تار، با فیلترهایی که ماشین را بیشتر شبیه نقاشی کودکانه کرده بود. اما اسم پورشه کار خودش را کرد. پیامها شروع شد. البته بیشترشان از جنس «داداش شوخی میکنی؟» بود، اما یک نفر جدی به نظر میرسید.
قرار ملاقات گذاشته شد. محل: پارکینگ یک مرکز خرید در منطقه آزاد. کیهان شب قبل خوابش نبرد. در خواب میدید که سوار پورشه واقعی شده و همه دست میزنند. از خواب پرید، پراید—ببخشید، پورشه—را استارت زد، و صدای تقتق مثل زنگ ساعت عمل کرد.

۶) ورود خریدار و کارشناس نوجوان
خریدار مردی میانسال بود با عینک آفتابی بزرگ. کنارش پسری حدود شانزده ساله؛ تیشرتی با عکس موتور V8 و موبایلی در دست.
پدر گفت: «پسرم عاشق ماشینه. گفته بیاد نگاه کنه.»
پسر هنوز چیزی نگفته بود که دور ماشین چرخید. چشمهایش تیز بود. خیلی تیز.
«بابا… این برفپاککنها آشنا نیست؟»
کیهان سریع گفت: «طراحی خاصه. سفارش اروپا.»
پسر خم شد، به شیشه جلو نگاه کرد. «اینو ببین. جای برچسب سایپا هنوز معلومه.»
کیهان عرق کرد. «اون… یادگاریه. پورشهها هم همکاری مشترک داشتن.»
پسر در حالی که موبایلش را بالا میآورد گفت: «بچهها، سلام. امروز قراره یه پورشه خیلی خاص رو ببینیم.» لایو اینستاگرام شروع شد.
۷) لایو، افشاگری، و صدای تقتق حقیقت
لایو بالا گرفت. کامنتها باریدن گرفت: «این پرایده؟» «خخخخ» «داداش صداشو بشنو.»
پسر گفت: «استارت بزن ببینیم.»
کیهان با لبخند مصنوعی استارت زد. صدای تقتق، این بار بلندتر و ریتمیکتر، مثل درامز یک گروه راک آماتور، فضا را پر کرد.
پسر خندید. «این صدای امضای پرایده. هر جا باشه میشناسمش.»
کیهان گفت: «این… آپشن صداست. پورشهها صدای خاص دارن.»
پسر جلو رفت، ناخنش را زیر بَج پورشه فرو کرد و—تق!—بَج کنده شد. زیرش، حک شده بود: «SAIPA».
سکوت. بعد انفجار خنده در لایو.
پسر گفت: «بچهها، زیر پورشه نوشته سایپا. این دیگه آخرشه.»

۸) دو میلیون بیننده و نظر رسمی
لایو ظرف چند ساعت به دو میلیون بازدید رسید. میمها ساخته شد. کلیپها پخش شد. صدای تقتق ریمیکس شد. و بعد، اتفاقی افتاد که کیهان حتی در کابوسهایش هم ندیده بود.
اکانت رسمی سایپا کامنت گذاشت: «حتی ما هم نمیتونستیم یه پراید رو اینقدر بد دربیاریم.»
کیهان گوشیاش را خاموش کرد. پراید—پورشه—کنارش بود. باد از درزهای بدنه رد میشد و صدای تقتق، آرام و پیروزمندانه، ادامه داشت.
۹) عدالت طنزآمیز و درس همیشگی
خریدار رفت. پسرش هنوز میخندید. کیهان ماند و ماشینی که حالا معروفتر از هر پورشهای بود، اما نه به آن شکلی که او میخواست.
چند روز بعد، ماشین بهعنوان «نمونه آموزشی کلاهبرداری خلاقانه» در یک نمایشگاه طنز خودرو به نمایش درآمد. مردم عکس میگرفتند. بچهها میپرسیدند: «عمو، این واقعاً پورشهست؟»
کیهان زیر لب گفت: «آره… پورشهای که میخواست پراید باشه.»
۱۰) نکته پایانی
در انزلی، مه میآید و میرود، اما یک چیز ثابت است: اگر بخواهی پراید را پورشه جا بزنی، بالاخره صدای تقتق حقیقت لو میدهد.
نتیجه اخلاقی: بعضی چیزها هر چقدر هم فایبرگلاس بکشند، آخرش با یک بَج کج و یک صدای آشنا، خودشان را معرفی میکنند.
۱۱) کیهان در مرحله انکار: «همهاش حسادته»
کیهان صلبی، بعد از آن روز تاریخیِ پارکینگ، وارد مرحلهای شد که روانشناسان به آن میگویند «انکار با چاشنی وقاحت». او روی چهارپایه کارگاه نشسته بود، چای سرد شدهای در دست، و به پرایدِ بدبخت نگاه میکرد؛ همان پرایدی که حالا دیگر همه او را با اسم جدیدش میشناختند: «پوراید کاین».
با خودش حرف میزد. نه از آن حرفهای آرام، بلکه از آن مونولوگهای بلند که انگار برای تماشاگر نامرئی اجرا میشود.
«خب، دو میلیون بازدید چیز کمیه؟ این یعنی موفقیت. این یعنی برندسازی. الان هر کی بگه پراید، یاد من میافته.»
رحمان دوباره سر و کلهاش پیدا شد. این بار نه برای آچار؛ فقط برای دیدن و خندیدن.

رحمان گفت: «کیهان، تو ترند شدی.»
کیهان با غرور پرسید: «مثبت یا منفی؟»
رحمان شانه بالا انداخت: «ترند، ترنده. حالا مثبت و منفیش مهم نیست.»
کیهان سر تکان داد. «دقیقاً. استیو جابز هم اول مسخرهش میکردن.»
رحمان به ماشین اشاره کرد: «استیو جابز حداقل آیفون رو از نوکیا نساخت.»
۱۲) تماسهای عجیب: از خبرنگار تا داییِ همسایه
بعد از وایرال شدن لایو، تلفن کیهان تبدیل شد به خط ویژه تماسهای عجیب. از یک طرف خبرنگارها، از طرف دیگر فامیلهایی که سالها خبری ازشان نبود.
«سلام کیهان جان، من داییِ شوهرخالهات هستم. این پورشه رو هنوز داری؟»
«بله.»
«میخواستم بدونم بیمهش پراید حساب میشه یا پورشه؟»
کیهان گوشی را قطع کرد.
یک خبرنگار زنگ زد: «آقای صلبی، شما خودتون رو هنرمند میدونید یا کارآفرین؟»
کیهان مکث کرد. «من خودم رو قربانیِ سوءتفاهم میدونم.»
خبرنگار گفت: «برخی معتقدند این بدترین توهین به صنعت خودروسازی کشوره.»
کیهان خندید. «صنعت؟ این بیشتر یه پرفورمنس آرت بود.»
۱۳) بازدید رسمی: وقتی کاغذبازی هم میخندد
یک روز، دو نفر با لباس رسمی و پوشههای ضخیم وارد کارگاه شدند. یکیشان گفت: «ما از طرف فلان نهاد هستیم.»

کیهان پرسید: «برای خرید اومدید؟»
مرد اول سرفه کرد. «نه. برای بررسی.»
آنها دور ماشین چرخیدند. یکی یادداشت میکرد، یکی عکس میگرفت.
دومی گفت: «اینجا نوشته پورشه، ولی این شماره شاسی…»
اولی گفت: «…مال سایپاست.»
کیهان سریع گفت: «همکاری مشترک.»
مرد اول بدون اینکه سرش را بلند کند گفت: «مشترک؟»
«بله. مثل… مثل موسیقی فیوژن.»
هر دو نفر با هم سر تکان دادند؛ نه از تأیید، از خستگی.
آخرش یکیشان گفت: «فعلاً کاری نداریم. فقط… لطفاً دیگه با این ماشین تو خیابون نرو.»
کیهان پرسید: «چرا؟»
مرد گفت: «باعث ترافیک میشه. مردم وایمیستن نگاه میکنن.»
۱۴) تلاش برای بازگشت: ایدههای بدتر از قبل
کیهان، که هرگز از اشتباه درس نمیگرفت، تصمیم گرفت از شهرت جدیدش استفاده کند. ایدههایش را روی تخته سفید نوشت:
– پراید لامبورگینی – تیبا فراری – وانت نیسان تسلا
رحمان که نگاه میکرد گفت: «کیهان، بس کن.»
کیهان گفت: «نابغهها همیشه تنها هستن.»
رحمان جواب داد: «تنها آره، ولی معمولاً بیپول نه.»

۱۵) بازگشت قهرمان نوجوان
چند هفته بعد، همان پسر نوجوان دوباره پیدایش شد. این بار تنها. موبایلش در دست، لبخند شیطنتآمیز روی لب.
گفت: «عمو کیهان، میتونم یه بار دیگه از ماشین فیلم بگیرم؟»
کیهان آه کشید. «بازم میخوای منو مسخره کنی؟»
پسر گفت: «نه. این بار میخوام خداحافظی کنیم.»
کیهان تعجب کرد. «خداحافظی؟»
پسر دست کشید روی کاپوت. «این ماشین به من یاد داد که عاشق حقیقت باشم. حتی اگه تقتق بده.»
برای لحظهای، حتی کیهان هم احساساتی شد. بعد ماشین، طبق معمول، با یک تقتق بلند حرف را قطع کرد.
۱۶) آخرین میخ: وقتی اینترنت قضاوت میکند
یک شب، کیهان دوباره لایو را دید. کامنتها هنوز میآمد. یکی نوشته بود: «این ماشین از نزدیک شبیه پورشهست… از دور شبیه پراید… از وسط شبیه هیچی.»
یکی دیگر: «این نه پورشهست نه پراید؛ این کیهانه.»
و بعد، کامنتی که همهچیز را بست. از اکانت رسمی سایپا. با تیک آبی. کوتاه، دقیق، و کشنده:
«حتی ما هم نمیتونستیم یه پراید رو اینقدر بد دربیاریم.»
۱۷) نقطه پایانی: عدالت با صدای تقتق
کیهان گوشی را گذاشت کنار. به ماشین نگاه کرد. به مه انزلی که دوباره داشت بالا میآمد. لبخند زد؛ لبخندی تلخ اما واقعی.
گفت: «باشه. قبول. تو بردی.»
ماشین در جواب، آخرین تقتق شب را تحویل داد.
نتیجه اخلاقی نهایی: در دنیایی که همه میخواهند پورشه باشند، بعضیها با تمام فایبرگلاس و بَج تقلبیشان، آخرش پراید میمانند؛ و اینترنت؟ اینترنت همیشه صدای تقتق را میشنود.


دیدگاهتان را بنویسید