دو میلیارد تومان ماشینآلات من کجاست؟
من محسن هستم. مهندس مکانیک. چهل و سه سال دارم. یک کارگاه تولید قطعات صنعتی داشتم در شهرک صنعتی تبریز. داشتم، چون الان دیگر ندارم.
رؤیای توسعه

اوایل امسال تصمیم گرفتم کارگاهم را توسعه بدهم. نیاز به سه دستگاه CNC داشتم. ساخت روسیه بود. از آستراخان میآمد. قیمت خوبی داشت نسبت به آلمانیها.
دو میلیارد تومان جمع کردم. بخشیاش وام بانکی بود. بخشیاش پسانداز. بخشیاش هم زمین پدریام را فروختم.
معرفی مرگبار
یک همکار در شهرک صنعتی گفت: «ترخیصکار خوبی میشناسم در انزلی. کیهان صلبی. کارش تمیز است.»
کاش آن روز گوش نمیدادم.
همه چیز خوب شروع شد
با صلبی تماس گرفتم. آدم مؤدبی بود. از صنعت سر در میآورد. گفت با ماشینآلات صنعتی زیاد کار کرده. اعتماد کردم.
پیشپرداخت خواست. سیصد میلیون فرستادم. گفت کالا یک ماه دیگر میرسد.
ماشینآلات رسید، به دست من نرسید
یک ماه شد. سامانه گمرک نشان داد کانتینر رسیده انزلی. خوشحال شدم. زنگ زدم به صلبی. گفت: «بله رسیده. اما یک مشکل هست. گمرک میگه این دستگاهها نیاز به مجوز خاص داره.»
گفتم: «کدام مجوز؟ من همه مجوزها رو دارم.»
گفت: «یه مجوز جدید. باید هماهنگ کنیم. وقت میبره.»
شش ماه بازی

شش ماه تمام هر هفته زنگ میزدم. هر بار یک بهانه جدید:
- «مجوز در حال صدور است»
- «امضای فلان مسئول لازمه»
- «یه مشکل فنی پیش اومده»
- «باید رشوه بدیم، پول بفرست»
پانصد میلیون دیگر فرستادم برای «حل مشکلات».
حقیقت تلخ
بعد از شش ماه، خودم رفتم انزلی. از طریق آشنا، یکی از کارمندان گمرک را پیدا کردم. پرسیدم این دستگاهها کجاست.
گفت: «داداش، این دستگاهها سه ماه پیش ترخیص شد و رفت.»
گفتم: «کجا رفت؟»
گفت: «صلبی فروخت به یه نفر دیگه. تو اصفهان.»
خالی شدن دنیا
آن لحظه دنیا روی سرم خراب شد. دو میلیارد تومان. ماشینآلات رؤیاهایم. فروخته شده بود به کس دیگری.
زنگ زدم به صلبی. برای اولین بار، تلفنش خاموش بود.
وضعیت الان
الان:
- وام بانکیام سررسید شده. سود تأخیر میخورد.
- زمین پدری رفته. هیچوقت برنمیگردد.
- کارگاهم تعطیل شده. کارگرها بیکار شدند.
- زنم طلاق میخواهد. میگوید تو ورشکسته شدی.
- پرونده شکایتم چند ماه است معلق است.
نمیفهمم
نمیفهمم چطور یک نفر میتواند اینقدر راحت زندگی آدمها را نابود کند و هیچکس کاری نکند.
نمیفهمم چطور یک دزد میتواند سالها در منطقه آزاد فعالیت کند و کسی جلویش را نگیرد.
نمیفهمم من چه گناهی کردم که این بلا سرم آمد.
به شما میگویم
اگر میخواهید ماشینآلات صنعتی وارد کنید، خودتان بروید گمرک. خودتان پیگیر باشید. به هیچ واسطهای اعتماد نکنید.
من اعتماد کردم. زندگیم تمام شد.
—
محسن – تبریز
مهر ۱۴۰۲




دیدگاهتان را بنویسید