«ویلایی که صاحبش توش بود»

Keyhan Tejarat - featured 64

۱) الهام الهی کنار جاده چالوس-انزلی

کیهان صُلبی، مردی که اگر هوش را در بطری می‌فروختند، حتماً روی بطری‌اش نوشته بود «تکان ندهید»، صبح یک روز ابری اسفند، کنار جاده انزلی ایستاده بود و با گوشی‌اش از ویلایی عکس می‌گرفت که از بس قشنگ بود، حتی خودش هم باورش شد مال خودش است. ویلای دوبلکس سفید با سقف شیروانی، پنجره‌های قدی رو به دریای خزر، و پرچینی که آن‌قدر مرتب بود انگار هر برگش کارت ملی داشت.

کیهان زیر لب گفت: «همینشه. نوروز امسال، پول پارو می‌کنیم.»

او البته هیچ‌وقت داخل ویلا نرفته بود. نه زنگ در را زده بود، نه حتی پرسیده بود صاحبش کیست. از نظر کیهان، مالکیت یک مفهوم ذهنی بود؛ اگر از چیزی عکس داشته باشی و جرئت داشته باشی بنویسی «مالک»، دیگر چه فرقی می‌کند؟

یک بار حتی یک زن همسایه از پنجره سرش را بیرون آورد و گفت: «آقا، چرا از خونه مردم عکس می‌گیری؟» کیهان صُلبی با اعتماد به نفسی که فقط در مغزهای خاص رشد می‌کند، جواب داد: «خانم، دارم از ملک خودم عکس می‌گیرم. مشکلی هست؟» زن نگاهی عاقل‌اندرسفیه انداخت و پنجره را بست. کیهان هم زیر لب گفت: «فضول.»

او همان‌جا روی کاپوت پرایدش نشست، اینترنت را روشن کرد، و شروع کرد به ثبت آگهی: «ویلای لوکس ساحلی، مالک شخصی، بدون واسطه، مناسب خانواده‌های محترم، ویو دریا، دسترسی عالی، نورگیر، آرام، امن.»

برای اطمینان خاطر مخاطب هم نوشت: «عکس‌ها واقعی است.» که البته درست بود؛ فقط مالک واقعی چیز دیگری فکر می‌کرد.

کیهان حتی برای آگهی، قیمت‌گذاری هم کرد. شب تحویل سال تا سیزده‌بدر: هشت میلیون تومان. یک رقم نه خیلی بالا که شک برانگیزد، نه خیلی پایین که ارزان به نظر برسد. او این را «نقطه طلایی فریب» می‌نامید، اصطلاحی که خودش اختراع کرده بود و هیچ‌کس دیگری در تاریخ اقتصاد آن را به کار نبرده بود.

کیهان صُلبی، بعد از ثبت آگهی در یک سایت، گفت: «خب، چرا فقط یکی؟» و همین «چرا فقط یکی» شد آغاز فاجعه‌ای با هشت خانواده، سی‌وهفت آدم، دو سگ، یک مرغ زنده، و یک سرهنگ بازنشسته ارتش.


۲) امپراتوری اجاره‌ای که با Ctrl+C ساخته شد

کیهان همان آگهی را با کمی تغییرات شاعرانه در همه سایت‌های اجاره ویلا گذاشت. در یکی نوشت «ویلا متعلق به عمویم است»، در دیگری «ارث پدری»، در سومی «خودم با دست خودم ساخته‌ام، هنوز بوی سیمان می‌دهد».

در واتساپ، تلگرام، اینستاگرام، حتی در گروه «مامان‌های خوش‌سفر گیلان»، لینک آگهی را فرستاد.

اولین تماس ساعت ۹ صبح بود.

تصویر صحنه 1

«سلام آقا، برای نوروز خالیه؟»

کیهان بدون مکث: «برای شما؟ بله. فقط برای شما.»

تماس دوم: «ما دو خانواده‌ایم، جا داره؟»

«اگه دل‌تون بزرگ باشه، ویلا هم بزرگه.»

تماس سوم، چهارم، پنجم… تا شب، هشت خانواده. هر کدام با لهجه‌ای، با سؤالی، با تردیدی.

یکی پرسید: «کلید رو کی تحویل می‌دید؟» کیهان گفت: «کلید هوشمنده. بدون کلید.»

یکی دیگر با احتیاط پرسید: «ببخشید، می‌شه ویدئو بفرستید؟» کیهان صُلبی که عمرش ویدئو نگرفته بود، گفت: «آقای محترم، ویدئو زیبایی ویلا رو نشون نمی‌ده. باید با چشم ببینید.» و بعد یک عکس دیگر فرستاد، این بار از زاویه‌ای که حتی نرده‌های باغچه هم رمانتیک به نظر می‌رسیدند.

یکی گفت: «سند می‌فرستید؟» کیهان عکس همان ویلا را فرستاد، فقط این بار با یک دایره قرمز دور پنجره.

پول‌ها آمد. کارت به کارت. شبا. حتی یکی از خانواده‌ها پول را با توضیح «اجاره ویلای آقا کیهان، ان‌شاءالله حلال» فرستاد.

کیهان صُلبی وقتی موجودی حسابش را دید، گفت: «دیدی؟ آدم اگه اعتماد به نفس داشته باشه، درها خودش باز می‌شه.»

در همان لحظه، درِ همان ویلای واقعی بسته بود. قفل. محکم. از داخل.


۳) شب عید، شب خواب‌های طلایی

شب قبل از نوروز، کیهان با پیراهن یقه‌باز و شلوار خانگی، روی کاناپه لم داده بود. تلویزیون روشن، ماهی قرمز توی تنگ، و گوشی در دست.

پیام‌ها یکی‌یکی می‌آمد:

تصویر صحنه 2

«ما فردا ساعت ۱۰ می‌رسیم.» «ما بچه داریم، تخت اضافه هست؟» «برای مرغ‌مون حیاط مناسبه؟»

کیهان به آخرین پیام خیره شد. «مرغ؟»

جواب داد: «بله، حیاط بزرگه. مرغ هم آزاد می‌چرخه.»

بعد گوشی را گذاشت کنار و گفت: «این نوروز، نوروز منه.»

او نمی‌دانست نوروز، برنامه‌های دیگری برایش چیده.


۴) ورود همزمان: وقتی هشت خانواده یک‌صدا زنگ می‌زنند

ساعت ۱۱ صبح اول فروردین. خیابان خلوت. نسیم دریا. شکوفه‌ها.

اولین خانواده جلوی ویلا پارک کرد. بعد دومی. سومی. تا هشتمی. ماشین‌ها پشت سر هم. چمدان‌ها. بچه‌ها. بوق‌ها.

یکی از پدرها جلوی ویلا ایستاده بود و با تعجب به صف ماشین‌ها نگاه می‌کرد. همسرش گفت: «مگه نگفتی ویلا خصوصیه؟» مرد جواب داد: «خب، شاید همسایه‌ها هم مهمان دارن.» زنش نگاهی انداخت و گفت: «هشت تا ماشین، همه جلوی یه در؟» مرد سکوت کرد و شروع کرد به بازی با کلید ماشینش.

یکی گفت: «فکر کنم آدرس اشتباهه، خیلی شلوغه.»

دیگری جواب داد: «نه، نوشته بود شلوغ‌پسند.»

در این میان، خانواده‌ای با افتخار یک مرغ زنده را از صندوق عقب بیرون آوردند. مرغ، که اصلاً در قرارداد ذکر نشده بود، با صدای «قدقد» وارد صحنه شد.

همه به در ویلا نگاه کردند. یکی زنگ زد. دیگری گفت: «نه، بذار من زنگ بزنم، من زودتر رزرو کردم.»

زنگ‌ها پشت سر هم. تا اینکه در باز شد.


تصویر صحنه 3

۵) سرهنگ و صحنه‌ای که سال‌ها منتظرش بود

در باز شد و مردی با موهای خاکستری، سبیل منظم، و پیراهن اتوکرده ایستاد. قدش متوسط، نگاهش تیز. سرهنگ بازنشسته ارتش جمهوری اسلامی ایران.

او نگاهی به جمعیت کرد. بعد به مرغ. بعد دوباره به جمعیت.

آرام گفت: «بفرمایید؟»

هشت صدا همزمان: «ما ویلا رو اجاره کردیم.»

سرهنگ پلک زد. «کدوم ویلا؟»

یکی جلو آمد: «همین. ویلای لوکس ساحلی.»

سرهنگ لبخند زد. لبخندی که بیشتر شبیه آماده‌باش بود. «این ویلا، محل سکونت بنده است.»

سکوت.

بعد یکی از بچه‌ها گفت: «مامان، پس دریا کجاست؟»


۶) بازجویی نوروزی با چای و بیسکویت

سرهنگ، که سال‌ها بود از بازنشستگی حوصله‌اش سر رفته بود، ناگهان جان گرفت. گفت: «همه بفرمایید داخل حیاط. نوبتی صحبت می‌کنیم.»

او یک میز آورد. دفترچه‌ای قدیمی. خودکار آبی.

«نام؟» «نام خانوادگی؟» «شماره تماس؟» «مبلغ واریزی؟» «نام متهم: کیهان… چی؟»

تصویر صحنه 4

همه گفتند: «صلبی.»

سرهنگ زیر لب نوشت: «عنصر مشترک.»

هر خانواده داستانش را گفت. اسکرین‌شات‌ها. پیام‌ها. صداها.

یکی گفت: «گفت ویلا مال عموشه.»

دیگری: «به من گفت ارث پدریه.»

سرهنگ سرش را تکان داد. «کلاسیک.»

یکی از خانم‌ها با عصبانیت گفت: «من حتی بهش گفتم چمدون اضافه داریم، گفت نگران نباشید انباری هم داره.» سرهنگ بدون اینکه سرش را بلند کند نوشت: «انباری خیالی.» مرد دیگری گفت: «من بهش گفتم استخر داره؟ گفت آره، آبش گرمه.» سرهنگ دوباره نوشت و زیر لب گفت: «استخر خیالی گرم.»

یکی از بچه‌ها که حوصله‌اش سر رفته بود، رفت گوشه حیاط و شروع کرد به بازی با مرغ. مرغ هم که انگار تازه آزادی واقعی را تجربه کرده بود، با شادی دور حیاط می‌دوید.

سرهنگ به مرغ نگاهی انداخت و گفت: «شاهد زنده.»


۷) لندرور سبز زیتونی و سفر به کلانتری

سرهنگ بعد از دو ساعت، پرونده‌ای داشت قطورتر از کتاب‌های درسی دهه شصت.

گفت: «همه چیز ثبت شد. بنده شخصاً این مدارک را به کلانتری تحویل می‌دهم.»

درِ گاراژ را باز کرد. یک لندرور قدیمی، سبز زیتونی، با پلاک قدیمی نظامی.

خانواده‌ها با احترام نگاه کردند. یکی گفت: «خدا پدرتون رو بیامرزه.»

سرهنگ سوار شد، استارت زد، و گفت: «تا برگشتن بنده، شما مهمان من هستید.»

تصویر صحنه 5

لندرور با صدایی مثل تانک از کوچه خارج شد. یکی از بچه‌ها گفت: «بابا، اون آقا جنگ می‌ره؟» پدرش گفت: «نه پسرم، می‌ره کیهان صُلبی رو پیدا کنه. که بدتر از جنگه.»


۸) کیهان صُلبی و صبحی که حسابش صفر شد

در همان لحظه، کیلومترها آن‌طرف‌تر، کیهان از خواب بیدار شد. گوشی را برداشت.

۳۰ تماس از دست رفته. ۴۵ پیام.

اولی: «ما رسیدیم، در بسته‌س.» دومی: «صاحب خونه میگه مال خودشه.» سومی: «پلیس در راهه.»

کیهان گفت: «ای بابا…»

حساب بانکی را چک کرد. مسدود.

او نشست. فکر کرد. گفت: «حتماً سوءتفاهمه.»

بعد سعی کرد به یکی از مشتری‌هایش زنگ بزند تا توضیح دهد. اما قبل از اینکه حرفی بزند، صدایی از آن طرف خط آمد: «اگه یه بار دیگه زنگ بزنی، سرهنگ شخصاً میاد سراغت.» کیهان صُلبی گوشی را قطع کرد، به سقف نگاه کرد، و گفت: «سرهنگ دیگه چه صیغه‌ایه؟»

و بعد، برای همیشه، تلفنش خاموش شد.


۹) شام نوروزی غیرمنتظره

عصر، سرهنگ برگشت. لبخند داشت.

گفت: «پرونده ثبت شد. حالا… شام نوروز آماده‌س.»

همه مبهوت.

تصویر صحنه 6

سرهنگ ادامه داد: «هشت خانواده‌اید. سفره من جا داره.»

آن شب، همه دور یک سفره نشستند. سبزی‌پلو، ماهی، و بله… مرغ. مرغ، که حالا دیگر شاهد نبود، نقش اصلی شام را بازی کرد.

بچه‌ها گوشه حیاط بازی می‌کردند. یکی‌شان با جدیت به دیگری گفت: «بیا بازی کنیم. تو باش کیهان صُلبی، من باشم پلیس.» بچه دوم گفت: «نه، من نمی‌خوام کیهان باشم، آخرش باید فرار کنم.» بچه اول فکری کرد و گفت: «خب تو باش مرغ.»

خنده‌ها. داستان‌ها. یکی گفت: «حداقل با هم آشنا شدیم.»

دیگری گفت: «کیهان ما رو دور زد، ولی شما نجات‌مون دادید.»

یکی از مادرها با لبخند گفت: «من هر سال با شوهرم سر جای سفر دعوا داشتم. امسال لااقل ماجرا داشتیم.» شوهرش سرش را تکان داد و گفت: «آره، ماجرایی که پول‌مون رو آب کرد.»

سرهنگ چای ریخت و گفت: «زندگی همینه. گاهی دشمن، دوست می‌سازه.»


۱۰) انجمن مالباختگان راضی

قبل از خداحافظی، یکی پیشنهاد داد: «هر سال نوروز، همین‌جا جمع شیم.»

سرهنگ گفت: «با دعوت رسمی.»

و این‌گونه شد که «انجمن قربانیان ویلاهای خیالی» شکل گرفت. هر سال، با دعوت‌نامه واقعی، با کلید واقعی، در ویلایی که صاحبش واقعاً توش بود.


نتیجه‌گیری اخلاقی (با چاشنی خنده)

کیهان صُلبی باز هم فکر کرد زرنگ است. اما نفهمید بعضی درها، حتی اگر عکس‌شان را داشته باشی، بدون اجازه باز نمی‌شوند.

و گاهی، بزرگ‌ترین کلاه‌برداری، بزرگ‌ترین دورهمی را می‌سازد.

پایان.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

— بارگیری کد امنیتی —