(گزارشی کاملاً غیررسمی از یک رسوایی کاملاً رسمی در منطقه آزاد انزلی)
—
۱) مقدمه: ایدهای که مثل قهوه تلخ بود
کیهان صلبی همیشه معتقد بود دنیا دو دسته آدم دارد: «زرنگها» و «آنهایی که هنوز نفهمیدهاند». خودش را البته در دسته اول میگذاشت؛ با همان اعتمادبهنفسی که آدم وقتی دارد قاشق چایخوری را در لیوان چای میگذارد و فکر میکند دارد آزمایش فیزیک انجام میدهد، پیدا میکند. آن روز هم در کافهای نزدیک اسکله انزلی نشسته بود، سیگار الکترونیکیاش را میمکید و به سقف نگاه میکرد، انگار ابرها جواب سؤالهای اقتصادیاش را میدانند.
دوستش، نادر، پرسید: «باز چی شده کیهان؟ چرا اینجوری به سقف زُل زدی؟ نکنه باز میخوای کلاه سر یکی بذاری؟»
کیهان با لحن کسی که تازه نظریه نسبیت را کشف کرده گفت: «نادر، تو میدونی الان تو این منطقه آزاد چی بیشترین پول رو داره؟»
نادر شانه بالا انداخت: «زمین؟ ارز؟ ماهی سفید؟»
کیهان سرش را با تأسف تکان داد: «فکر کن بزرگتر.»
نادر گفت: «خاویار؟»
کیهان آه کشید: «نه بابا، تو فقط ماهی میشناسی.»
بعد لبخند زد؛ همان لبخندی که معمولاً قبل از هر فاجعهای روی صورتش مینشست: «تجهیزات پزشکی.»
نادر خندید: «تو که از آمپول میترسی! یادت رفته سال قبل وقتی رفتی آزمایش خون، پنج نفر مجبور شدن بگیرنت؟»
کیهان با دست موضوع را کنار زد: «اون یه واکنش طبیعی بدن بود. بحث ترس نیست، بحث تجارته. بیمارستانها عاشق دستگاههای گرونقیمتن. MRI، سیتیاسکن، اینا مثل طلا میمونن. فقط باید یهکم… جابهجا بشن.»
نادر با نگرانی پرسید: «یعنی میخوای بدزدیشون؟»
کیهان انگشتش را جلوی دهانش گذاشت: «دزدی یه کلمه زشته. من میگم تخصیص مجدد منابع.»
و این «تخصیص مجدد» در قاموس کیهان یعنی: دزدیدن یک محموله چند میلیاردی و فروختنش به نصف قیمت به کسی که عجله دارد و سؤال نمیپرسد.
—

۲) طرح نقشه: وقتی نبوغ روی دستمال کاغذی نوشته میشود
کیهان نقشهاش را روی دستمال کاغذی کافه کشید. یک مستطیل بزرگ کشید و نوشت: «انبار». کنار آن یک خط کج کشید و نوشت: «کامیون». بعد یک دایره که معلوم نبود چیست.
نادر گفت: «این دایره چیه؟»
کیهان با افتخار گفت: «این منم.»
نادر آه کشید: «همیشه تو دایرهای، کیهان. یه روز این دایره میشه حلقه دستبند.»
کیهان دستمال را تا کرد و گذاشت توی جیبش: «نادر، تو همیشه منفی فکر میکنی. یهذره خوشبین باش.»
نادر گفت: «آخرین بار که خوشبین بودم، تو من رو بردی توی معامله گوشت منجمد که معلوم شد گوشت الاغه.»
کیهان خندید: «خب اشتباه میشه دیگه. ولی این یکی فرق داره. این یکی صنعتیه.»
نقشه ساده بود: یک محموله تجهیزات پزشکی که قرار بود از بندر به یک بیمارستان خصوصی در رشت برود، «بهاشتباه» سر از انبار کیهان دربیاورد. او با چند تماس و یک رشوه نهچندان هوشمندانه به راننده، مسیر کامیون را عوض کرد. راننده که بیشتر از سیاست، به پول علاقه داشت، قبول کرد.
کیهان حتی به خودش زحمت نداد فکر کند چرا این دستگاهها اینقدر راحت ردیابی نمیشوند. در ذهنش، تجهیزات پزشکی مثل یخچال سایدبایساید بودند: بزرگ، سنگین و کاملاً احمق.
—

۳) شب سرقت: نبوغ در عمل
شب عملیات، کیهان لباس مشکی پوشیده بود. نه بهخاطر امنیت، بلکه چون فکر میکرد «لباس کارمندان حرفهای» همین است. حتی یک کلاه لبهدار هم گذاشته بود که از فیلمهای گانگستری الهام گرفته بود.
نادر وقتی او را دید، گفت: «کیهان، تو داری میری دزدی یا شرکت تو جشنواره فیلم؟»
کیهان کلاهش را جابهجا کرد: «این استایله. جرم هم باید با کلاس باشه.»
ساعت دو شب، کامیون رسید. راننده، مردی با سبیل کلفت و نگاه خسته، پیاده شد و گفت: «این بار سنگینه ها. مطمئنی انبارت جا داره؟»
کیهان با اعتمادبهنفس گفت: «انبار من؟ انبار من مثل قصر میمونه.»
در واقعیت، انبار کیهان یک سوله نیمهکاره بود با سقف موجدار که هر بار باران میآمد، آب از سه جا میچکید. ولی این جزئیات را کسی نپرسیده بود.
باربرها شروع کردند به پایین آوردن جعبهها. جعبه اول را که گذاشتند، کیهان رفت جلو و با دقت به برچسب نگاه کرد: «دستگاه MRI – حساس – با احتیاط حمل شود – ارزش: ۸ میلیارد تومان»
چشمهای کیهان برق زد. رو کرد به نادر و گفت: «دیدی؟ هشت میلیارد! یعنی نصفش چهار میلیارده!»
نادر زیر لب گفت: «ریاضیت قویه.»
جعبههای بعدی هم آمدند. یکی نوشته بود «دستگاه سیتیاسکن»، یکی «تخت بیمارستانی الکترونیکی»، و یکی «دستگاه اکوکاردیوگرافی».
کیهان به آخری نگاه کرد و گفت: «این یکی چیه؟»
راننده گفت: «اکو. برای قلب.»
کیهان سرش را تکان داد: «آها. قشنگه. رنگش هم سفیده.»
و همینطور، چند میلیارد تومان تجهیزات پزشکی وارد انباری شد که حتی برق درستوحسابی نداشت.
—

۴) کشف: وقتی MRI میز میشود
صبح روز بعد، کیهان آمد انبار را ببیند. نور از سوراخهای سقف میتابید و روی جعبهها افتاده بود. کیهان احساس کرد مثل کشفگری است که گنج پیدا کرده.
با هیجان جعبه MRI را باز کرد. دستگاه بزرگ و سفید و براق بیرون آمد؛ یک استوانه عظیم با یک تخت که توی آن میرفت.
کیهان دورش چرخید و گفت: «نادر، این چقدر قشنگه!»
نادر گفت: «کیهان، این برای اسکن بدن آدمه. چطور میخوای بفروشیش؟»
کیهان دستش را روی دستگاه کشید: «نگران نباش. من یه خریدار دارم تو ارمنستان. فقط باید چند روز صبر کنیم.»
بعد به دور انبار نگاه کرد. یک مشکل بزرگ داشت: هیچ مبلی نبود. نه میز، نه صندلی، هیچچیز.
کیهان گفت: «ما اینجا چطوری جلسه بذاریم؟»
نادر گفت: «جلسه؟ تو داری جنس دزدی رو نگهداری میکنی، نه سمینار برگزار میکنی.»
کیهان به دستگاه MRI نگاه کرد. سطحش صاف بود. بزرگ بود. محکم بود. ناگهان چشمهایش برق زد: «نادر، این میشه میز!»
نادر گفت: «چی؟!»
کیهان رفت و تخت MRI را بیرون کشید و کنار گذاشت. بعد روی خود دستگاه یک رومیزی گلدار انداخت که خدا میداند از کجا آورده بود. یک قهوهساز گذاشت گوشهاش. چند صندلی پلاستیکی دورش چید.
با افتخار گفت: «ببین! میز مدیریتی! مینیمال! مدرن!»
نادر سرش را گرفت: «کیهان، این یه دستگاه هشت میلیاردیه. داری روش قهوه درست میکنی؟»
کیهان شانه بالا انداخت: «تا مشتری بیاد، چرا استفاده نکنیم؟ این که نمیخوره.»
—

۵) دکوراسیون پیشرفته: وقتی بیمارستان آپارتمان میشود
روزهای بعد، کیهان کاملاً دیوانه شد. تخت بیمارستانی الکترونیکی را آورد و گفت: «این میشه کاناپه! ببین، دکمه داره، پشتیش بالا میاد، پایین میره!»
دکمه را زد و تخت شروع کرد به تا شدن. کیهان که رویش نشسته بود، تا شد مثل ساندویچ.
نادر فریاد زد: «کیهان!»
بعد از چند دقیقه تقلا، کیهان بیرون آمد؛ موهایش ژولیده و عینکش کج. «این تخته یهکم تندمزاجه.»
دستگاه اکوکاردیوگرافی را هم آورد و گفت: «این میشه تلویزیون!»
نادر گفت: «این صفحهاش سیاهوسفیده و فقط ضربان قلب نشون میده!»
کیهان گفت: «خب، منم زیاد تلویزیون نمیبینم.»
حتی استند سرم را آورد و یک لامپ بهش وصل کرد: «این میشه آباژور!»
انبار کیهان حالا شبیه یک غار عجیب شده بود؛ ترکیبی از بیمارستان و خانه مجردی. هر کسی واردش میشد، فکر میکرد یا دارد خواب میبیند یا وارد یک فیلم سوررئال شده.
—

۶) مهمانهای گیج: وقتی بازدیدکنندهها میآیند
یک روز، یکی از آشناهای کیهان به نام حاجرضا آمد انبار را ببیند. حاجرضا مردی بود با سبیل سفید و عینک تهاستکانی که همه چیز را با دقت نگاه میکرد.
وقتی وارد شد، خشکش زد.
«کیهانجان، این چیه وسط انبار؟»
کیهان با افتخار گفت: «میز کنفرانسه حاجی. بفرمایید بشینید.»
حاجرضا نشست. به قهوهساز نگاه کرد. به دستگاه نگاه کرد. به رومیزی گلدار نگاه کرد.
«کیهانجان، روی این نوشته MRI.»
کیهان سریع گفت: «اسم برنده حاجی. ایتالیایی. یعنی میز مدرن رومی.»
حاجرضا عینکش را درآورد و تمیز کرد: «من تو عمرم میز ندیدم یه سوراخ بزرگ توش باشه که آدم توش بره.»
کیهان گفت: «این برای هواخوریه. طراحی ارگونومیک. وقتی خسته میشی، سرت رو میذاری توش استراحت میکنی.»
حاجرضا قهوهاش را خورد، سرش را تکان داد و رفت. وقتی بیرون رفت، به نادر گفت: «این پسر یا دیوانهست، یا نابغهست. ولی من رو حساب دیوانه میذارم.»
—

۷) سیگنالها: وقتی تکنولوژی حرف میزند
در همان زمان، در یک اتاق مانیتورینگ در بیمارستان رشت، یک کارمند جوان به صفحه کامپیوتر خیره شده بود. روی نقشه، یک نقطه سبز چشمک میزد.
«آقای محمدی، این دستگاه MRI که دیروز فرستادیم، الان کجاست؟»
رئیسش آمد و نگاه کرد: «باید برسه بیمارستان. چرا؟»
کارمند زوم کرد: «GPS میگه توی منطقه آزاد انزلیه. توی یه انبار لوازم ساختمانی.»
رئیس ابروهایش بالا رفت: «انبار؟»
کارمند ادامه داد: «و از دیروز تکون نخورده. یعنی… نشسته.»
رئیس گفت: «دستگاه هشت میلیاردی نشسته؟»
کارمند صفحه را رفرش کرد: «بله آقا. و… یه لحظه… سیتیاسکن هم همونجاست. تخت بیمارستانی هم. همه توی یه نقطهان.»
رئیس تلفن را برداشت: «به پلیس زنگ بزن. و بگو یه چیز عجیب داریم.»
—
۸) فاجعه: وقتی قهوه سرد میشود
صبح روز بعد، کیهان روی «میز مدیریتی»اش نشسته بود و قهوه میخورد. یک روزنامه هم دستش بود که حتی نمیخواند؛ فقط برای ژست بود.
به نادر گفت: «دیدی گفتم؟ هیچکس نفهمید. ما الان بزرگترین دلال تجهیزات پزشکی شمالیم.»
نادر که روی تخت بیمارستانی نشسته بود و هر چند ثانیه تخت خودش را بالا و پایین میکرد، گفت: «کیهان، من یه حس بدی دارم.»
کیهان خندید: «تو همیشه حس بد داری. یهذره مثبت فکر کن.»
در همین لحظه، صدایی از دور آمد. اول خیلی آرام بود. بعد بلندتر شد. آژیر پلیس.
کیهان گفت: «این صدا چیه؟»
نادر گفت: «من… فکر کنم حس بدم درست بود.»
آژیر نزدیکتر شد. و نزدیکتر. و نزدیکتر. تا جایی که انگار دقیقاً جلوی در انبار ایستاد.
کیهان بلند شد. قهوهاش ریخت روی رومیزی گلدار. گفت: «نادر، شاید اومدن سراغ همسایه.»
در انبار با صدای بلند باز شد. چهار مأمور پلیس وارد شدند. پشت سرشان یک نفر با کتوشلوار که معلوم بود از بیمارستان است.
مأمور اول به دور انبار نگاه کرد. به «میز» نگاه کرد. به قهوهساز نگاه کرد. به رومیزی گلدار نگاه کرد. به کیهان نگاه کرد.
گفت: «این چیه؟»
کیهان، بدون یک ذره تردید، با همان اعتمادبهنفسی که آدم وقتی میگوید آسمان آبی است، گفت: «میزه.»
سکوت.
مأمور گفت: «میز؟»
کیهان سرش را تکان داد: «بله. میز مدرن. طراحی ایتالیایی. چندمنظوره.»
مأمور دوم به تخت بیمارستانی اشاره کرد: «اون چیه؟»
کیهان گفت: «کاناپه.»
مأمور سوم به استند سرم با لامپ اشاره کرد: «اون؟»
کیهان گفت: «آباژور.»
نماینده بیمارستان جلو آمد و گفت: «آقای… صلبی، روی این میز شما نوشته دستگاه MRI. ساخت آلمان. شماره سریال ۸۷۴۵۶۲.»
کیهان بدون مکث گفت: «برندشه.»
نماینده بیمارستان گفت: «برند؟»
کیهان ادامه داد: «بله. MRI یعنی… یعنی…» مغزش شروع کرد به چرخیدن. «Modern… Roman… Italiano. میز مدرن رومی ایتالیایی.»
یکی از مأمورها خندهاش گرفت. سعی کرد جلوی خودش را بگیرد ولی نتوانست.
مأمور اول گفت: «آقای صلبی، GPS این دستگاه ما رو آورد اینجا. از لحظهای که از بندر خارج شد، ردیابیش کردیم. الان دقیقاً سه روزه که همینجا نشسته. و شما… روش قهوه میخورید.»
کیهان گفت: «جیپیاس؟»
و در همان لحظه، صورتش رنگ باخت. فهمید که دنیا به دو دسته آدم تقسیم میشود: آنهایی که میدانند GPS چیست، و آنهایی که الان دستبند میخورند.
—
۹) بازجویی: وقتی دروغها تمام میشوند
در اتاق بازجویی، کیهان روی صندلی نشسته بود و یک لیوان آب جلویش بود که به آن دست نمیزد.
بازپرس گفت: «آقای صلبی، میخوام یهبار دیگه توضیح بدید. شما ادعا میکنید این دستگاهها رو خریدید؟»
کیهان گفت: «بله.»
بازپرس گفت: «از کی؟»
کیهان گفت: «از یه آقایی.»
بازپرس گفت: «اسمش؟»
کیهان گفت: «محمد.»
بازپرس گفت: «محمد چی؟»
کیهان مکث کرد: «محمد… محمدی.»
بازپرس سرش را تکان داد: «آقای صلبی، ما با راننده کامیون صحبت کردیم. گفته شما بهش پول دادید مسیر رو عوض کنه.»
کیهان گفت: «راننده؟ کدوم راننده؟»
بازپرس گفت: «همونی که الان توی اتاق بغل داره همه چیز رو تعریف میکنه.»
کیهان ساکت شد. بعد آهسته گفت: «میشه یه قهوه بیارید؟»
بازپرس گفت: «نه.»
—
۱۰) دادگاه: وقتی قاضی نمیتواند نخندد
روز دادگاه، کیهان کتوشلوار پوشیده بود؛ همان کتوشلواری که برای عروسی پسرخالهاش خریده بود و الان برای دفاع از خودش در دادگاه استفاده میکرد.
قاضی پرونده را باز کرد و شروع کرد به خواندن: «متهم: کیهان صلبی. اتهام: سرقت تجهیزات پزشکی به ارزش بیستویک میلیارد تومان.»
صدای همهمه در دادگاه بلند شد.
قاضی ادامه داد: «طبق گزارش پلیس، متهم دستگاه MRI را بهعنوان میز قهوهخوری استفاده کرده، تخت بیمارستانی را بهعنوان کاناپه، و استند سرم را بهعنوان آباژور.»
یکی از حضار خندید. قاضی نگاهش کرد و همه ساکت شدند.
قاضی رو به کیهان گفت: «آقای صلبی، چیزی برای دفاع دارید؟»
کیهان بلند شد. گلویش را صاف کرد. و گفت: «جناب قاضی، من یک کارآفرین هستم.»
قاضی گفت: «ادامه بدید.»
کیهان گفت: «من فکر کردم این دستگاهها… بیصاحبن.»
قاضی گفت: «روشون نوشته بود مال بیمارستان.»
کیهان گفت: «من خوندن بلد نیستم.»
قاضی پرونده را بست: «آقای صلبی، شما لیسانس مدیریت بازرگانی دارید.»
کیهان ساکت شد.
وکیل کیهان بلند شد و گفت: «جناب قاضی، موکل من از روی جهالت این کار رو کرده. نمیدونسته GPS چیه.»
قاضی گفت: «GPS رو همه میدونن چیه.»
وکیل گفت: «موکل من همه نیست.»
و این شاید صادقانهترین جملهای بود که در آن دادگاه گفته شد.
—
۱۱) رأی: وقتی عدالت حرفش را میزند
قاضی رأی را خواند: «متهم به سه سال حبس و پرداخت خسارت محکوم میشود.»
کیهان گفت: «سه سال؟!»
قاضی گفت: «با توجه به ارزش اموال دزدیدهشده، این رأی ملایمه. قبلاً فکر میکردم ده سال بدم.»
کیهان پرسید: «پس چرا ندادید؟»
قاضی گفت: «چون هیچکس تا بهحال ندیده کسی روی MRI قهوه بخوره. این یه نوع نبوغ منفیه که مستحق ترحمه.»
—
۱۲) پسلرزهها: وقتی خبر میپیچد
روزنامهها ماجرا را نوشتند. تیتر یکیشان بود: «سارق انزلی: MRI میز نیست؟»
یکی دیگر نوشت: «کارآفرین محلی دستگاه هشت میلیاردی را میز قهوه کرد»
در شبکههای اجتماعی، کیهان شد میم. عکس دستگاه MRI با قهوهساز رویش هزاران بار به اشتراک گذاشته شد.
یک نفر نوشت: «این یارو یا خیلی باهوشه یا خیلی احمقه. ولی قطعاً خلاقه.»
بیمارستان هم بیانیه داد: «تمام تجهیزات سالم برگردانده شد. فقط رومیزی گلدار مال ما نبود.»
—
۱۳) زندان: وقتی نبوغ استراحت میکند
در زندان، کیهان همسلولی داشت به نام اکبر که سابقه دزدی ماشین داشت.
اکبر پرسید: «تو چرا اینجایی؟»
کیهان گفت: «دستگاه MRI دزدیدم.»
اکبر گفت: «اون چیه؟»
کیهان گفت: «یه جور میزه.»
اکبر سرش را تکان داد: «عجب.»
کیهان هر شب قبل از خواب به سقف نگاه میکرد و فکر میکرد: اگر GPS نبود، الان کجا بودم؟ احتمالاً همینجا بودم. چون یه اشتباه دیگه میکردم.
—
۱۴) آزادی: وقتی دنیا همان دنیاست
بعد از یک سال و نیم، کیهان با عفو آزاد شد. نه بهخاطر خوب بودن، بلکه چون زندان جا نداشت.
وقتی بیرون آمد، نادر منتظرش بود.
نادر گفت: «چطوری کیهان؟»
کیهان گفت: «زندهام.»
نادر گفت: «حالا چیکار میکنی؟»
کیهان مکث کرد. به آسمان نگاه کرد. بعد گفت: «نادر، تو میدونی الان تو این منطقه چی بیشترین پول رو داره؟»
نادر چشمهایش را بست: «نه. نه. نه. من نمیشنوم.»
کیهان خندید: «شوخی کردم بابا. دیگه یاد گرفتم.»
بعد زیر لب اضافه کرد: «البته ماشینآلات کشاورزی GPS ندارن، نه؟»
نادر برگشت و رفت.
—
۱۵) پایان: درسهایی که هیچوقت یاد گرفته نمیشوند
کیهان صلبی هنوز در انزلی زندگی میکند. هنوز به کافه میرود. هنوز به سقف نگاه میکند.
هر وقت از جلوی بیمارستان رد میشود، سرعتش را کم میکند و به دستگاههای توی پنجره نگاه میکند.
و هر وقت کسی ازش میپرسد چرا، جواب میدهد: «دارم چک میکنم آنتن GPS داره یا نه.»
و دنیا، طبق معمول، میخندد. چون بعضی آدمها برای این به دنیا آمدهاند که به دیگران درس عبرت بدهند. کیهان یکی از آنهاست؛ درس عبرتی زنده، نفسکش، و هنوز امیدوار.
پایان
—
خلاصه قانونی: تجهیزات پزشکی مدرن مجهز به سیستم ردیابی GPS هستند. این تکنولوژی برای جلوگیری از سرقت و گم شدن دستگاههای گرانقیمت نصب میشود و موقعیت دقیق تجهیزات را بهصورت لحظهای به مراکز مانیتورینگ ارسال میکند.




دیدگاهتان را بنویسید