بدترین تغییر چهره دنیا

تصویر مقاله 54 کیهان تجارت

(The World’s Worst Disguise)

۱) مقدمه و نقشه‌ی نابغه‌ای که فکر می‌کرد نابغه است

کیهان صلبی در منطقه آزاد انزلی، همان‌طور که خودش می‌گفت، «مغز متفکر تجارت مدرن» بود؛ همان‌قدر مدرن که هنوز فکر می‌کرد اگر کسی را بلاک کنی، از هستی محو می‌شود. مثل جادو. مثل کلمه‌ای که در فیلم‌های هری پاتر می‌گویند و آدم‌ها گم می‌شوند. فقط فرقش این بود که کیهان کلمه نمی‌گفت؛ دکمه‌ای را فشار می‌داد و با اطمینان زیر لب می‌گفت: «رفت.»

او با لبخندی که همیشه نیم‌سانتی‌متر کج بود – به قول خودش «لبخند جذابیت نامتقارن» – پشت میز لق دفترش نشسته بود. میزی که یک پایه‌اش کوتاه‌تر بود و هر بار که کیهان با هیجان روی آن می‌کوبید، فنجان چایش می‌ریخت. لیست مخاطبان تلگرامش را نگاه کرد. عدد بالا بود. نه عدد دنبال‌کننده‌ها؛ عدد بلاک‌شده‌ها. ۴۷ نفر.

کیهان با افتخار زیر لب گفت: «هر کی بلاک شد، دیگه نیست. مثل دود می‌ره هوا. مثل اصلاً نبوده.»

منشی‌اش – که اسمش فاطمه بود و فقط به خاطر حقوق عقب‌افتاده‌اش هنوز آن‌جا کار می‌کرد – از پشت میزش گفت: «آقای صلبی، اون آدما هنوز وجود دارن‌ها. فقط شما رو نمی‌بینن.»

کیهان دستش را تکان داد: «فاطمه‌خانم، شما از تکنولوژی چی می‌فهمی؟ این اسمش نابودی دیجیتاله.»

فاطمه زیر لب گفت: «این اسمش فرار از مسئولیته.»

اما کیهان نشنید. یا شنید و تصمیم گرفت نشنیده بگیرد. مهارتی که در آن ارشد داشت.

همان‌جا بود که نقشه‌ای در ذهنش جرقه زد؛ جرقه‌ای که اگر برق داشت، احتمالاً فیوز کل منطقه آزاد را می‌پراند. چشم‌هایش برق زد. دست‌هایش را به هم مالید. گفت: «من یه هویت جدید می‌سازم. از صفر. تمیز. بدون گذشته.»

بعد مکثی کرد، انگشتش را روی چانه‌اش گذاشت و افزود: «خب… تقریباً بدون گذشته. یه کم گذشته هست، ولی کی حواسش هست؟»

لپ‌تاپش را باز کرد. ویندوزی که از بس کرک شده بود، خودش هم به خودش شک داشت. صدای فن لپ‌تاپ مثل موتور ماشین قراضه‌ای بود که آخرین نفس‌هایش را می‌کشد. وارد پوشه‌ی عکس‌ها شد و به عکس رسمی خودش خیره شد: پیراهن آبی، لبخند اعتمادبه‌نفس، چشم‌هایی که می‌گفتند «من بلدم» و در واقعیت می‌گفتند «من بلد نیستم ولی می‌گم بلدم».

کیهان گفت: «مشکل چیه؟ قیافه. قیافه رو عوض می‌کنیم. آسونه.» و این‌گونه بود که بدترین تغییر چهره‌ی دنیا آغاز شد.

تصویر صحنه 1

۲) اجرای نقشه: سبیلِ ام‌اس‌پینت و تولد یک قهرمان قلابی

کیهان برنامه‌ی MS Paint را باز کرد؛ همان ابزار افسانه‌ای که با آن می‌شود شاهکارهای هنری خلق کرد، به شرطی که شاهکار را به‌عنوان شوخی قبول کنیم. صفحه‌ی سفید Paint بالا آمد و کیهان عکسش را وارد کرد.

با ماوس لرزان، قلم را انتخاب کرد. ضخامت را روی متوسط گذاشت. رنگ؟ مشکی. نه، قهوه‌ای بهتر است. نه، صبر کن، مشکی طبیعی‌تره. یا نه…

بالاخره مشکی را انتخاب کرد و شروع به کشیدن کرد.

اولین خط: کج. دومین خط: کج‌تر. سومین خط: به جای سبیل شبیه ابروی دوم شد.

کیهان پاک کرد و دوباره شروع کرد. این‌بار با تمرکز بیشتر. زبانش را از گوشه‌ی دهانش بیرون آورد – همان کاری که وقتی فکر می‌کرد می‌کند – و خط به خط سبیل کشید.

نتیجه؟ یک سبیل که بیشتر شبیه کرم خاکی بود که وسط صورت گم شده باشد. یا شاید دو تا موریانه که دست هم را گرفته بودند و زیر بینی قدم می‌زدند.

کیهان سرش را کج کرد. راست کرد. دوباره کج کرد. گفت: «بد نیست. فقط یه کم… نامتقارنه.»

سبیل را با ابزار انتخاب گرفت و کمی چرخاند. حالا سبیل نه فقط کج بود، بلکه انگار داشت از صورت فرار می‌کرد.

کیهان با اطمینان گفت: «کج بودنش طبیعیه. طبیعی یعنی واقعی. هیچ‌کس سبیل صاف نداره.»

فاطمه از پشت میزش سرک کشید: «آقای صلبی، این چیه؟» «هویت جدید.» «این شبیه… شبیه… نمی‌دونم شبیه چیه ولی شبیه سبیل نیست.» «فاطمه‌خانم، هنر رو همه نمی‌فهمن.»

کلاه هم اضافه کرد؛ یک کلاه مجازی که بیشتر شبیه لکه بود. یا شاید یک کیسه‌ی زباله که روی سر کسی افتاده. رنگش را نتوانست درست کند، پس گذاشت همان قهوه‌ای-سبز عجیبش بماند.

و حالا، مهم‌ترین قسمت: نام جدید.

کیهان فکر کرد. چه اسمی؟ باید اسمی باشد که اعتماد ایجاد کند. اسمی که بگوید «من آدم مهمی هستم». اسمی که…

«کامران سروش‌نیا.»

با صدای بلند گفت: «کامران سروش‌نیا. مشاور توسعه تجارت بین‌الملل.»

بین‌الملل را طوری تلفظ کرد که انگار خودش اختراعش کرده.

جلوی آینه‌ی کوچک روی دیوار ایستاد و شروع به تمرین کرد: «سلام، من کامران سروش‌نیا هستم.» – نه، این خیلی رسمیه. «سلام، کامرانم.» – این بهتره. «کیهان؟ کیهان کیه؟ نمی‌شناسم.» – عالی. «کیهان صلبی؟ آها، یه چیزایی شنیدم. آدم بدی بود. خدا رحمتش کنه.» – نه صبر کن، این یعنی مرده. حذفش کن. «کیهان صلبی؟ فکر کنم قطب جنوب زندگی می‌کنه. یا شاید قطب شمال. یکی از قطب‌ها.» – این خوبه.

فاطمه از دور نگاه می‌کرد و سرش را تکان می‌داد.

کیهان برای هویت جدید ایمیل ساخت: [email protected] تلگرام ساخت: @KamranSoroushnia_Official واتساپ ساخت با همان شماره‌ی قدیمی – چون سیم‌کارت جدید پول می‌خواست.

حتی امضای ایمیل طراحی کرد: «کامران سروش‌نیا | مشاور توسعه تجارت بین‌الملل | منطقه آزاد انزلی» و زیرش یک جمله‌ی انگیزشی: «موفقیت یعنی همین.»

موفقیت یعنی چی؟ خودش هم نمی‌دانست. ولی خوب به نظر می‌رسید.

تصویر صحنه 2

۳) اولین تماس و تمرین‌های بیشتر

اولین مشتری پیام داد. کیهان قلبش تندتر زد. انگشتانش لرزید. گلویش را صاف کرد – سه بار – و با صدای بم‌سازی‌شده جواب داد: «بله، بنده کامران سروش‌نیا هستم. در خدمتم.»

صدایش آن‌قدر بم بود که انگار از ته چاه حرف می‌زد.

مشتری گفت: «سلام آقای سروش‌نیا. من از طریق تبلیغات شما در تلگرام پیدا کردم.» «بله، تبلیغات ما گسترده است.» «راستی، قبلاً با یه نفر به اسم کیهان صلبی کار کردم. می‌شناسیدش؟»

کیهان آب دهانش را قورت داد. عرق سردی پشت گردنش نشست. اما مثل همیشه، اعتمادبه‌نفس کاذبش نجاتش داد: «کیهان صلبی؟ نه، نه، ایشون پسرعموی همسایه‌ی سابقمون بود. سال‌هاست خارجن. فکر کنم قطب جنوب. یا شاید پاتاگونیا. یه جای سرد.»

«عجیبه، چون عکس پروفایلتون خیلی شبیه عکس اون آقاست.»

کیهان خندید. خنده‌ای عصبی که سعی می‌کرد طبیعی به نظر برسد: «آهان! بله، این رو خیلی‌ها می‌گن. ژنتیک دیگه. همه به هم شبیهن. مخصوصاً ما گیلانی‌ها. قیافه‌هامون یه رنجه.»

«ولی سبیل دارید.» «بله، سبیل دارم.» «توی عکس سبیلتون یه کم… عجیبه.» «سبیل جدیده. تازه در اومده. هنوز جا نیفتاده.»

مشتری مکثی کرد. کیهان فهمید که داستان سبیل تازه‌در‌آمده خریدار ندارد. سریع موضوع را عوض کرد: «خب، درباره‌ی همکاری صحبت کنیم. من می‌تونم…»

قرار ملاقات گذاشتند؛ یک کافه در انزلی، جایی که صندلی‌ها از بس خاطره شنیده بودند، کمر درد گرفته بودند. همان کافه‌ای که کیهان قبلاً هم با خیلی‌ها آن‌جا قرار گذاشته بود. اما این‌بار فرق داشت. این‌بار او کامران بود.

صبح روز قرار، کیهان پیراهن دیگری پوشید – یکی که قبلاً کسی ندیده بود – اما همان شلوار. چون شلوار تمیز دیگر نداشت.

جلوی آینه ایستاد و آخرین تمرین‌ها را انجام داد: «من کامرانم. کیهان کیه؟ نمی‌شناسم.» – با لبخند. «من کامرانم. کیهان کیه؟ نمی‌شناسم.» – با جدیت. «من کامرانم. کیهان کیه؟ نمی‌شناسم.» – با تعجب، انگار واقعاً نمی‌شناسد.

فاطمه از پشت در گفت: «آقای صلبی، با خودتون حرف می‌زنید؟» «من کامرانم!» «باشه آقای کامران-صلبی.»

سبیل واقعی نداشت، اما سبیل مجازی را با اعتمادبه‌نفس روی صورت واقعی حمل می‌کرد. البته فقط در ذهن خودش.

تصویر صحنه 3

۴) پیچیدگی‌ها: نشانه‌هایی که نادیده گرفته شدند

در راه کافه، گوشی‌اش لرزید. یک پیام از شماره‌ی ناشناس: «کامران جان، خیلی خوشحالیم که دوباره می‌بینیمت.»

کیهان لبخند زد: «عجب مشتری خوش‌برخوردی. هنوز ندیده خوشحاله.»

پیام دیگر آمد: «بچه‌ها همه منتظرن.»

کیهان ابروهایش را بالا برد: «بچه‌ها؟» ولی فکر کرد شاید اشتباه تایپی باشد. یا شاید مشتری تیم دارد. تیم یعنی پروژه‌ی بزرگ. پروژه‌ی بزرگ یعنی پول بیشتر.

پیام سوم: «سبیلت رو فراموش نکنی.»

این یکی عجیب بود. ولی کیهان فکر کرد شاید شوخی باشد. با خودش گفت: «آدم‌های با سلیقه شوخی می‌کنن.»

وارد کافه شد. کافه خلوت بود. فقط یک نفر پشت میز نشسته بود – همان مشتری اول. لبخندی زد که بیشتر شبیه لبخند کسی بود که بلیت سینما را اشتباه خریده و حالا فیلم دیگری شروع شده.

کیهان جلو رفت. دستش را دراز کرد. «سلام، من کامران سروش‌نیا هستم.»

مشتری دست داد. دستش سرد بود. «سلام کامران جان. یا باید بگم… کیهان؟»

کیهان با سرعتی که فقط در مسابقات فرار از مسئولیت دیده می‌شود، گفت: «نه نه! اشتباه می‌کنید. من کامرانم. سبیلم رو ببینید.»

مشتری خیره شد. بالا نگاه کرد. پایین نگاه کرد. زیر بینی کیهان را با دقت بررسی کرد. «سبیل؟ کدوم سبیل؟»

کیهان دستش را برد سمت صورتش. انگشتانش روی پوست صافش کشیده شد. «همونی که…»

یادش رفت که سبیل فقط روی عکس بود.

رنگش پرید. اولین عرق سرد نشست روی پیشانی‌اش. اما مثل همیشه، نشانه را نادیده گرفت. با خود گفت: «یک نفره. جمع می‌شه. می‌گم سبیلم رو زدم.»

«سبیلم رو صبح زدم. خارش داشت.»

مشتری سر تکان داد. اما نه به نشانه‌ی تأیید؛ به نشانه‌ی تأسف.

در همین لحظه، در کافه باز شد.

یک نفر وارد شد. مردی با کت قهوه‌ای و نگاهی که می‌گفت «من تو رو می‌شناسم».

کیهان لبخند زد: «سلام.» مرد جواب نداد. فقط نشست.

در دوباره باز شد. یک زن وارد شد. با پوشه‌ای زیر بغلش.

کیهان لبخندش کمی خشک شد.

در باز شد. دو نفر دیگر.

در باز شد. سه نفر.

در باز شد. پنج نفر.

کیهان شمرد. بلد نبود خوب بشمارد، اما این‌بار مجبور شد. انگشتانش را باز کرد و زیر لب شمرد: «ده، یازده، دوازده…»

صندلی‌ها پر شدند. صندلی‌های اضافی آوردند. آن‌ها هم پر شدند. بعضی‌ها ایستادند.

کیهان آب دهانش را قورت داد.

شمارش تمام شد: ۴۶ نفر.

یک نفر کم بود از تعداد بلاک‌شده‌ها. کیهان با خودش گفت: «شاید یکیشون نتونسته بیاد. ترافیک بوده.»

تصویر صحنه 4

۵) فاجعه‌ی بزرگ: جلسه‌ی محاکمه و پاورپوینت شش‌ساعته

سکوت سنگینی در کافه برقرار شد. صدای قهوه‌جوش از پشت پیشخوان می‌آمد. بوی قهوه با بوی انتقام قاطی شده بود.

مشتری اول – که حالا فهمید اسمش رضاست – بلند شد و رو به جمع کرد: «دوستان، ایشون همونه.»

همهمه‌ای بلند شد.

رضا ادامه داد: «همون که سبیلش رو توی پینت کشیده.»

یکی از جمع – زنی با موهای کوتاه و نگاهی تیز – گفت: «من گفتم سبیلش پیکسله! گفتم این سبیل واقعی نیست!»

مرد کت‌قهوه‌ای گفت: «من از رنگ سبیل شک کردم. هیچ سبیلی این‌قدر یه‌دست مشکی نیست.»

پیرمردی از گوشه‌ی کافه داد زد: «من گفتم این همونیه که منو بلاک کرد! سه میلیون ازم گرفت و بلاکم کرد!»

جوانی با لپ‌تاپ زیر بغلش گفت: «من اسکرین‌شات دارم. همه‌چی رو.»

زنی دیگر گفت: «من صدای ضبط‌شده دارم.»

مردی گفت: «من قرارداد دارم. با امضای جعلی.»

کیهان خواست بلند شود. پاهایش سست شده بود. یکی از صندلی‌ها جلو کشیده شد و راه فرارش را بست. نه با خشونت؛ با مهربانیِ انتقام‌جویانه.

رضا گفت: «بشین کامران جان. یا کیهان. یا هر چی که اسمته. تازه شروع شده.»

کیهان نشست. عرق از پیشانی‌اش می‌چکید. گفت: «بچه‌ها، یه سوءتفاهمی شده…»

رضا لپ‌تاپ را روی میز گذاشت. کسی پروژکتور آورد – از همان‌هایی که در جلسات کاری استفاده می‌شود. آن را به دیوار سفید کافه نشانه رفتند.

صفحه روشن شد.

عنوان اسلاید اول: «کارنامه‌ی درخشان کیهان صلبی: از وعده تا بلاک»

جمع دست زدند. کافه‌چی از پشت پیشخوان گفت: «چایی بیارم براتون؟» رضا گفت: «بیار. شش ساعت می‌شه.»

کیهان گفت: «شش ساعت؟» «شش ساعت.»

#### ساعت اول: معرفی و پیش‌زمینه

اسلاید ۲: «کیهان صلبی کیست؟»

عکس کیهان روی صفحه بود. همان عکس با پیراهن آبی. ولی کنارش، با فلش قرمز، نوشته شده بود: «دقت کنید: بدون سبیل.»

رضا توضیح داد: «ایشون از سال ۱۳۹۸ در منطقه آزاد انزلی فعالیت می‌کنن. کلمه‌ی فعالیت رو با احتیاط استفاده می‌کنم.»

اسلاید ۳: «روش کار»

نمودار گردشی نشان می‌داد: «وعده → پول → تأخیر → بهانه → بهانه‌ی بیشتر → بلاک»

کیهان گفت: «این نمودار خیلی ساده‌سازی شده…» یکی از جمع گفت: «ساکت! داریم یاد می‌گیریم.»

اسلاید ۴: «نمونه‌ی وعده‌ها»

روی صفحه، اسکرین‌شات‌های پیام‌ها ظاهر شد: – «فردا حتماً پول واریز می‌شه» – «کار تموم شده، فقط یه امضا مونده» – «سود صد درصد تضمینیه» – «من رو نمی‌شناسی؟ من کیهان صلبی‌ام»

آخری باعث شد همه بخندند. حتی کافه‌چی.

کیهان گفت: «اون جمله‌ی آخر رو من نگفتم…» زن موکوتاه گفت: «صدات ضبط شده. می‌خوای پخش کنیم؟» «نه، نه، باشه، شاید گفتم.»

#### ساعت دوم: مستندات

اسلاید ۱۲: «اسکرین‌شات‌های بلاک شدن»

صفحه پر شد از اسکرین‌شات. هر کدام نشان می‌داد که چطور کیهان آن‌ها را بلاک کرده.

یکی گفت: «این لحظه‌ی بلاک منه. ساعت سه شب بود. داشتم گریه می‌کردم.»

دیگری گفت: «من رو وسط جمله بلاک کرد. داشتم می‌گفتم لطفاً پولم رو…»

پیرمرد گفت: «من رو جلوی نوه‌هام بلاک کرد. داشتم بهشون نشون می‌دادم که بابابزرگشون داره پیگیری می‌کنه.»

کیهان سرش را پایین انداخت.

اسلاید ۱۵: «صداهای ضبط‌شده»

صدایی از بلندگو پخش شد. صدای کیهان: «قول می‌دم. فردا. حتماً. صد در صد.»

بعد صدای همان آدم: «فرداش بلاکم کرد.»

صدای دیگر پخش شد: «من کیهان صلبی‌ام. می‌دونی این یعنی چی؟ یعنی کارت درسته.»

کیهان گفت: «صدای من خیلی شبیه صداهای دیگه‌ست. ژنتیک صوتی.»

هیچ‌کس نخندید.

#### ساعت سوم: نمودارها

اسلاید ۲۴: «تحلیل آماری خسارات»

نمودار میله‌ای نشان می‌داد: مجموع خسارات مالی ۴۶ نفر.

رضا گفت: «همان‌طور که می‌بینید، مجموع خسارات به عدد قابل‌توجهی می‌رسه.»

کیهان پرسید: «چقدر؟» «این رو بعداً می‌گیم. اول باید تا آخر پاورپوینت رو ببینی.»

اسلاید ۲۷: «نمودار زمانی وعده‌ها»

خط زمانی نشان می‌داد که هر وعده چقدر طول کشیده: – وعده‌ی اول: «فردا» → ۴۵ روز – وعده‌ی دوم: «هفته‌ی آینده» → ۶ ماه – وعده‌ی سوم: «امسال حتماً» → هنوز

کیهان گفت: «بعضی وقتا کارها طول می‌کشه…»

اسلاید ۳۰: «مقایسه‌ی وعده با واقعیت»

دو ستون: چپ «وعده»، راست «واقعیت».

| وعده | واقعیت | |——|——–| | سود ۱۰۰٪ | خسارت ۱۰۰٪ | | تحویل یک هفته | تحویل هرگز | | پشتیبانی ۲۴ ساعته | بلاک ۲۴ ساعته |

جمع خندید. اما خنده‌ی تلخ.

#### ساعت چهارم: شاهدان

اسلاید ۴۵: «شهادت شاهدان»

یکی یکی آمدند و حرف زدند.

اولی: «من بازنشسته‌ی بانکم. پس‌انداز سی سالم رو دادم بهش.»

کیهان سرش را پایین‌تر انداخت.

دومی: «من عروسیم رو به خاطر این پول عقب انداختم. هنوز عروسی نکردم.»

کیهان گفت: «تبریک… یعنی… تسلیت… یعنی…»

سومی: «من به خاطر این آدم شب‌ها خوابم نمی‌بره. همسرم می‌گه طلاق می‌خوام.»

کیهان دیگر چیزی نگفت. فقط آب می‌خورد. لیوان پنجم.

کافه‌چی گفت: «آب می‌خوای باز؟» «نه، دیگه جا ندارم.»

#### ساعت پنجم: تحلیل روان‌شناختی

اسلاید ۶۸: «چرا کیهان این‌طوری شد؟»

رضا گفت: «ما یه روان‌شناس دعوت کردیم که تحلیل کنه.»

زنی با عینک بلند شد: «ممنون. من دکتر احمدی هستم. تخصصم روان‌شناسی کلاه‌برداری هست.»

کیهان گفت: «این یه تخصصه؟» «از وقتی شما شروع کردید به کار، این تخصص خیلی پر شده.»

اسلاید ۶۹: «نشانه‌های اختلال خودشیفتگی»

روان‌شناس توضیح داد: «فرد فکر می‌کنه همه احمقن و فقط خودش باهوشه. فرد فکر می‌کنه اگر کسی رو نبینه، اون شخص دیگه وجود نداره.»

کیهان گفت: «این منطقیه دیگه…» «نه. نیست.»

اسلاید ۷۲: «چرخه‌ی انکار»

نمودار دایره‌ای: «انکار → توجیه → انکار بیشتر → توجیه مسخره‌تر → بلاک کردن واقعیت»

روان‌شناس گفت: «این آخری رو من اضافه کردم. قبلاً این مرحله وجود نداشت.»

کیهان پرسید: «می‌تونم برم دستشویی؟» «نه. یه ساعت دیگه مونده.»

#### ساعت ششم: نتیجه‌گیری و درس‌ها

سبیل خیالی کیهان عرق کرده بود. خودش هم عرق کرده بود. پیراهنش خیس بود. چشم‌هایش قرمز بود. دیگر آب نمی‌خورد چون واقعاً جا نداشت.

اسلاید ۱۰۳: «درس‌هایی که کیهان هرگز یاد نگرفت»

لیست بلندی روی صفحه: ۱. آدم‌ها یادشان نمی‌رود. ۲. بلاک کردن مشکل را حل نمی‌کند. ۳. سبیل MS Paint هیچ‌کس را گول نمی‌زند. ۴. اگر همه را بلاک کنی، همه را متحد کرده‌ای. ۵. ۴۶ نفر بیشتر از یک نفر است.

اسلاید ۱۰۴: «پایان»

روی صفحه نوشته شده بود: «با تشکر از توجه شما. و با تأسف از وجود کیهان صلبی.»

جمع بلند شد. همه دست زدند. نه برای کیهان؛ برای پاورپوینت. برای رضا. برای خودشان که شش ساعت نشسته بودند.

کافه‌چی گفت: «قهوه می‌خواید؟» رضا گفت: «بیار. حقشه.»

تصویر صحنه 5

۶) پیامدها: عدالتِ طنزآلود و سبیلی که هیچ‌وقت پاک نشد

بعد از جلسه، همه ایستادند. کیهان روی صندلی ولو شده بود. انگار تمام استخوان‌هایش آب شده بود.

رضا جلو آمد و گفت: «ما تصمیم گرفتیم کاری نکنیم.»

کیهان نفس راحتی کشید. نفسی که شش ساعت حبسش کرده بود.

رضا ادامه داد: «کاری نکنیم که تو ازش درس بگیری. کاری می‌کنیم که همه ازش درس بگیرن.»

کیهان گفت: «یعنی چی؟»

زن موکوتاه جلو آمد: «یعنی این‌که از این به بعد، تو مدرس می‌شی.»

«مدرس چی؟»

پیرمرد گفت: «مدرس تشخیص کلاه‌بردار.»

جوان لپ‌تاپ‌دار گفت: «ما یه کارگاه آموزشی راه انداختیم. برای تازه‌کارها. برای کسایی که تازه وارد تجارت شدن و باید یاد بگیرن کلاه‌بردار چه شکلیه.»

کیهان گفت: «و من…؟»

«و تو نمونه‌ی عملی هستی.»

روان‌شناس اضافه کرد: «از نظر آموزشی، تو عالی هستی. زنده. واقعی. احمق.»

کارگاه اسمش را گذاشتند: «چطور با بلاک کردن، خودتان را بلاک کنید: کلاس عملی با نمونه‌ی زنده»

هفته‌ی بعد، کیهان پشت تریبون ایستاد. سالن پر بود از تازه‌کارها، دانشجوها، بازرگان‌های جوان.

اسلاید اول بالا آمد. همان عکس با سبیل پیکسلی.

کیهان گفت: «سلام. من کیهان صلبی‌ام.»

مکث کرد.

«یا شاید کامران سروش‌نیا. راستش دیگه فرقی نداره.»

کسی از ته سالن داد زد: «سبیلت کجاست؟»

کیهان دستش را به صورتش کشید. صورتش صاف بود. سبیل نبود.

«سبیلم… سبیلم فقط توی عکس بود.»

جمع خندید.

یکی دیگر گفت: «چرا اون‌قدر کجه؟»

«چون… چون من فکر کردم کج بودن طبیعیه.»

خنده‌ی بیشتر.

رضا از گوشه‌ی سالن گفت: «ادامه بده کیهان. اسلاید بعدی.»

کیهان دکمه را زد. اسلاید عوض شد.

«درس اول: اگر همه را بلاک کنید، همه شما را پیدا می‌کنند»

و این‌گونه، در منطقه آزاد انزلی، بدترین تغییر چهره‌ی دنیا تبدیل شد به بهترین کلاس درس.

کیهان هر هفته پشت تریبون می‌ایستاد. هر هفته داستانش را تعریف می‌کرد. هر هفته سبیل پیکسلی روی صفحه می‌درخشید.

تازه‌کارها یاد گرفتند که به سبیل‌های MS Paint اعتماد نکنند. که وعده‌های «فردا حتماً» را باور نکنند. که اگر کسی گفت «من رو نمی‌شناسی؟»، احتمالاً نباید بشناسند.

کیهان هیچ‌وقت نفهمید کجا اشتباه کرد. هنوز فکر می‌کند مشکل از سبیل بود. شاید باید ضخامت قلم را کمتر می‌کرد. شاید باید رنگ قهوه‌ای انتخاب می‌کرد.

آخرین جلسه‌ی کارگاه که تمام شد، یکی از شرکت‌کننده‌ها آمد و گفت: «آقای صلبی، یه سوال دارم.» «بفرمایید.» «دفعه‌ی بعد می‌خواید چه کار کنید؟»

کیهان فکر کرد. چند ثانیه. بعد با اطمینان گفت: «دفعه‌ی بعد ریش می‌ذارم.»

شرکت‌کننده سرش را تکان داد و رفت.

فاطمه که آن‌جا بود، زیر لب گفت: «بعضی آدما اصلاً یاد نمی‌گیرن.»

و سبیل پیکسلی، روی صفحه‌ی پروژکتور، هنوز کج بود. هنوز درخشان بود. و هیچ‌وقت پاک نمی‌شد – نه از عکس، نه از ذهن‌ها، نه از تاریخ منطقه آزاد انزلی.

پایان

تصویر صحنه 6

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

— بارگیری کد امنیتی —